گروه مرجع
چندی پیش با یکی از دوستان مشغول صحبت بودم. وسط های بحث با شور و حرارت گفت که کتاب خاطرات شعبان جعفری ملقب به شعبون بی مخ را از فلانی گرفتم و چنین است و چنان است... من هم برای اینکه بحث گرم شود خاطره ای از شعبون بی مخ که یکی از اساتیدم (دکتر چلبی) نقل کرده بود تعریف کردم :
" در یکی از ملاقات هایی که محمد رضا شاه پهلوی با شعبون بی مخ داشته است به شعبون می گوید خبری از ما نمی گیری؟ به ما توجه نمی کنی و از این جور چیزا... در همین حال شعبون یقه خود را جر می دهد و می گوید پس این ... (فلان جای) ننه تِ؟...!! مثل اینکه یک چیزی تو مایه های جاوید شاه روی سینه اش خال کوبی کرده بوده است. " ...
بعد از خنده و کمی صحبت برای اینکه نظر خود را با ملایمت گفته باشم و به او بفهمانم که امثال او آدم های ماندگاری نیستند : میدونی مسئله چیه؟ مسئله اینه که از آدم هایی مثل شعبون با اون همه اهن و تلپ دیگه اسمی نیست! در جواب گفت : آخه من از همین میسوزم!!! و شروع کرد از پهلوانی های شعبون حرف زدن (خود این دوست ما هم اهل زورخانه و ورزش باستانی است) بعد از اینکه عکس های شعبون را که توی موبایلش ذخیره کرده بود با توضیحات فراوان نشانم داد، دو هزار ریالی ام افتاد که ایشان از عشاق سینه چاک آقا شعبون هستند و دیگر بحث را ادامه ندادم!
روزی دیگر همین دوست عزیز از حالات متناقضش برایم حرف می زد و می گفت : نمی دانم چرا این جوری هستم! مثلاَ از طرفی دوست دارم سر به کوه و بیابان بگذارم و زندگی درویش مسلکی پیشه کنم و از طرفی هم دوست دارم بروم و شاه بشوم و همه کاره شوم و مدیریت کنم... من هم گفتم درویش می توانی بشوی ولی چون شاه نداریم بهتر است آرزو کنی که شخص دیگری شوی!
بعد از این قضایا تا مدتی گروه مرجع آدم ها یعنی همان گروه یا اشخاصی که آدم ها برای لباس پوشیدن، برای مدل مو، برای رفتار، برای تقلید، برای فکر کردن ... برای زندگی به آنها مراجعه می کنند و از آنها الگو می گیرند، ذهنم را به خود مشغول کرده بود!
این گروه مرجع چگونه شکل می گیرد؟ چگونه رشد می کند؟ چگونه ثابت می شود؟ چگونه تغییر می کند؟ چگونه کار می کند؟ چگونه خنثا می شود؟ چگونه باز تولید می شود؟ چگونه اثر می گذارد؟ چگونه بی اثر می شود؟...
ضمناّ اینها را برای این نوشتم که نشان دهم عجب انسان متفکری هستم!
گنجشکک اشی مشی
برای حفظ حریم شخصی و صیانت از ناموس افراد ؛ بالاخره از
گنجشکک اشی مشی تعهد گرفتند که دیگر لب هیچ بومی ننشیند.
یک عاشقانه ی محض ِمحض
نحن اقرب الیه من حبل الورید
مردی با چهره بر افروخته، خود را روی بالکن طبقه هفتم می رساند و سر خود را به طرف آسمان بلند کرده و فریاد می زند : ای خدااااا...
مردی که در بالکن طبقه هشتم مشغول دید زدن اطراف است، سر خود را به طرف پایین کج کرده و می گوید : چیه بنده ی عزیزم؟؟...
سرما
دیروز که از خواب بیدار شدم
سرما خورده بودم
خداوندا سپاسگزارم
دگرگونی!
دوستی چند وبلاگ از چند آشنا را به من معرفی کرد. بسیار لذت بخش است ، شناخت دنیای افرادی که گاه از نزدیک می شناسیم و گاه از هم صحبت شدن با آنها اجتناب می کنیم و دورا دور می شناسیم. گر چه ممکن است مطالب آنها از نظر ما یا سخیف و پیش پا افتاده بیاید که نگارنده آنها فکر می کند مطالب بسیار مهمی می نویسد و یا جذاب و قابل تامل. در هر صورت این ما هستیم که خود را کاشف بعضی
نا شناخته ها میابیم.
نزدیک شدن به دنیای آدم ها و لمس علایق و مهم های آنها و اینکه آدم ها از چه چیز هایی خوششان می آید و به چه چیزهایی احترام می گذارند ، لذت وصف ناپذیری را عاید آدمی می کند. دنیای درونی افراد که به آسانی به زبان نخواهد آمد. و ادبیات این یگانه برز دهنده ی بروز نایافته ها.
کییِ که دوست نداشته باشد ، مثل قاضی فیلمِ قرمزِ کیشلوفسکی به استراق سمع مکالمات تلفنی یک محله بپردازد؟؟!!
" و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را ، هر را و هنوز را"
خوشبختی
دروغ های کوچک و خوشبخت
احمد و مهدی به نامزد هایشان می گویند : ما سیگار نمی کشیم.
دل شکسته
دیروز از کنار پیاده رو می گذشتم.
خرده های دلی در جوی ریخته بود.
مال من نبود.
مال تو هم نبود.
مال هر که می خواهد باشد.