تبليغاتX
اسفار بی قرار

دَرِ بی کوبه ی پوپولیسم

 

نقدی از من بر مقاله «پوپولیسم نفتی یا دولت آن است که بی خون دل آید به کنار» نوشته ی یوسف اباذری در روزنامه «آینده نو»

 

اگر حرف و انتقادی داشتید، بفرمایید.

 

در بی کوبه ی پوپولیسم

 

+ نوشته شده در بیست و هفتم دی 1385ساعت توسط علیزاده |

زین قند پارسی...

    

  دچار شور و شوق کودکانه و وصف ناشدنی می ­شوم، وقتی که با یک کتاب، نوشته، تصویر (فیلم و عکس)، صدا، نگاه و حتا یک شئ آشنا (آشنا به معنی اخص کلمه) مواجه می شوم. مشغول کمی ول­ گردی در دنیا های وبلاگ­ ها بودم که با داستان «فارسی شکر است» محمد علی جمالزاده مواجه شدم.

پرتاب شدم به چندین سال قبل. زمانی در سر کلاس ادبیات فارسی در سال دوم دبیرستان. آقای شاکری و ساعات آخر کلاس. آقای شاکری همیشه ساعات آخر کلاس را به خواندن یک داستان یا یک نوشته­ ی ادبی اختصاص می­داد. عادت نداشت روی صندلی خودش و پشت میز بنشیند. می­ آمد و یکی از صندلی­ های نامرتب و  خالی کلاس را بر می­ داشت و نشیمن­ گاه خود را روی دسته چوبی صندلی قرار می­داد و کف کفش های خود را روی کف مسطح و زنگ زده­ ی آهنی صندلی می­گذاشت و پاهای خود را با گاردی که ویژه ­ی خودش بود باز می­کرد و مشغول خواندن داستان می ­شد. همین طرز نشستن آقا و بر آمدگی اطراف خشتک او غالب اوقات اسباب اشارات موذیانه و خنده­های ریز ریز ما می­شد. راستی این را هم بگویم که این آقای شاکری ما یک سبیل خیلی باحال هم داشت. سبیلش شبیه سبیل هیلتر نبود، شبیه مال نیچه هم نبود، به سبیل داریوش فروهر هم هیچ شباهتی نداشت. سبیلش مشابه سبیلهای بر باد رفته محسن مخملباف و بهرام بیضایی هم نبود. به سبیل مضفرالدین شاه هم هیچ شباهتی نداشت. اصلن هم شبیه سبیل احمد شاملو نبود! سبیلش مصداق عینی کلمه ای ول (ای والله) بود! مطمئنن متوجه نشدید که سبیلش چه جوری بود؟! اشکال ندارد.

در زندگی چیزهایی هست برای نفهمیدن و متوجه نشدن!  

هنوز یادم است که در ایامی که فقط برای شیطنت و مسخره­ بازی و خندیدن وارد مدرسه و کلاس می­شدیم، چگونه بعضی از داستان های آقای شاکری ما را مجذوب خود می­کرد و باعث می شد که کمی روی صندلی قرار بگیریم. شاید به خاطر همین لحظه­ ها بود که چند سال بعد به دیدنش رفتم و کتاب «با کاروان حُله»ی عبدالحسین زرین کوب را به نشانه ­ی کوچکی از پاس­ داشت آن دوران، برایش هدیه بردم.

 

با کاروان حُله برفتم ز سیستان        با حُله­ تنیده ز دل، بافته ز جان

با حله ا­ی بریشم،ترکیب او سخن     با حله ا­ی نگارگر، نقش او زبان

 

بلی، داستان «فارسی شکر است» را پرینت گرفتم و یک بار دیگر آن را خواندم. جاهایی از داستان در خاطرم نمانده بود. ولی لذت شنیدن برای بار اول و تجربه ی با هم گوش دادن و خنده ­های دسته جمعی را هرگز فراموش نمی­کنم.  

 

لینک داستان را می گذارم که اگر آن را نخوانده اید و دوست دارید بخوانید و یا اینکه خوانده اید و می خواهید یک بار دیگر بخوانید، بسم الله.

 

«فارسی شکر است»

 

+ نوشته شده در بیست و چهارم دی 1385ساعت توسط علیزاده |

ای هیچ کس

 

چه کسی مرا آفرید؛ هیچ کس

چه کسی شبان من است؛ هیچ کس

چه کسی مرا صدا زد؛ هیچ کس

چه کسی مرا می شنود؛ هیچ کس

چه کسی مرا می آزارد؛ هیچ کس

چه کسی دستهایم را می گیرد؛ هیچ کس

چه کسی برایم چای می ریزد؛ هیچ کس

چه کسی موهایم را شانه می زند؛ هیچ کس

چه کسی بند پوتین هایم را می بندد؛ هیچ کس

چه کسی با من می خندد؛ هیچ کس

چه کسی مرا مسخره می کند؛ هیچ کس

چه کسی مرا سیر می کند؛ هیچ کس

چه کسی مرا می بیند؛ هیچ کس

چه کسی مرا می کُشد؛ هیچ کس

.....................................؛ هیچ کس

ای هیچ کس؛ به فریادم برس!

 

+ نوشته شده در بیستم دی 1385ساعت توسط علیزاده |

پوپولیسم!

 

بخوانیم و قدری تأمل کنیم:

 

پوپولیسم نفتی یا دولت آن است که بی خون دل آید به کنار 1

 

پوپولیسم نفتی یا دولت آن است که بی خون دل آید به کنار 2

 

 

+ نوشته شده در چهاردهم دی 1385ساعت توسط علیزاده |

«میم مثل ملاقلی پور»

 

هفته پیش فیلم «میم مثل مادر» را دیدم. خیلی ناامید کننده است که آدم با توجه به آشنایی با دید یک کارگردان که از خلال فیلم های قبلی او دست گیر آدمی می شود به دیدن یک فیلم بروی و قبل از اینکه فیلم را ببینی فکر کنی این فیلم این چنین فیلمی می تواند باشد. و بعد از دیدن فیلم متوجه شو که چیزی بیشتر از آنچه که قبلن فکر می کردی ای نبوده است. شاید فکر کنید که پیش داوری من در قضاوت من در مورد فیلم تأثیر گذاشته است. اما دلایل خود را عرض می کنم تا ثابت کنم که این چنین نبوده است. (ضمنن نمی خواهم و نمی توانم به عنوان یک منتقد فیلم به فیلم نگاه کنم.)

ای کاش کارگردانان ما این همه تلاش و کوشش فراوانی که در جهت بیرون کشیدن اشک و بر انگیختن احساسات تماشاگر به خرج می دادند، مقدار اندکی از این جهد را صرف پرداختن به رتق و فتق امور منطقی فیلم نامه خود می کردند. فیلم «میم مثل مادر» در بیرون آوردن اشک تماشاگر موفق است و فقط از همین نظر فیلم خوبی است!!! این فیلم فاقد یک فیلم نامه منسجم است. ( البته این جمله در مورد اکثر فیلم های ایرانی صادق است و به همین جهت شاید مقداری نامربوط به نظر آید!)

برسون (کارگردان فقید فرانسوی) می گوید: «ما باید با حذف کردن به یک چیز (فیلم، اثر هنری یا ...) برسیم، نه با اضافه کردن.» سخن کوتاه و پر مغزی است. بیایید چند شخصیت را از این فیلم حذف کنیم، ببینیم چه اتفاقی می افتد؟ فرزانه (خواهر بزرگ سپیده)، پیرمرد ارمنی نجار، صاحب کار سپیده.

در صورت حذف این شخصیت ها چه اتفاقی می افتد؟ هیچ. نقش و کارکرد این افراد چیست؟ چند سؤال: مرد ارمنی نجار برای چه می خواهد خودکشی کند؟ فرزانه برای چه تنها زندگی می کند؟ ( عزیزی در پنجره ای رو به جامعه نوشته بود : ...فرزانه نمی خواهد همسر و یا مادر باشد... از کجای فیلم ما می فهمیم که فرزانه نمی خواهد همسر یا مادر باشد؟... شاید فرد مناسبی را برای ازدواج پیدا نکرده است! شاید در همه ی عشق های قبلی اش شکست خورده است! شاید ...)

کدام مادری(مادر صاحب کار سپیده) حاضر می شود با این شوق و ذوق برای خواستگاری از دختری که یک بچه معلول به دنیا آورده است و شاید بچه های بعدی اش هم معلول شوند، تلاش کند؟ کدام مادری حاضر است پسرش با یک دختر شیمیایی ازدواج کند؟ درک ملاقلی پور (کارگردان فیلم) از «مادر» کاملن سطحی است. اگر سپیده مادر است، مادر صاحب کار سپیده هم مادر است.....

نکته ی بعدی: بازی با احساسات تماشاگر، هنر نیست! کِی قرار است این همه احساس گرایی از فیلم ها و نوشته ها و ... زندگی ما رخت بربندد؟ آفت بزرگ تعقل گرایی، احساس گرایی است. در جوامعی مثل جامعه ما که به اندازه ی کافی از عدم تعقل رنج می برند، برانگیختن احساسات افراد و عادت دادن آنها به این امر، دردی را دوا نمی کند. کم آوردن در استدلال عقلانی پای استفاده از احساسات را به میان می کشاند. یک نگاه به اطراف خود بیاندازید: آیا افرادی را دیده اید که با اندکی انتقاد و ایراد از آنها برافروخته می شوند، صدای خود را بالا می برند و... و وقتی کار به گریه و زاری می رسد که: چنین است و چنان است... همه نقدها و ایرادها منتفی می شود!

احساس گرایی این چنینی راهی است برای دلسوزی، نه راهی برای تفکر در مورد چرایی یک واقعه!

 

نکته ی بعدی: قضاوت ارزشی در یک اثر، ضربه ی مهلکی است بر پیکر آن اثر.

 

تا انتهای فیلم تماشاگر نمی داند در به دنیا آوردن و یا به دنیا نیاوردن کودک معلول، حق با سپیده است یا شوهرش؟ تماشاگر نمی داند در انتهای فیلم کودک معلول راضی است از اینکه به دنیا آمده است یا نه؟ (چون در جایی از فیلم، کودک، نارضایتی خود را از اینکه به دنیا آمده است را ابراز می کند.) تماشاگر هنوز درگیر است که عاقبت کودکان معلول چه می شود؟ آیا همه آنها هنرمند می شوند؟.... حال با تمام این تفاسیر، همینکه فیلم تمام می شود، آیه ای از قرآن بر پرده ی سینما نقش می بندد با این مضمون که کودکان(جنین های) خود را سقط نکنید. با آوردن این آیه، کارگردان خط بطلانی می کشد بر تمامی تصورات ذهنی مخاطب! سؤال: کجای شرع و عقل می گوید کودکان معلول خود را به دنیا بیاورید؟ الان هم که سقط جنین ممنوع است، مجوز سقط جنین فقط برای جنین های ناقص صادر می شود....

 

بعد از این باریک خواهد شد سخن        کم کن آتش، هیزمش افزون مکن

 

و با این چنین فیلمی است که رسول ملاقلی پور، رسول ملاقلی پور است؛ نه کارگردانی بزرگ.

+ نوشته شده در دهم دی 1385ساعت توسط علیزاده |

چند روز پیش یکی از دوستان یک CD آورد که با هم ببینیم. مصاحبه­ هایی بود که روابط عمومی وزارت کشور با بعضی از کسانی که برای ثبت نام ریاست جمهوری به آنجا مراجعه کرده­ بودند، انجام داده بود. قبلن چیزهایی راجع به این مصاحبه ­ها شنیده بودم. چیزی که در جاهایی از فیلم اذیتم می کرد، بعضی نگاه ­ها و سؤالات تحقیر­آمیز مجریان نسبت به مراجعه کنندگان بود. ما باید به آدم­ ها احترام بگذاریم. ما پدر، مادر، زبان، رنگ پوست، وطن، دین، محل تولد و خیلی چیزهای دیگر را خودمان انتخاب نکرده ایم! تازه اختیارات محدود ما نیز در چهارچوب یک جبر بزرگ تر اتفاق می افتد!  ما فقط می توانیم با احترام گذاشتن به یکدیگر و نقد رفتار و عقاید یکدیگر در جهت بهتر بودن و بهتر شدن تلاش کنیم. من و تو هم می توانستیم به جای آن روستا زاده ی اردبیلی باشیم که برای ثبت نام ریاست جمهوری به وزارت کشور رفته است. نکته ی مثبت این فیلم این است که اگر بتوانیم، قدری به این موضوع فکر کنیم:

 چه چیز باعث شده است که این همه آدم- از جوان 19-18 ساله تا پیرمرد 80-70 ساله - فکر کنند که می توانند ریس جمهور شوند؟

چرا این همه آدم می خواهند ریس جمهور شوند؟

چرا این افراد علی رغم اینکه می دانند رد صلاحیت می شوند، باز هم نام نویسی می کنند؟ 

  

+ نوشته شده در هشتم دی 1385ساعت توسط علیزاده |

کنکاش در «حلیت المتقین»

   

یکی از دانشجویان قصد دارد در تحقیقی، تصویری که کتاب «حلیة المتقین» -تالیف محمدباقر مجلسی- از زن در اختیار مخاطب قرار می­دهد را استخراج نماید. آنچه در زیر می­آید دلیل بر بیهوده بودن و کم اثر بودن این قبیل کارها نیست، بلکه بهانه­ای است برای بحثی دیگر.

 فرض کنیم این کار در مورد قرآن، نهج­البلاغه و دیگر کتب دینی ما انجام شد و تناقض دین و فهم دینی گذشته با علم و فهم انسان امروزی آشکار. و نشان دادیم که یک جای کار می­لنگد.

حتّا با توجه به نظریه­ی «تکامل معرفت دینی» دکتر سروش که دین را ثابت و فهم دینی را متحول و حقیقت را دست یافتنی می­داند (حقیقت نسبی نیست)، باز هم همه­ی راه­ها به عالمان و مجتهدان دینی (به عنوان بانیان دین و کسانی که حقیقت دین در دست آنهاست) ختم می­شود.

عالم و مجتهد دینی دو راه در پیش رو دارد:

1- تطبیق دین و فهم دینی با فهم عصری بشر امروزین.

2- طرد علم و فهم انسان معاصر.

(تأکید بر روی نقش عالم دینی بخاطر رابطه­ی تنگاتنگی که بین فقیه، فقه، حقوق و قوانین رایج کشور وجود دارد، است؛ یعنی تکامل معرفت دینی عالمان دینی می­تواند به تغییر در قوانین طلاق، ارث، حضانت و ...(که دغدغه­ی زنان هم هست) منجر شود.)

حال با توجه به اینکه دین اسلام یک دین حداکثری است، یعنی مدعی است که کامل است و برای همه­ی شئونات زندگی انسان برنامه دارد، عالم دینی کدام راه را انتخاب می­کند؟

آیا عالم دینی درصدد رفع این تناقضات بر می­آید؟

آیا فهم عالمان دینی امروز ما جلوتر از علامه طباطبایی و مطهری است؟

آیا این تناقضات رفع شدنی هستند؟

آیا این تناقضات در ذات دین و رابطه­ی آن با مدرنیته است؟

آیا این تناقضات در دین ثابت است؟

آیا پرسشگری از عالمان دینی می­تواند آن­ها را ترغیب به باز اندیشی در تفکرات دینی خود نماید؟

آیا درماندن در رفع این تناقضات، عالم دینی را به انتخاب راه دوم

می­کشاند؟

آیا نشان دادن این تناقضات به تکامل معرفت دینی عالم منجر می­شود؟

راه­های دیگر کدام است؟

آیا باید از جای دیگر شروع کرد؟

 

+ نوشته شده در دوم دی 1385ساعت توسط علیزاده |