میزبان
پاهای خسته ی تاول
دست های ساکن پینه
و راه های رفته پاشنه
و بهار ناروشن امید
و کفش هایم که بوی تعفن جورابهای دیروزم را قدم می زند
و ...
و اشتیاق نرسیده را کسی میزبان نیست.
ترانه هر کس
"هر کس به طریقی دل ما می شکند"
"بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه"
پروانه
این نیست نشان عاشقی پروانه
که زنی بر آتش شمع و بسوزی پروانه
گویی حماقت و بلاهت و خریت است این
دیگران می گویند عاشقی این است این
مامان و بابا
فکر می کنم پنج شنبه ساعت های چهار پنج بود. رفته بودم بیرون قدم بزنم.
متوجه شدم که زندگی علا رغم میل باطنی ام چقدر خوب است!
اگر من عدم بودم، چه کسی وجود این همه آدم جور وا جور را می دید و لذت
می برد؟!
خدا خیری به مامان و بابا بدهد که تلاش کردند و مرا از عدم بیرون کشیدند.
عشق و غریزه جنسی
استاد عرفان و مدیتیشن در همایش عشق و غریزه جنسی : ... عاشقی در حضور معشوق قطره قطره در حال آب شدن بود. معشوق پرسید چطور می توانی قطره قطره آب شوی؟ عاشق جواب داد ؛ من از زمانی که غریزه جنسی را شناختم یک قطره ش را هم استفاده نکردم.
یکی از حضار : استاد ما هم از زمانی که غریزه جنسی را شناختیم یک قطره ام ته ش نگذاشتیم.
مسؤلین جلسه در همین جا ختم جلسه را اعلام کردند.
باران
باران آمد
باران آمد
باران آمد
. . . . .
. . . . .
. . . . .
دریا خیس آمد
حتا قطره ای به تشنگان ساحلی نیامد.
می خانه
" ویران شوی ای شهر که می خانه نداری. "
گرگ الکلی
گرگ زده بود زیر گریه. بلند بلند گریه و زاری می کرد و اشک می ریخت. به نظر
می رسید از این که نا خواسته شکم بره را جر داده، خیلی ناراحت است.
گرگ: آقای قاضی، دست خودم نبود. کله ام گرم بود. مست بودم. اصلاَ دست خودم نبود. نفهمیدم چه کار دارم می کنم. تا به خودم آمدم و مستی ام پرید، دیدم جنازه
بره بینوا روی دستم مانده.
قاضی : تو کی می خواهی آدم بشی؟
گرگ : آقای قاضی، من که کاری به کار کسی ندارم. فقط اگر یک لطفی بکنید
و جلوی تولید مشروبات الکلی را بگیرید همه چیز حل است.
آرامش
مجدانه و بی شکیب
کفن را برای خود می دانست
کفنی که سالها پیش کسی در آن غنوده بود
تا حال هزاران بار کفن مندرس را نشخوار کرده بود
به بر کندن کفن دستی دراز کرد
آرمیده در کفن
آرام آرام
سری گرداند
-کفن مال صد ساله ات ، خوابم را نپریشان.
قبل از ظهر
ساعت حدود نه و نیم بود که از خواب بیدار شدم. روی تخت نبود، جاهای دیگر خانه را هم گشتم، آنجا هم نبود. هر چه صدایش کردم ، جوابی نیامد. رفتم چای بگذارم که دیدم نوشته ای کنار کتری گذاشته شده است.
"مجید جان صبحت بخیر. پریسا زنگ زد که حالش زیاد خوب نیست. یک سر می روم پیشش، زود برمیگردم. کاری داشتی زنگ بزن. "
پس چرا صدای زنگ تلفن را نشنیده بودم! شاید خوابم سنگین بوده. شاید سیما صبح زود بیدار شده باشد. البته دیشب که تا آخر شب داشت برگه امتحانی بچه ها را تصحیح می کرد! شاید اصلاً نخوابیده باشد. شاید دیشب وقتی من خوابیدم تلفن زنگ زده باشد.
سیما می دانست من از صبحانه بگذرم از چایی نمی گذرم. فکر می کنم بخاطر همین نوشته را کنار کتری گذاشته است. البته کنار تلفن یا روی میز آشپزخانه هم میگذاشت می دیدم. تازه اگر روی در یخچال هم می چسباند راحت تر دیده می شد. از اول ازدواجمان این پنجمین یادداشتی است که برایم گذاشته است. اولی و دومی برای خرید رفته بود بیرون. سومی رفته بود خانه پدرش. چهارمی هم جلسه ای بود
از طرف آموزش و پرورش.
راستی پریسا که حالش خوب بود! درست است که پا به ماست ولی هنوز خیلی مانده است. شاید حالش بد شده است. وقتی آمد تعریف می کند دیگر. اگر دیر بیاید برای نهار چه کار کنم؟ اصلاً حوصله تخم مرغ را ندارم. یک روز تعطیل آن هم تخم مرغ؟!
اِی وای... کتری! ... اَه باید دوباره آبش کنم. همیشه یادم می رود. خدا خیرش بدهد، سیما را می گویم. تقریباً هروقت کتری را روی اجاق می گذارم بقیه کارها را خودش انجام می دهد. چایی هایش همیشه خوش رنگ هستند. ولی چایی های من یا رنگ پریده اند یا سیاه سوخته! همین دیروز بود که احمد می گفت: ( احمد دوست دوران کودکی ام است، یعنی الآن هم هست، خیلی دوستش دارم.) آره می گفت: " خیلی خوب شد که ازدواج کردی. بالاخره سروسامان گرفتی. قدر زنت را بدان.
زن نجیب و خوبی است. تازه دست پختش هم خوب است. برای تو که شکمو هستی دیگر نور علی نور است."
همه آشنایان و فامیل از دست پخت سیما تعریف می کنند. به نظر من هم دست پختش خوب است. فقط خورشت قیمه را خوب درست نمی کند. لااقل من دوست ندارم. قیمه مادرم را ترجیح می دهم. البته فسنجون هم بلد نیست. خودش می گوید به زودی یاد می گیرم. کی یاد بگیرد خدا می داند؟!
نمی دانم زنگ بزنم، ببینم کی می آید یا نه؟ نه. ولش کن. کم کم باید پیدایش بشود. بهتر است تا می آید کمی تلویزیون ببینم تا حوصله ام سر نرود.
یاد
پریروز، دیروز، نه همین امروز بود که کوچه پس کوچه های کودکی را وجب به وجب
گز می کردم.
من، گرما، کبوتر، بام همسایه، من، سرما، برف و دستان یخ زده.
من، خانه ای نیمه کاره، لانه زنبور و داد و هوار.
کودکی ای که از درون قاب خاک آلوده دالان های تو در توی ذهن با سرعت برق و
باد می گذرد. سفری به "دهلیز های پیچ در پیچ" گذشته ای نه چندان دور و شاید
از پی هیچ، با نگاهی ممتد به دری، دیواری، قابی یا دریچه ای که در انتها با طرح لبخندی یا قطره اشکی پایان می پذیرد. شاید برای همین طرح شادی یا اندوهش باشد که خود را به این سفر راضی می کنیم و شاید تنها برای کهنه نشدن این یادها آنها را از صندوقچه قدیمی ذهن بیرون می کشیم و به رُفت و روب آنها می پردازیم.
در این غبار روبی شاید چیز تازه ای هم پیدا کنیم. یادهای فراموش شده. یادهایی
که در تاریکی کسی آنها را نمی دید. بی خیالی، شیطنت، اشتباه ... هنوز هست
یا نیست؟؟
دیالوگ
- از وقتی که این کار را به من سپرده اند همه همکارها دلشان می خواهد که من نتوانم آن را انجام بدهم، همه می خواهند که من شکست بخورم.
- چرا فکر می کنی که اینقدر مهمی؟!
یک داستان
چهار راه کنار خانه ما
بابایم می گوید : " من از زمانی که یادم می آید ، لب جوب نشسته و دارد سیگار می کشد." نمی دانم چند سالش است . نمی دانم چه کاره بوده است. نمی دانم چند تا بچه دارد. فقط می دانم که دارد. اسمش آقای صالحی است. من هم هر وقت پیر مرد را دیده ام ، سر چهار راه نشسته است و سیگار در دست و چند نفر دور و برش مشغول صحبت کردن. اما تنها عضو ثابت جوی چهار راه خود آقای صالحی است ، بقیه گاهی هستند و گاهی نیستند.
یک روز داشتم با خودم فکر می کردم کی می میرد؟ چه می شود؟ نشسته لب جوی و پارچه سیاه ترحیم درگذشت آقای صالحی پشت سرش. نکند بقیه هم فکر کنند مرده است. اگر خودش مراسم ترحیمش را ببیند که سکته می کند. نکند مراسم ترحیم بگیرند و بعد متوجه شوند که پیر مرد هنوز زنده است و لب جوی نشسته و دارد سیگار می کشد.
شاید بمیرد و از مراسم خبری نباشد.
این اواخر که هوا سرد تر شده است ، پیر مرد کمتر بیرون می آید. دوستان چهار راهش هم توی املاکی آن ور چهار راه جمع می شوند. املاکی گرم تر از چهار راه است.
آقای صالحی از زمانی که فهمیده است دوستانش در املاکی جمع می شوند، بیشتر به آنجا سر می زند.
حسین به بابایم گفته بود : " صالحی کارش این است که وقتی صحبت مشتری یا کس دیگری می شود، بگوید : کی؟ چه کاره است؟ پسر کیه؟ ... همین."
حسین می گوید : " یک بار آمده در خانه ما و گفته اونی که اون روز صحبتش بود کی بود؟"
دروغ می گویند، پشت سر پیر مرد صفحه می گذارند. می خواهند ضایعه اش کنند. می خواهند به او بخندند. آخر به عقل جور در نمی آید پیرمردی که به سختی راه می رود و چشم هایش کم سو است ، دو تا کوچه را برود. در خانه کی؟ خانه حسین. که چی؟ که بپرسد اسم آن مشتری چی بود؟ همین و برگردد؟! مسخره است. شاید مقداری متوجه اطرافش نباشد ولی فکر نکنم. نه نه.
یک روز بارانی
اولی : فکر کنم امروز باران بیاد.
دومی : فکر نکنم! پنج دقیقه دیگر باد ابر ها را می برد و آسمان صاف صاف می شود.
سومی : این جور مواقع اصلاً معلوم نیست چه اتفاقی می افتد. شاید باران بیاد.
چهارمی : این ابر ها می گویند که هوا بارانی است.
پنجمی : خیلی وقت ها ابر ها این جوری اند و بارانی در کار نیست.
ششمی : باران آمدن یا نیامدن به ابر نیست.
هفتمی : شرط می بندم تا نیم ساعت دیگر رگبار شروع بشود.
.
.
.