تبليغاتX
اسفار

 

امروز غروب، عابران پیاده­ی میدان بو علی همدان نمی­دانستند کلاغ­ها برای چه اینهمه قارقار

می­کنند. آنها ندیدند که در سر شاخه­های درختان بلند میدان، کلاغی مرده است.

چه کسی می­داند آن کلاغ به چه علت مرده است؟

چه کسی می­داند آن کلاغ­ها برای چه اینهمه قارقار می­کنند؟

و چه کسی می­داند کلاغ­ها در آن لحظه به چه می­اندیشند؟

 

+ نوشته شده در  سی ام آذر 1385ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  | 

 

دیروز حاج خانم (مادر) (بی بی) زنگ زد. صاحب خانه­ام را می­گویم. اسمش محبوبه است. متولد 1299 . نزدیک دو هفته است که رفته تهران پیش دخترش. همین یک دختر را دارد. می­گفت جمعه برمیگردم. دلم برایش تنگ شده­است. روز اولی که دیدمش، خیلی ترسیدم. با خودم گفتم حتمن از این پیر زن­های غرغرو است که حوصله آدم را سر می­برند. ولی بعدن خیلی ازش خوشم آمد. اخلاق­های بد زنانه اصلن ندارد. خانم­ها ناراحت نشوند، چون این اخلاق­های بدی که می­گویم جزء عَرَضیات زن است، جزء ذاتیات زن نیست. در کنار آن می­توانیم از اخلاق بد مردانه یا اخلاق بد گربه­ها و ... صحبت کنیم.- راستی این را هم بگویم که همیشه قلیونش به راه­ است. می­گوید که تنها همدمش همین قلیون است. یک شعر هم در همین راستا می­خواند که هنوز یادش نگرفته­ام. قبل از اینکه برود تهران از این موضوع ناراحت بود که مبادا کسی به خانه­اش بیاید و او نباشد! می­گفت: زشتی­ام می­کند که کسی بیاید و من خونه نباشم! ... بعدن از حاج خانم بیشتر می­گویم.

  

+ نوشته شده در  بیست و نهم آذر 1385ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  | 

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنیم

امروز رفتم دانشگاه و باقی مانده­ی فیلم دوربین را آنجا تمام کردم. عجب برف قشنگی آمده اینجا (همدان). دانشکده­های دانشگاه همدان در کل دانشگاه به طور غیر سیستماتیکی پخش شده­اند. فکر کنم با فلاخن سنگ پرتاب می­کردند (چون این دانشگاه وسعت زیادی دارد) و هر جا سنگ افتاد یک دانشکده می­ساختند!

چون همه مجبورند به نحوی خود را به دانشکده­ها برسانند در زمین­های نیمه بایر کل دانشگاه راه­های میان بر جالبی توسط عابران پیاده خلق شده­ است. این راه­ها بعد از اتمام بارش برف بسیار جالب می­شوند، مخصوصاً اگر به طبقات بالای مثلاً دانشکده ادبیات بروید (که من برای عکاسی رفته بودم) و آن­ها را تماشا کنید، زیبایی این راه­های انسان رو که هر کدام به مقصدی ختم می­شود، دو چندان می­شود. خیلی دلم می­خواهد از کلاغ­ها در این برف­ها بیشتر عکس بگیرم ولی اصلاً راضی نمی­شوند که از آنها عکس بگیرم! یا از عکس گرفتن خوششان نمی­آید یا از عکاس­ها یا از هر دو یا از چیزهای دیگر...! موجودات فوق­العاده باهوشی هستند.

هنوز در فکر آن کلاغم که....

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1385ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  |