تبليغاتX
اسفار بی قرار

سفر

 

قريب به يك ماه همش در سفر بودم، خيلي جالب بود. تا حالا اينقدر پشت سر هم اين طرف و آن طرف نچرخيده بودم!

از همدان با اتوبوس رفتم زنجان، بعد از چند روز با دوستم به تهران رفتيم. كمتر از يك هفته آنجا بودم. با دوستي ديگر به زنجان برگشتيم. بعد از دو روز براي رسيدن به همدان رفتم ابهر از آنجا خود را به سه راه تاكستان رساندم و در آنجا در باد و توفان ايستادم تا بالاخره با يك اتوبوس خود را به همدان رساندم. بچه ها كلاس ها را دو هفته تعطيل كردند! من هم به طرف قم حركت كردم و از آنجا با اتوبوس هاي بندرعباس خود را به ولايت (سيرجان) رساندم. بعد از چند روز با خانواده به بندرعباس و قشم رفتيم و برگشتيم. و بعد تهران و بعد همدان.

كاش بيشتر قدر اين مملكت چهار فصل (به قول دوستم هفت اقليم) را مي دانستيم. مني كه در همدان از شدت سرما بر خود مي لرزيدم، چند روز بعد در جايي (جزيره قشم) بودم كه با يك پيراهن مي توانستم از هواي بهاري-تابستاني لذت ببرم! . . .

ناراحتي ها، مشكلات و نااميدي ها مي تواند زياد باشد ولي نبايد زيبايي ها را از دست داد.

چند عكس مي گذارم (جاي ديگري براي نمايش عكس ها ندارم) تا شما هم در سفر با من هم سفر باشيد.

 

                       آبشار تزرج

                                           ساحل بندر عباس

 

ساحل بندر عباس

 

بازار درگهان. جزیره قشم

 

بازار درگهان

 

قشم

 

                      ساحل جزیره قشم

                                               

+ نوشته شده در سی ام بهمن 1385ساعت توسط علیزاده |

موسیقی مذهبی*

دکتر فرامرز رفیع ‌پور

 فرامرز رفیع پور

در بسیاری از مناطقی که هنوز آداب و رسوم و هنجارهای سنتی کاملاً از بین نرفته، موسیقی هایی را می ‌یابیم که دارای خصوصیات مثبت برای تقویت نظام اجتماعی هستند. مهم ترین موسیقی که تأثیر سازنده بر نظام اجتماعی دارد، موسیقی مذهبی ماست که بسیار پیشرفته و تکامل یافته است. اما از آنجا که فرهنگ سنتی ما در مقابل فرهنگ مدرن که با دست خودمان از غرب آورده‌ایم (و به نام «توسعه») و با ابزار خودمان گسترش می‌دهیم، در حال نابودی و بی ‌ارزش شدن است، جوانان و افراد روشنفکر ما، کمتر مایل به پذیرش این نکته هستند که موسیقی مذهبی ما از نظر جامعه شناختی تکامل یافته و در سازندگی نظام اجتماعی مؤثر است. دلایل این ادعا از این قرارند:

ما در نظام سنتی ‌مان چیزی به نام «محله» داشته و داریم که دارای کارکردهای بسیار مهم اجتماعی بوده و هنوز هم (هرچند کمتر) می باشد. در هر محله ی سنتی، یک هیأت داریم که دارای تمام خصوصیات یک گروه اجتماعی کامل است. یعنی آن ها دارای نظام تقسیم کار و تفکیک نقش‌ های دقیق و درونی‌ شده هستند. مثلاً در ایام دهه ی محرم و بالاخص در روز عاشورا، همه دقیقاً می‌دانند که کی (چه شخصی) باید آشپزی کند، کی پول غذا را می‌دهد، کی غذا را توزیع می‌کند، کی چای تهیه می کند، کی روحانی را دعوت می کند، کی مجلس را تزئین می ‌کند، کی دسته را راه می ‌اندازد، کی میکروفون و وسایل برقی و کی چراغ زنبوری را سازماندهی می کند، کی نوحه می‌ خواند و کی نظم دسته را به عهده می‌ گیرد الی آخر؛ و اما وقتی که مراسم سوگواری شروع می‌ شود، کسانی که در این مراسم سنتی (و نه در مراسم مدرن مساجد تقلید کرده از کلیسا شرکت کرده‌ اند) می‌ دانند که نه فقط سینه ‌زنی و زنجیرزنی در کوچه و خیابان همراه با آوازها و آهنگ‌ های ریتمیک است و همه شرکت کنندگان با ریتم آن، سینه و زنجیر می ‌زنند و با آهنگ آن دسته ‌جمعی می ‌خوانند، بلکه بالاخص در هنگام جمع شدن در حسینیه ‌های مهم تهران، مراسم موسیقی تقریباً به شکل زیر به اوج خود می‌رسد:

ـ یک مداح خوش صدا و استاد متبحر در رشته ی خود، چند دقیقه ‌ای (حدوداً 3 تا 5 دقیقه) شروع به خواندن انفرادی اشعار منتخب با نغمه ی خوش طنین می‌ کند و هم زمان، جوانان و مردان در فضایی پر از احساس مذهبی ـ روحانی، فعالانه و به طور ریتمیک اما آرام سینه می ‌زنند.

ـ بعد از این برنامه، بلافاصله یک مداح خوش صدای دیگر در نقشی دیگر (اجتماعی ـ گروهی) فعال می ‌شود و یک شعر دیگر با آهنگ و ریتمی دیگر که بسیار متناسب با برنامه ی قبلی است، یعنی حال و هوای مذهبی را از بین نمی ‌برد و مردم را خسته نمی ‌کند، بلکه روحی جدید (یعنی انرژی احساسی بیشتری) در این فضا می‌ افکند، می ‌خواند و هم زمان، جوانان و مردان سینه‌ زن نیز او را به طور دسته جمعی در خواندن آن شعر (در واقع موسیقی) همراهی می ‌کنند.

اما نکته ی جالب در این قسمت، آن است که همراه با تغییر آهنگ و ریتم مداح جدید، ریتم و سرعت و نحوه ی سینه‌ زنی نیز تغییر می‌ کند. (از یک دست به دو دست و با شدت بیشتر و ضربه‌ های محکم تر). در همین لحظات ناگهان آواز خواندن برای مدتی کوتاه قطع می‌ شود و در این سکوت، فقط صدای ضربه ‌ها بر روی سینه می‌ آید و صدای آرام «حس» (یعنی دو حرف اول واژهی «حسین») به گوش می رسد. سپس برنامه با همان مداح ادامه می ‌یابد. هنوز او آخرین کلمات خود را کاملاً به پایان نرسانده است که مانند چرخ دنده‌ های سینکرونیزه شده و هارمونیک (هماهنگ)، مداح دیگری با صدا و آهنگ دیگری (اما عموماً در این لحظه بدون ریتم) وارد برنامه می ‌شود ... فضا مجدداً تغییر می‌کند. حضار از حالی روحانی به حالی دیگر می ‌روند، خستگی برای آن ها معنی ندارد. همه روح، همه عشق، همه خدا، همه روحیه ی جمعی، فداکاری و ایثار و ... همان انسان‌ هایی که چند روز پیش در مادیات با هم در مسابقه بودند و گاه بر ضد یکدیگر کار می ‌کردند، حالا همه هم سو در یک مسیر نقش یافته اند.

از همین تکنیک در سازمان دهی انقلاب و به طور باز هم تکامل یافته ‌تر در جنگ استفاده شد و برای دانشمندان غربی قابل مطالعه. (مقایسه شود:renussing, 1981).

شعرها و آهنگ ‌های پرشور و هیجانی مداحان در جنگ نیز انرژی احساسی بسیار زیادی تولید و فضای جبهه‌ ها را به فضای پیوند گروهی ـ اجتماعی و پیوند عاشقانه و دسته جمعی با خدا تبدیل نمود. آنها خلاقان موسیقی بودند و توانایی آن ها در تولید این میزان انرژی احساسی تعجب ‌برانگیز.

وقتی در فهرست منابع مقالات Thoits, Gordon یا Scheff به تاریخ نوشته‌ ها و مقالات غربی درباره ی احساس و عوامل مؤثر در پیدایش آن نگاه می ‌کنم، می‌بینم که اکثراً از اوایل دهه ی 1980 یعنی آغاز جنگ شروع شده ‌اند و به سرعت افزایش یافته‌ اند. لذا این احتمال وجود دارد که دانشمندان غربی که تمام رویدادها را به تناسب تخصص خود به طور سازمان‌ یافته مطالعه می‌ کنند، این زمینه را نیز مورد توجه قرار داده اند. کما این که نقش مذهب و ایدئولوژی نیز در متون مربوط به انقلاب، بعد از انقلاب ایران به سرعت مورد مطالعه قرار گرفت.

 

-------------------------------------------------

 

*این مقاله دکتر رفیع پور در ماهنامه خیمه، شماره 28-27 (آذر و دي 1385) به چاپ رسیده است.

 

+ نوشته شده در بیست و سوم بهمن 1385ساعت توسط علیزاده |

عشق و ...

 

با عرض پوزش و با اجازه از روح بزرگ استاد شهريار؛

 

آمدي جانم به قربانت ولي حالا برو...

 

 

+ نوشته شده در بیستم بهمن 1385ساعت توسط علیزاده |

بابل

 

چند روز پیش یکی از دوستانم پیش من آمده بود. وقتی با این دوستم حرف می زنم، من زیاد نمی توانم صحبت کنم. چون گاه و بیگاه حرف مرا قطع می کند و در رابطه با همان موضوع مورد بحث شروع به نظر دادن می کند. – البته من هم حرف های مهمی نمی زنم یعنی بلد نیستم – نکته قابل توجه در صحبت های این دوست ما این است که هراز گاهی در تصدیق بیان علت و دلیل برای یک مسئله اجتماعی این جمله را به کار می برد: که قطعن همینه و چیزی جز این نیست!....

البته خودم هم از این عادت ناپسند مبرا نیستم (پریدن در حرف دیگران را می گویم)... با خودم گفتم شاید برای اینکه ثابت کند که از منی که جامعه شناسی می خوانم بهتر می تواند مسائل را تحلیل کند، اجازه ی حرف زدن به من نمی دهد! (گر چه من در کار تحلیل مسائل نبودم)...

 

داشتم به این موضوع فکر می کردم که ماها چرا بیشتر از آنکه گوش کنیم، دوست داریم حرف بزنیم و بقیه گوش بدهند؟!

***

دو هفته پیش فیلم بابل ساخته ی الخاندرو گنزالس ایناریتو را دیدم. واقعن لذت بردم. ایناریتو قبل از بابل دو شاهکار دیگر هم خلق کرده است: عشق بدنام (عشق سگی) و 21 گرم. به احترام این کارگردان کلاه از سر بر می دارم. همیشه دلم می خواست این فیلم ها را من می ساختم!... روی جلد DVD بابل جمله ای قریب به این مضمون نوشته بود:

اگر می خواهیم بیشتر بفهمیم، باید بیشتر گوش دهیم

بابلالخاندرو گنزالس ایناریتو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فیلم با ساختاری پازل گونه ( ساختاری شبیه به این هم در فیلم های قبلی ایناریتو دیده می شود) در سه مکان (مراکش- مکزیک- ژاپن ) روایت می شود.

در یکی از مناطق جنوبی مراکش، دو پسر یک چوپان در حال آزمایش یک تفنگ هستند که یکی از پسرها اتوبوس در حال حرکتی را هدف می گیرد و شلیک می کند. گلوله به سوزان همسر ریچارد (براد پیت) اصابت می کند. خدمتکار مکزیکی این زوج که عازم جشن عروسی پسرش در مکزیک است، دو بچه آنها را با برادرزاده اش سانتیاگو به مکزیک می برد. در راه بازگشت سانتیاگو که الکل زیادی مصرف کرده است با پلیس مجادله می کند و از چنگ آنها می گریزد و خدمتکار و بچه ها را در بیابان رها می کند... آنها نجات پیدا می کنند و خدمتکار به جرم کار غیر قانونی از کشور آمریکا اخراج می شود.

پلیس مراکش چوپان و پسرانش را شناسایی می کند و با آنها درگیر می شود. پسر بزرگ کشته می شود و پسر کوچک با شکستن تفنگ تسلیم می شود. سرانجام با آمدن هلیکوپتر، زن آمریکایی (کیت بلانشت) نجات پیدا می کند.

در ژاپن، دختر لالی که از خودکشی مادرش رنج می برد و با پدرش هم رابطه زیادی ندارد، سعی می کند مردی را برای خود پیدا کند. او سعی می کند به کارآگاه پلیسی که خواهان ملاقات با پدرش است، نزدیک شود...کارآگاه با پدر دختر ملاقات می کند و در می یابد تفنگی که در مراکش به دست پسر چوپان افتاده، هدیه ای است که مرد ژاپنی طی سفری که برای شکار به مراکش رفته بوده به راهنمای محلی اش داده. (فیلم را حتمن ببینید)

علاوه بر تاکید فیلم بر روی رابطه و تاثیر و تاثرهای مستقیم و غیر مستقیم مسائل انسانی بر روی یکدیگر، می خواهد قطع پلهای ارتباطی میان آدم ها و نتایج آن را هم مورد توجه قرار دهد. بسیاری از اتفاقات ناگوار فیلم می توانست با رابطه بیشتر شخصیت ها با یکدیگر که به شناخت بیشتر منجر می شد، اتفاق نیفتد. ما چقدر به دنبال ایجاد رابطه و شناخت انسان های دیگر هستیم؟ چقدر به حرف انسان های دور و بر خود گوش می دهیم؟ حاکمان ما چقدر به حرف مردم، به حرف یکدیگر و به حرف های جهانیان گوش می دهند؟ بعضی وقت ها با خودم می گویم که غرب حق دارد به کودک فلسطینی که عملیات انتحاری انجام می دهد به چشم یک تروریست نگاه کند! دنیا چند بار نشست تا ببیند که حرف نوجوان فلسطینی چیست؟ چقدر به آنها توجه شد؟

گوش نکردن شرق و غرب به یکدیگر تبعات زیادی می تواند داشته باشد.

پاپ و غرب چقدر اسلام را می شناسند؟ آیا آمریکا می داند که هزاران نفر حاضرند (پرورش یافته اند) با اشاره ای، حسین فهمیده وار خود را زیر تانک بیندازند؟ می داند؟ همین گوش نکردن هاست که خیمه شب بازی عراق را به پا می کند و در این بلبشو ایران عروسک گردان می شود! همین گوش نکردن ایران و آمریکا به حرف های یکدیگر است که این خیمه شب بازی ادامه پیدا می کند. ( خیمه شب بازی ای به عمر تاریخ)

 

هفته پیش با یکی از دوستانم از تهران به سمت زنجان حرکت کردیم تا تاشورا (تاسوعا و عاشورا) در زنجان و پیش دوست دیگری باشیم. وقتی در ترافیک وحشتناک تهران-کرج گیر کرده بودیم به دوستم گفتم به این می گویند شرایط ویژه و خاص! در این شرایط دیگر فرق نمی کند تو سوار چه ماشینی هستی. در این شرایط ژیان، پیکان، پژو، زانتیا، ماکسیما و بنز همه با هم برابرند. هیچ راه و هیچ وسیله ای برای فرار نیست. حال اگر به شرایط ویژه ای در اثر کر و لال فرض کردن یکدیگر، برسیم؛ من و تو، شرق و غرب، ایران و آمریکا و... به یک اندازه ضرر می کنند. البته بعضی ها هم این شرایط ویژه و خاص را دوست دارند. ولی همیشه نمی شود با شرایط ویژه ای مثل: زلزله، جنگ، دشمن، محرم و ... وحدت و همبستگی را حفظ کرد.

از کجا به کجا رسیدم! این حرف های من چه ربطی به هم داشت، من نمی دانم!؟!

+ نوشته شده در شانزدهم بهمن 1385ساعت توسط علیزاده |

یک مشت عکس 

 

این هم یکی از عکس های من که در مسابقه ی عکس کاوه گلستان انتخاب شد. اما 10 افسوس و 11 دریغ که اجازه ی برپایی نمایشگاه و همچنین اجازه ی انتشار کتاب، به این جایزه ی عکاسی را ندادند!

 

بقیه ی عکس های انتخابی امسال و 2 سال قبل را هم ببینید، مطمئن باشید لذت خواهید برد.

 

جایزه ی سالانه عکاسی مطبوعاتی کاوه گلستان

 

عکس من در این مسابقه

+ نوشته شده در سیزدهم بهمن 1385ساعت توسط علیزاده |

سلمونی ما

 

عشرت خانم یکی از آشنایان حاج خانم (صاحب خانه) ما است. که گاهی اوقات برای حاج خانم نان می خرد، گاهی اوقات خانه اش را جارو می زند و... از این جور کارها. وضع مالی زیاد خوبی ندارند. حاج خانم هم در قبال این کارهایش از کمک های مادی و معنوی به او دریغ نمی کند. (ضمنن خود حاج خانم هم وضع مالی زیاد خوبی ندارد!)

امروز که رفته بودم سری به حاج خانم بزنم، زن داداشش (پروین خانم) هم آنجا بود - چند وقت است که این جاست، از وقتی که حال حاج خانم زیاد خوب نیست، اینجاست – البته این پروین خانم زن دوتا از داداش های حاج خانم بوده که هر دو به رحمت خدا رفته اند (...! بعدن تعریف می کنم). القصه؛ این پروین خانم قضیه جالبی را تعریف کرد.

گفت: این عشرت خانم که بعضی وقتا میاد اینجا رو که می شناسی؟

گفتم: بله.

گفت: یک پسر داره که دیپلم داره. چون کاری پیدا نکرده، مشغول مسافرکشی با یک پیکان شده، نزدیک 30 سالشه ولی چون وضع مالی خوبی ندارن تا حالا ازدواج نکرده. چند وقت پیش عشرت خانم اینا یه نامه می نویسن به احمدی نژاد که وضع ما اینجوریه... اگه میشه لطف کنین و برای پسر من یه کار پیدا کنین تا سر و سامون بگیره. بعد چند وقت جواب نامه ه میاد. از طریق استانداری. تو نامه نوشته بودن: گوشه ی خونتون یه قسمت درست کنید و با یک صندلی و شونه و قیچی به کار سلمونی بپردازین!

 

باورم نمی شد! با تعجب پرسیدم: مطمئنید؟!

گفتند: آره بابا. نامه رو به خود عشرت اینا دادن. کاملن درسته...

*****

می گویند در سفر احمدی نژاد به حوزستان، مردم یک میلیون نامه به او

نوشته اند!!!

.

.

.

به قول احمد شاملو: "من............................................"

 

+ نوشته شده در سوم بهمن 1385ساعت توسط علیزاده |