تبليغاتX
اسفار بی قرار

کانسپچوال آرت

 

دوستم هفته پیش تصادف کرد (به همراه دو تن از دیگر دوستان). غیر از شکستگی بازو و کتف و ضرب دیدگی کمر دیگه چیزیش نشده! این­ تی­شرت و شلوار موقع تصادف برش بودند. تی­شرتش را برای اینکه راحت بیرون بیاد، بریدند. این کانسپ­چوال آرت (conceptual art) را در خانه برای او درست کردم.

 

                     

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط علیزاده |

رای خانواده

 

آفتاب یزد: محمد خوش چهره نماينده تـهـــران در مــجــلـــس هــفــتـــم و از نـــامـــزدهـــاي دور دوم انـتـخــابــات مجلس هشتم ‌كه نتوانسته است وارد مجلس هشتم شود با ابراز تــعــجــب از نتيجه آرا گفت: در صندوقي كه خانواده ام راي ‌دادند، آراي من صفر اعلام شده است....

 

آقای خوش چهره! فکر می کنند که رای خانواده یشان را هم نخوانده اند. شاید! یک جور دیگر هم می توان به قضیه نگاه کرد: اینکه؛ خانواده ایشان هم به او رای نداده اند!

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط علیزاده |

بوق­ها برای که به صدا در می­آید؟

 

مردهایی که توی خیابان برای ارضا غریزه جنسی خود به دنبال روسپی می­گردند برای همه بوق میزنند و علامت می­دهند. برای چادری و مانتویی. برای با حجاب و بی حجاب. برای سواره و پیاده. برای کوچک و بزرگ... دلیل این عمل مشخص است، نیازی به توضیح ندارد... نتیجه آن: عدم امنیت روانی زنان در کوی و برزن...

                                                   

                   

 

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط علیزاده |

معراج!

از دامن کوتاه زن، مرد به معراج رود!

+ نوشته شده در ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط علیزاده |

متن حاشیه

در اوضاع و احوالی به سر می­بریم که حاشیه مهمتر از متن است...

+ نوشته شده در ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط علیزاده |

اعتماد ايراني

وارد مغازه شدم. فروشنده تنها بود و سرش بسیار شلوغ. یک مشتری با سیگار وارد شد. اول گفت: سیگار سیما می­خواهم. بعد نظرش عوض شد و گفت: اُلترا لایت بده. قیمتش را پرسید. فروشنده گفت: 1200 تومان. مرد 1100 تومان روی ویترین گذاشت و گفت: صد تومانی ندارم، باشه طلبت. فروشنده در حالی که داشت بقیه مشتری­ها را راه می­انداخت گفت: 1150 خریدم است! مشتری هی تکرار می­کرد طلبت... وقتی دید فروشنده زیاد کوتاه نمی­آید، دستش را دراز کرد و صد تومانی را برداشت. برگشتم و پشت سرم را نگاهی انداختم. مرد در کیف پول خود به دنبال چیزی می­گشت! منظره جالبی بود. توی کیفش همه نوع پولی بود: 200، 500، 1000 و 2000 تومانی! در همین حال فروشنده آمد و پول را برداشت و گفت: این که هزار تومان است! مرد دویست تومانی را دراز کرد و گفت: بیا. پول را داد و رفت. مغازه دار گفت: بفرما، پول داشت...! هدف مرد از آن عملش چه بود؟ شاید قصد داشت صد تومان تخفیف بگیرد! (آخر یکی نیست بگوید تو که 1100 تومان را دود می­کنی، نگران همین صد تومان هستی؟!) شاید صد تومان واقعا گره­ای از مشکلات زندگی­اش را باز می­کرده است. شاید... (نه فروشنده به مشتری اعتماد دارد نه مشتری به فروشنده. همه در حال گرفتن حق خود هستند!) خلاصه یک فروشنده با دیدن این گونه رفتارها اگر کسی به مغازه­اش مراجعه کند و دو عدد تخم مرغ نیاز داشته باشد و پول هم نداشته باشد؛ دیگر...

+ نوشته شده در نوزدهم فروردین 1387ساعت توسط علیزاده |

+ نوشته شده در پنجم فروردین 1387ساعت توسط علیزاده |

فقدان

معمولا اسم­هایی که برای روزنامه­های خود انتخاب می­کنیم مثل: جامعه، نشاط، عصر آزادگان، اعتماد، اعتماد ملی، آینده نو، همبستگی، شهروند و...، شعارهایی که بر در و دیوار شهرها می­نویسیم (تهران شهر اخلاق و...)، اسم سال­هایمان (سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی و...)، لباس­ها (چادر ملی)، اسم بعضی مکان­ها (خانه عفاف...)، ملّت و... دقیقا همان چیزهایی است که نداریم! شاید این گونه کمی آرامش پیدا کنیم! احتمالا اسم­هایی که برای فرزندان خود انتخاب می­کنیم هم به موضوع بالا مرتبط باشد!

+ نوشته شده در سیزدهم اسفند 1386ساعت توسط علیزاده |

آب­­روی رفته

آب­روی رود، رفتن است.

+ نوشته شده در یکم اسفند 1386ساعت توسط علیزاده |

«حل مسئله»

در یکی از شهرهای ایران، در سر چند چهارراه آن شهر به فاصله زمانی اندکی، ماشین­ها چند بچه را زیر می­گیرند. مسوولان شهر بسیار مصر بودند که علت این امر را بدانند و چاره­ای بیاندیشند. از جامعه­شناس مشهور آن شهر می­خواهند که ظرف مدت شش ماه عوامل بروز این حوادث را پیدا کند. مبلغ زیادی پول و امکانات مورد نیازش را در اختیارش قرار می­دهند. جامعه­شناس مشهور که تحصیلات خود را در فرنگ گذرانده بود و از تجربه نسبی هم برخوردار بود به کمک همکاران و مشاوران داخلی و خارجی مشغول کار بر روی این مسئله شد. شش ماه به سرعت برق و باد می­گذرد. خود دانشمند ما صحبت می­کند که: واقعا کلافه و عصبانی و ناراحت بودم. فرصت شش ماهه رو به اتمام بود و مسوولان منتظر گزارش من بودند. من هنوز عوامل بروز این حوادث را پیدا نکرده بودم، فکر می­کردم شاید این حوادث تصادفی بوده است و داشتم به گذاشتن چراغ سبز برای عابران پیاده که آن را فشار می­دهند تا چراغ چهارراه قرمز شود و رد شوند (که در خارج از آنها استفاده می­کنند) فکر می­کردم. خلاصه با بی­حوصلگی یک روز مشغول پیاده­روی در سر همان چهارراهی بودم که چند بچه کشته شده بودند. چشمم به کلوب بازی­های رایانه­ای افتاد، ذهنم روشن شد. به سر چهارراه دیگری که تصادف اتفاق افتاده بود رفتم. آنجا هم کلوب رایانه­ای بود. بله، خودش بود. بچه­ها زمانی که از مدرسه تعطیل می­شده­اند، شور و شوق رسیدن به کلوب باعث می­شده است که احتیاط لازم در رد شدن از چهارراه را نکنند و آن حوادث پیش آید. این جامعه­شناس تعریف می­کرده است که بعد از جابه­جا کردن کلوب­ها، نصب علایم هشدار دهنده و ... دیگر آن اتفاقات تکرار نشد.

*****

دکتری که خانواده ما به آن علاقه زیادی دارد و سعی می­کنیم برای طبابت به او مراجعه کنیم، پزشک با تجربه­ای است. این پزشک ما علاوه بر با تجربه بودن صفت پر چونگی را هم یدک می­کشد. یکبار که پیشش رفته بودم، از او –درست یادم نیست- در مورد پرده بکارت و یا چگونگی تشخیص زمان پارگی پرده بعد از مدت زمان طولانی که از پارگی گذشته سوال کردم. ولی خوب یادم است که به جای جواب دادن به سوال من شروع کرد به خاطره تعریف کردن! او که آن زمان در پزشکی قانونی کار می­کرد، می­گفت: زمانی در یکی از روستاهای اطراف شهر قتلی اتفاق افتاده بود. زنی کشته شده بود (خفه شده بود). برای دیدن جسد به محل وقوع قتل رفتم. بعد از معاینه جسد متوجه شدم که بین ران­های زن کبود شده است. حدس زدم که قبل از کشته شدن زن، به او تجاوز شده است و چون زن مقاومت می­کرده است بین ران­هایش کبود شده. محلولی را وارد رحم آن کردم و دوباره محلول را بیرون کشیدم. محلول را در دستگاه سانتریفیوژ ریختم؛ مواد موجود در محلول تحت تاثیر نیروی گریز از مرکز به جداره دستگاه چسبیدند. موادی که روی جداره دستگاه چسبیده بودند را برداشتم و زیر میکروسکوپ قرار دادم. کروموزم کسی که به زن تجاوز کرده بود را پیدا کردم. این کروموزم­ها مال برادر شوهر زن بود. قاتل پیدا شد. دکتر در ادامه به نکته جالبی اشاره کرد. گفت: برای پزشکی که در پزشکی قانونی کار می­کند خیلی مهم است که در صحنه وقوع جرم حاضر شود. آنجا به نکاتی پی می­برد که ممکن است در پزشکی قانونی و سرد خانه متوجه آن نشود.

*****

یوسف اباذری مقاله­ای دارد به اسم «حل مسئله» که در شماره 21 نامه علوم­اجتماعی (مهر 82) چاپ شده است. این مقاله در پی سنجش حل مسئله جزگرایانه یا اصلاحی با حل مسئله کل­گرایانه یا یوتوبیایی است... مقاله بسیار خواندنی است. در قسمتی از مقاله دکتر اباذری می­آورد: «...زمانی که مسئله جامعه مدنی در ایران مطرح شد ذهن فلسفه­زده ایرانی در جستجوی «تبار»های آن به سراغ منتسکیو و لاک و کانت و هگل و مارکس و هانا آرنت و هابرماس رفت – بگذریم از اینکه در این کار موفق شد یا خیر. اما به ذهن زنان و مردان مصلح نرسید که کرسی وکالت یا شورای شهر را رها کنند و به میان دختران ایلام روند و از نزدیک به رمز و راز خودکشی آنان پی ببرند و مهمتر از آن نهادی بسازند که آنان را به زندگی امیدوار کند تا دست روی خود بلند نکنند. ظاهرا گفته شده است که یکی از خانم­های عضو شورای شهر سابق دو سال از زمان عضویت خود در این شورا رادر پاریس و نیویورک گذرانده است تا به رمز و راز شهر-داری پی­ببرد. آیا بهتر نبود که او این زمان را در جنوب شهر تهران سپری می­کرد و نهادی می­ساخت که دختران فراری را سر و سامان بخشد. شاید دلیل این باشد که اینان بر این پندار بودند که اگر دستگاه دولت به معنای اعم را تصاحب کنند و رمز و راز دولت-داری را فرا بگیرند در طرفة­العینی مسایل را حل خواهند کرد. غافل از آنکه ما در عصری زندگی می­کنیم که لنینیسم مرده است و آنچه اهمیت دارد فتح جامعه مدنی است...»

بله، کاملا درست است. مسائل جامعه­شناختی مسائلی نیستند که از راه دور حل شوند. همانطور که یک کارآگاه و پزشک باید برای شناخت مسئله و پیدا کردن مجرم در محل، حاضر شوند؛ جامعه­شناس هم باید برای حل مسئله با موضوع خود سر و کار داشته باشد و در محل حاضر باشد. مسئله خودکشی دختران ایلامی با خودکشی افراد در چین فرق می­کند. مسئله اعتیاد در تهران را نمی­شود با مسئله اعتیاد در نیویورک یکی فرض کرد. شاید همه نظرات جامعه­شناسان غربی در مورد بزهکاری، وندالیسم، خودکشی و... به کار ما نیاید. شاید ما نتوانیم بر اساس نظرات دورکایم در مورد خودکشی، خودکشی دختران ایلام را تحلیل کنیم و... پس باید در محل حاضر شویم و چشم و گوش خود را حسابی باز کنیم.

*****

یک مسئله ریاضی را چه دانشمند ایرانی حل کند چه آلمانی، جواب یکی خواهد شد. اما این موضوع در مورد مسائل اجتماعی صادق نیست. شخصی مثل هابرماس همانطور که خودش گفته است؛ اصلا دغدغه شرق را ندارد و همه نظریه­های او مربوط و برای جامعه غرب است. دقیقا اهمیت علوم انسانی در همین جاست که چشمان کور دلی ما نمی­تواند ببیند. فقط به فکر پزشک و مهندس این کشور هستیم. جامعه­شناس و کارشناس مسائل اجتماعی برای کشور نمی­توان وارد کرد. نمی­توان به دانشمند خارجی پول داد و گفت بیا و مسئله افزایش طلاق در ایران را مورد بررسی قرار بده (البته شاید این کار هم شدنی باشد ولی تاکید ما بر روی نیاز و اهمیت زیستن در یک زمینه اجتماعی برای حل مسائل آن زمینه است). اما می­توان مهندس وارد کرد و گفت بیا این پل را برای ما بساز. چون این پل همانطور ساخته می­شوند که در فرانسه ساخته می­شود. تا زمانی که اهمیت رشته­های علوم انسانی برای ما روشن نشود، محکوم به در جا زدن هستیم.

+ نوشته شده در بیست و نهم بهمن 1386ساعت توسط علیزاده |

رقصیدن...

بعد از یکی دو سوال بی ربط و با ربط، مهم­ترین سوالی که ماه­ها و شاید هم

سال­ها ذهن مرا به خود مشغول کرده، این است که

چرا فقط «خوشگلا باید برقصن»؟؟؟

+ نوشته شده در بیست و سوم بهمن 1386ساعت توسط علیزاده |

«یک اتفاق ساده»

برای کاری مربوط به پایان­نامه­ام به اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی رفته بودم. بعد از ارایه توضیح به نگهبان و گرفتن دو برگه و آدرس قسمت مربوط به کارم، پله­ها را بالا رفتم و بعد از اینکه سری به دستشویی زدم، راهرویی را پیچیدم و با یک پرس­وجو اتاق مورد نظر را پیدا کردم و وارد شدم. اتاق بزرگی بود که از پنجره­های آن می­شد چهارراه را دید و عبور و مرور ماشین­ها و آدم­ها را تماشا کرد. خانمی روبه­روی در نشسته بود که به دلیل وسایل زیادی که رو و اطراف میزش بود به خوبی دیده نمی­شد. کمی آن طرف­تر کنار پنجره میز خانم خوش­برخوردی بود که لبخند و چهره­ای که علی­رغم پا به سن گذاشتنش جذاب می­نمود مرا در بدو ورود به طرف خود کشاند. خانم خوش­برخورد جلو پای من نیم خیز شد. پشت به پنجره و کنار میزش نشستم و چیزی که می­خواستم را توضیح دادم. خانم دیگری هم به فاصله چند متر در سمت راست من پشت میزش مشغول کشتن وقت بود، این را وقتی نشستم و سرم را چرخاندم متوجه شدم. خانم خوش­برخورد که به جای مقنعه روسری خود را با کلیپس مانندی به طرز جالبی آراسته بود مرا به سمت قفسه کتاب­ها راهنمایی کرد. به میز خالی­ای که در آنجا بود اشاره کرد و گفت: می­توانم بعد از برداشتن کتاب­ها برای مطالعه از آن میز استفاده کنم. تشکر کردم و مشغول ورانداز کردن کتاب­ها شدم. داشتم از روی کتابی یادداشت بر می­داشتم که صحبت­های خانمی که مشغول کشتن وقت بود توجه مرا به خود جلب کرد. مثل اینکه توی روزنامه جام جم یا ایران (اسم هر دو را شنیدم) در قسمت حوادث مطلبی نظرش را جلب کرده بود و داشت برای همکارانش با آب و تاب تشریح می­کرد. صحبت­های او، دو همکارش را هم پشت میز او و بالای روزنامه کشاند. توجه به یادداشت برداری و حرف­های آنها به طور همزمان برایم سخت بود. البته چون فکر می­کردم حرف­هایشان زیاد اهمیتی ندارد سعی می­کردم کمتر گوش کنم. مثل اینکه خبر مربوط به پرت شدن کودکی از طبقات بالای یک ساختمان در کشوری اروپایی بود. خانمی که خبر را می­خواند آنقدر تحت تاثیر قرار گرفته بود که می­گفت من حتمن تا شب سرم درد خواهد کرد. همکارانش که احتمالن دوستانش هم بودند داشتند به او می­گفتند تو اصلن خبرهایی که مربوط به کودکان است را نخوان... خانمی که خبر را می­خواند گفت: این اتفاق موضوع خوبی برای یک فیلم سینمایی است... شور و حال مربوط به خبر که فروکش کرد، خانم­ها به پشت میزشان برگشتند. چند لحظه­ای نگذشت که صدای جیق کودکی همه نگاه­ها را به طرف پنجره میخکوب کرد. هیچ چیز در اتاق حرکت نمی­کرد. چیزی از جلوی پنچره اتاق عبور کرد.

+ نوشته شده در هجدهم بهمن 1386ساعت توسط علیزاده |

زمستان است...2

+ نوشته شده در بیست و دوم دی 1386ساعت توسط علیزاده |

کلاه حصیری­ام را سرم گذاشتم

کلاغ­ها پرواز کردند

دلم گرفت.

+ نوشته شده در هجدهم دی 1386ساعت توسط علیزاده |

ضد خاطرات

صحبت خاطرات دوران دبیرستان بود که یکی از دوستانم که سال دوم دانشگاه است، گفت: ما یک معلم بینش داشتیم که سؤالات امتحانات را به ما می­داد. پرسیدم چه طور؟!! گفت: من و چند تا از همکلاسی­هایم برایش فیلم سوپر (پورنو) می­بردیم او هم سوالات را به ما می­داد! الحمدلله این موضوع مال دو سه سال پیش است و ما الان دیگر از این معلم­های سوپر بین نداریم!!! صحبت فیلم سوپر شد به قول احمدی­نژاد «باز بذارین یه خاطره براتون بگم...»، اگر دوستانم در گوشی موبایل خود فیلم پورنو ایرانی داشته باشند با شور و شوق فراوان به تماشای آنها می­نشینم (نمی­خواهم ادای آدم­های طاهر را در آورم و بگویم همیشه از دید جامعه­شناسانه به آنها نگاه می­کنم.... بگذریم، برایم خیلی جالب است.) یکی از این فیلم­ها(یی که در این چند ساله تولید آنها بسیار بالا رفته است و دلایل آن در جای خود قابل بررسی است! و «اگر همین طور ادامه دهیم تا سه چهار هزار سال آینده به نتایج جالبی خواهیم رسید») فوق العاده بود: فیلم با صحنه­هایی از بیسکویت و آدامس با نریشن صدای یک مرد روی تصاویر که با مشتری­ها صحبت می­کرد، شروع می­شد. بله، تصاویر مربوط به داخل یک دکه بود که احتمالا علاوه بر پفک و آدامس و تنقلات، روزنامه و مجله هم می­فروخت! خلاصه دوربین بعد از نشان دادن این تصاویر پایین می­رفت، بله؛ یکی آن پایین مشغول سپوختن یک خانم بود در حالی که دوست و یا همکارش (که دوربین به دست هم بود) مشغول راه انداختن مشتری­ها بود. باورش یکم سخته، تصور کنید شما در حال خرید روزنامه و... از یکی از همین دکه­ها هستید در حالی که توی دکه...

یکی گفته: خیابان­ها را به خاطر تسهیل طردد و عبور و مرور ماشین­ها و مردم نساخته­اند، بلکه آنها را به این خاطر درست کرده­اند تا بدانند مردم از کجا خارج می­شوند و به کجا می­روند تا بتوانند همه را به طور نا محسوس تحت نظر داشته باشند! (از آزادی افراد برای کنترل آنها استفاده می کنند).ما خیابان­ها را به چه دلیل ساخته­ایم؟؟ به این دلیل که مردم بیایند در خیابان تا ما بتوانیم به آنها گیر بدهیم و آنها را مورد ضرب و شتم قرار دهیم و آنها به خانه­های خود فرار کنند تا ما نفهمیم در خانه­های خود چه می­کنند! اتفاقاتی که در پشت دیوارها گاهی رخ می­دهد و زمان­هایی هم رخ نمی­دهد بازتاب زیادی در رفتار ما در کوچه و خیابان دارد. کمی این طرف و آن طرف را نگاهی بیندازید تا تاثیر آن اتفاقات را ببینید... خداوند را شاکرم که ما در کشورمان هم جنس باز، روسپی، بچه باز، سادیستی، مازوخیستی و این قبیل افراد فاسد را نداریم که بخواهیم در موردشان فکر کنیم!!!!!

+ نوشته شده در هفدهم دی 1386ساعت توسط علیزاده |