تبليغاتX
اسفار بی قرار

این مطلب دیروز نوشته شده است

 

 دیروز یک چیز خیلی جالب دیدم. دیروز قرار بود چند تا از دوستانم بیایند پیش من تا با هم فیلم ببینیم. قرار بود ساعت 5/8-8 بیان. قبل از 8 تماس گرفتند که کجایی ما دم خونه ایم؟ من هم برای اینکه بیشتر علاف نشوند بعد از خرید روزنامه تصمیم گرفتم مسافت کوتاه تا خانه را با ماشین بروم. همین که دست تکان دادم یک پیکان نگه داشت. لامپ سقفی داخل ماشین روشن بود. عقب ماشین سه نفر (مرد) نشسته بودند. بله درست دیده بودم، راننده زن بود. نگه داشت و من نشستم جلو. خیلی برایم جالب بود، تا حالا زن مسافرکش ندیده بودم. 50 تومانی ها و 100 تومانی ها و 200 تومانی ها جلو فرمان و بالای صفحه کیلومتر ماشین باد کرده بودند. حس جالبی بود، نشستن کنار یک زن راننده که به نسبت، رانندگی اش هم بد نبود.... باید کم کم عادت کنیم خانم ها را پشت کامیون و توی جاده ها هم ببینیم! ...چاکرم حاج خانوم...

 

امروز برای انجام کاری به صدا و سیمای همدان رفته بودم. برای برگشت منتظر یک وسیله نقلیه بودم که یک 206 جلوی پایم ترمز زد. پریدم بالا. راننده مردی بود کمی آن طرف تر از دوران میانسالی با ظاهری میرّش به ریش و وجنات و سکنات دین داری. او هم مثل من توی ماشین نوحه گوش می داد اما فکر نکنم که دلیل هر دوی ما برای گوش کردن به نوحه یکی باشد (وسیله یک چیز بود). نمی دانم چرا؟ ولی به نظر من پژو 206 به بعضی از آدم ها نمی آید. 206 به راننده ما همان قدر می آمد که موهای مدل آناناسی به یک پیرمرد 80-70 ساله!

خلاصه اینکه متوجه شدیم آقا به قول خودشان فرهنگی بوده اند و سال های متمادی در کسوت دبیر پرورشی در آموزش و پرورش خدمت می کرده اند و .... چون با پول معلمی نمی توانسته اند اموراتشان را بچرخانند از کار تولیدی سر در آورده اند و حالا صاحب یک کارخانه آجر هستند!

القصه صحبت ها ادامه پیدا کرد و آقا مسیرشان را عوض کردند و مرا تا جلو در دانشگاه رساندند.... وقتی کارت شرکتشان را از ایشان خواستم، گفتند کارت ندارم. بعد هم شماره موبایل خود را به من دادند و گفتند اگر کاری با من داشتید، تماس بگیرید! نمی دانم چرا مرا مجانی به مقصد رسانید؟ شاید . . . !

 

عصر در اتاق یکی از اساتید مشغول گپ زدن با استاذ بودیم که دختر و پسری پیش استاد آمدند که بعدن مشخص شد زوج تازه مزدوج شده ای هستند. ضمنن برای استاد به گمانم جعبه شکلاتی هم آورده بودند (توی نایلون بود، درست ندیدم!)

آن طور که من متوجه شدم دختره از شاگردان استاد بود و پسره هم احتمالن از بچه های دانشگاه. از توضیحات نوعروس ملتفت شدم که پسره چون جزو از این استعدادهای کشف نشده و رتبه های بهتر و برتر بوده، از دایره (مثلث) نظام وظیفه نامه ای آمده که شما معاف از سربازی هستید. آن طور که تازه عروس اطلاعات می داد (نو عروس علاوه بر تناسبت اندام و مناسبت چشم و ابرو از کلام شیرینی هم برخوردار بودند!)، به خاطر همین برگه معافیت بعد از اتمام دوره کارشناسیشان زندگی مشترکشان را شروع می کنند که داماد عزیز نامه اعزام به خدمت میمون و مبارک و مقدس سربازی را دریافت می کند..... حالا هم چند وقتی بود که از سربازی آقا داماد گذشته بود و دختر خانوم داشتند از مشکلات و سختی هایی که به آنها گذشته بود می گفت که استاد اگر شما نبودید چنین می شد و چنان می شد.... استاد جمله جالبی فرمودند: لازم بود به شما یک شُک وارد بشه، چه بهتر که همین اول زندگی!

بقیه ماجرای آنجا و روزهای دیگر باشد برای وقتی دیگر....

+ نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1386ساعت توسط علیزاده |

 

 

.بیا

-مرسی

.

.

.

-این دختره خیلی حال می داد.

.این؟

-اونی که اینجا وایساده بود.

.آها... اون که بچه بود.

-آره خوب

.تو این فاصله ای که من رفتم چایی بگیرم، حال می داد؟

-تو که یک ساعت رفته بودی بشاشی.

.اهوم

-می دونی من با دخترا زیاد حال نمی کنم، پسرا بهترن.

.بَ له

-می دونی به نظر من دخترا دو سه روز بیشتر نیستن.

.اهوم

-نظر تو چیه؟

.اهوم

-گمشو، با تو یک کلمه هم نمی شه حرف زد.

.اهوم

+ نوشته شده در هجدهم فروردین 1386ساعت توسط علیزاده |

عکس: محمد جواد علیزاده

تا حالا این جور چیزی پشت در توالت عمومی دیده بودید؟

البته یک تصویر آلت تناسلی مردانه هم پایین عکس به چشم می خورد که آن را به دلیل محذوریت های اخلاقی بریدم. اگر خواستید ببینید، به این آدرس مراجعه فرمایید(نوشته را می گویم):

تهران، پل گیشا، پارک رفتگر، توالت مردانه.

+ نوشته شده در شانزدهم فروردین 1386ساعت توسط علیزاده |

...

 

هنوز این عادت قدیمی را ترک نکرده ام. وقتی چند کتاب را با هم می خرم، می نشینم و از هر کدام از آنها چند صفحه می خوانم. مثل فردی که تازه سیگاری شده است و چند جور سیگار را با هم می خرد و از هر کدام یک نخ می کشد، می خواهد طعم و مزه و فایده ی همه نوع سیگاری را امتحان کند. دیروز با دوستم به کتاب فروشی رفتم و ده تا کتاب خریدم : عطر سنبل، عطر کاج (فیروزه جزایری دوما)؛ آغاز فلسفه (گادامر)؛ بی خبری، هویت و کتاب خنده و فراموشی از کوندرا؛ در آمدی پدیدارشناسانه به فلسفه دکارت (پرویز ضیاء شهابی)؛ خنده در تاریکی (ناباکوف)؛ و دیگران (محبوبه میرقدیری)؛ علم هرمنوتیک (پالمر)؛ اگر شبی از شب های زمستان مسافری (کالوینو). چون پول نداشتیم آنها را همان جا گذاشتیم و گفتیم فردا می آییم و آنها را می بریم.

امروز به یکی از نشریات محلی شهرمان رفتم و از مسول آنجا خواستم که پول 5 ستونی که شش هفت ماه پیش برای آنها کاریکلیماتور نوشته ام را حساب کنند و به من بدهند. گفتن اینکه لطفن پول مرا بدهید، خیلی برایم سخت است. هنوز یاد نگرفته ام که در این مملکت (هر جایی) حق گرفتنی است نه دادنی. بعد از اینکه به سختی منظور خود را رساندم، آقای الف که خوب مرا می شناخت کمی با لبخند تأمل کرد و گفت: مبلغی مد نظرتان است؟ گفتم: نه، خودتان که دستتان توی کار است بهتر می دانید. گفت: اتفاقن اصلن نمی دانم. می دانستم که به نویسندگانش پول نمی دهد و نویسنده های بیچاره مجانی می نویسند. ولی من بنا را بر این گذاشته بودم که پولم را خواهم گرفت. باز هم تکرار کرد: اگر مبلغ خاصی مد نظرتان است بگویید؟ .... خلاصه بعد از کمی این ور و آن ور کردن گفت اگر اشکال ندارد امشب با آقای فلانی مشورت کنم، چون چیزی از قیمت ها نمی دانم و پول را به ایشان میدهم و شما از ایشان بگیرید. گفتم: اشکال ندارد و زدم بیرون. من در حقیقت این مطالب را به خاطر همان آقای فلانی نوشتم و فکر می کردم که طرف حسابم همان فلانی است ولی وقتی صحبت از پول به میان آمد مرا به مسول ارجاع داد. می دانستم که چگونه یکی از نویسندگان با سابقه را با مبلغ ناچیزی دست به سر می کنند. همان نویسنده برایم تعریف می کرد که وقتی در کرمان گفتم که چند می گیرم همه به من خندیدند. قیمت ستون ها را هم تا حدودی می دانستم اما نمی خواستم حرف توی دهانش بگذارم. یادم به سال اول دانشگاهم افتاد که بعد از اینکه چند جلسه به یک نر خر تیتیش مامانی نفهم از اهالی ولنجک ریاضی پیش دانشگاهی یاد دادم چگونه مرا با یک مبلغ ناچیز پیچاندند. من هم به خاطر آن حجب و حیای شهرستانی، نتوانستم پول را نگیرم و از حق خود دفاع کنم. من هم در راه بازگشت به خوابگاه همان مبلغ ناچیز را برای بچه های اتاق موز خریدم و به آنها توضیح دادم که اینها چگونه حاصل دست رنج خودم است و آنها کلی خندیدند.

 

راستی این 50-40 صفحه اول رمان عطر سنبل، عطر کاج که خیلی جالب بود....

اول کتاب نوشته است:

"وقتی خردسال بودم، پدرم آن قدر از ماجراهای دوران کودکی اش در اهواز و شوشتر برایم تعریف می کرد که حس می کردم آن دوران را همراه او گذرانده ام. زمانی که خودم صاحب فرزندانی شدم، خواستم آنها ماجراهای من را بدانند. به همین دلیل بود که این کتاب را نوشتم.... اگر چه بیشتر عمرم را خارج از ایران گذرانده ام، ایران هنوز در رگ های من جاری است."

 

ضمنن تا نیمه های تعطیلات عید نگران کارهای عقب افتاده ام بودم و همیشه استرس و دل شوره داشتم ولی بعد از آن قید همه کارها را زدم و اوقات را به نحو احسن مورد سلاخی قرار دادم و از این بابت خوشحالم.

+ نوشته شده در پانزدهم فروردین 1386ساعت توسط علیزاده |

عکس: محمد جواد علیزاده

زندان اوین در سمت راست و هتل اوین در سمت چپ عکس قابل رؤیت هستند، برج میلاد هم آن وسط مسط ها در هاله ای از دود (گرد و غبار) دیده می شود، میدان آزادی هم در آن ته مه های عکس احتمالن قابل مشاهده نیست! با تشکر از دوست بسیار عزیزم که روی آن نیمکت نشست تا من این عکس را بگیرم!

+ نوشته شده در دوازدهم فروردین 1386ساعت توسط علیزاده |

جلال آل احمد

سنگی بر گوری

 

 

نوشته جلال آل احمد

 

 

 

    

"هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش"        

 

                                   فقفیقاع بنی (آیه اول و آخر جزو سی و یکم)

 

 

 

. . . واقعيت مي گويد بچه اي را كه با قنداق سر گذر مي گذارند يا پشت در كلانتري، يا به پرورشگاه مي دهند بچه اي بوده است كه دوام رابطهء پدر فرزندي يا مادر فرزندي را ناممكن مي كرده. يا والدين فقير بوده اند يا كودك مزاحم راه آيندهء يكي از آن دو بوده يا نقص مادرزاد داشته . و به هر صورت وضعش جوري بوده كه حتي در دامن مادر خودش زيادي مي كرده . آنوقت چنين كودكي در زندگي من چه حكمي خواهد داشت؟ درست همچون مرده اي كه گور هم او را نپذيرد. يا جوانه اي كه از شكم دانهء خويش هم بيرون نيامده باشد. و اين جوري بود كه مدت ها در فكر مشروع بودن و نبودن بچه هاي سر راهي بودم. اين داغ باطله كه در رحم بر پيشاني يكي ميزنيم. كه مي زند معلوم نيست. اما زده مي شود. فاعل مجهول است . يعني اخلاق است و مذهب است و حفظ سنت است و اين حرفهاي قلمبه. و آنوقت بود كه حتي به عمل جنسي نفرت ورزيدم. به اين صورت كه آخر چرا اين عمل وظايف الاعضايي ساده فقط در حوزهء معين، يعني پس از ازدواج، رسمي است و در ديگر حوزه ها رسمي نيست؟ ازدواجي كه خود با اداي چند كلمهء عربي يا فارسي رسمي شده است يا پس از ثبت در دفتري؟ واقعيت مي گويد كه در هر صورت مردي و زني گرفتار هم بوده اند- گرچه موقتي- كه پاي عمل جنسي به ميان آمده است. چه ثبت شده و چه نشده. چه طبق سنت و چه مخالف آن . ببينم شايد ارث و خون و ديگر روابط اجتماعي نبايد به هم بخورد؟ درست . اين را مي فهمم. واقعيت مي گويد براي اينكه اجتماعي بگردد و زير دستي باشد و بالا دستي و قانوني و سرنيزه اي و براي اينكه به جنگل باز نگرديم همهء اينها لازم است. ولي عاقبت؟ عاقبت اينكه تكليف خصوصي ترين روابط يك زن و مرد را، كه هركدامشان فقط يك بار زندگي مي كنند،  همين مقررات از قرنها پيش معين كرده. و نه تنها معين كرده بلكه چون و چند آن را دم به دم بر سر بازار مي كوبد. رجوع كنيد به دستمال شب زفاف و به بوق و كرناي دهات روي بام حجله. و اينها يعني اينكه من حتي در خصوصي ترين روابط با زنم بندهء همان مقرراتي هستم كه قرنها پيش از من وضع شده. و بي دخالت من. عين همان داغ باطله. و تازه اسم همهء اينها تمدن است و مذهب است و قانون است و عرف و اخلاق است. اينجاهاست كه آدم دلش مي خواهد يك مرتبه بزند زير همه چيز . . .

 

البته مطلب ادامه هم دارد . . .  اینجا

+ نوشته شده در دوازدهم فروردین 1386ساعت توسط علیزاده |

عکس: محمد جواد علیزاده

+ نوشته شده در یازدهم فروردین 1386ساعت توسط علیزاده |

این عاشق و معشوق....

 

چند روز پیش کتابی خریدم به اسم "مختار نامه"، مجموعه رباعیات فریدالدین عطار نیشابوری با تصحیح و مقدمه ی محمد رضا شفیعی کدکنی.

کتاب دارای پنجاه باب است. باب هایی مثل در توحید باری عزُ شأنه، در ذم دنیا و شکایت از روزگار و مردم نا اهل، در صفت گریستن، در قلندریات و خمریات و ....

از باب بیست و نهم تا باب چهل و دوم این کتاب در مورد معشوق و عاشق است.

 

به عنوان این باب ها کمی توجه کنید:

 

در شوق نمودن به معشوق/ در فراغت نمودن از معشوق

در آنکه وصل معشوق به کس نرسد/ در شکایت کردن از معشوق

در شکر نمودن از معشوق/ در صفت آمدن معشوق

در صفت روی و زلف معشوق/ در صفت چشم و ابروی معشوق

در صفت خط و خال معشوق/ در صفت لب و دهان معشوق

در صفت میان و قد معشوق/ در ناز و بی وفایی و بیماری معشوق

 

در صفت بیچارگی و عجز عاشق/ در صفت دردمندی عاشق

 

این رابطه عاشق و معشوق تاریخی (شرقی) کی  می خواهد دست از سر ما بردارد؟!

من کی ام؟ چی ام؟ کجا هستم؟ چه کار دارم می کنم؟.... معذرت می خواهم، یک لحظه دچار جو گرفتگی شدم. (تحت تأثیر جو قرار گرفتم) (دچار جوسوف شدم) (کنترل خود را از دست دادم) (احساساتم بر من مستولی شد) (عقلم زایل شد)...!

 

بذارید ببینیم عطار چی می گه؟

 

خود را به طریق چاره می باید کرد       وز خلق جهان کناره می باید کرد

هم دل پر خون خموش می باید بود     هم لب بر هم نظاره می باید کرد

 

******

نه در سفرم یکدم و نی در حضرم         نه خواب و خورم هست و نه بیخواب و خورم

نه با خبرم  ز  خویش  و  نه بی خبرم             چون  حیرانی  نشسته ام می نگرم

******

در عشق تو از بس که خروش آوردیم        دریای سپهر را به جوش آوردیم

چون با تو خروش و جوش ما درنگرفت         رفتیم و دل و زبان خموش آوردیم

                                                                                                            "عطار"   

+ نوشته شده در دهم فروردین 1386ساعت توسط علیزاده |

 

"تُفم به ریش هر چی انتر حق به جانب است"1

 

1.حسینی، خالد (1384)، بادبادک باز، ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده، تهران، نشر مروارید، صفحه 303.

 

                                 ---------------------

* این عکس را نزدیک یک سال پیش گرفتم، نمی دانم برای چی آن را این جا می گذارم، آن را توی عکس هایم دیدم و از آن خوشم آمد، برای خالی نبودن عریضه بد نیست!

 

          عکس: محمد جواد علیزاده

+ نوشته شده در هشتم فروردین 1386ساعت توسط علیزاده |

آريا   مهر

 

يكي از دوستان تعريف مي كرد كه مردي را مي شناسد كه وقتي بچه دارد مي شود، چون در اداره ثبت احوال آشنا (پارتي) داشته است، اسم آريامهر را در شناسنامه پسرش ثبت مي كند. 5-4 ماه بعد نامه اي از اداره ثبت احوال دريافت مي كند، مبني بر اينكه بياييد و اسم بچه خود را عوض كنيد!

... طرف هم آويزان مي رود و آريا را بي مهر مي كند! (مهر را از ادامه آریا خط مي زند و اسم پسرش آریا می شود!)

+ نوشته شده در پنجم فروردین 1386ساعت توسط علیزاده |

فضيلت هاي ناچيز1

 

 

به طور اتفاقي چشمم به كتاب "فضيلت هاي ناچيز" اثر ناتاليا گينزبورگ (1916-1991) افتاد. آن را برداشتم و ورق زدم. ديدم زماني كه آن را مطالعه كرده ام، زير بعضي از سطرها خط كشيده ام. دوباره آنها را خواندم، جالب بود. اين كتاب را يك دوست به من معرفي كرد و سفارش كرد كه حتمن آن را بخرم. يادم است كه حتا كتاب را باز كرد و داد كه چند صفحه از آن را بخوانم....

بعضي از سطرهايي كه زير آنها را خط كشيده ام را در زير مي آورم، شايد خوشتان بيايد.

***************

فضيلت هاي ناچيز

 

....يكنواختي كسل كننده اي در سرنوشت انسان است.

سرنوشت ما طبق قوانين كهن و غير قابل تغيير، طبق ضرباهنگي منظم و ديرين به پيش مي رود. رؤياها هرگز به حقيقت نمي پيوندد و به محض اين كه آنها را بر باد رفته مي بينيم، يكباره متوجه مي شويم كه شادي هاي بزرگتر زندگي مان، دور از واقعيت بوده است. به محض اينكه رؤياهايمان  را بر باد رفته مي بينيم، به خاطر مدت زيادي كه در ما ولوله بر پا مي كردند، از دلتنگي كلافه مي شويم. تقدير ما در فراز و نشيب اميد و دلتنگي جريان دارد.

شوهرم چند ماه پس از آنكه دهكده را ترك كرديم در رُم در زندان رجينا چلي مُرد. در برابر وحشت از مرگ غريبانه ي او، در برابر حوادث دلهره آوري كه پس از مرگ او رخ داد، از خود مي پرسم آيا اتفاقي افتاده است براي ما. براي ما كه از جيرو پرتقال مي خريديم و در برف قدم مي زديم. در آن زمان، من به آينده اي ساده و خوش، سرشار از آرزوهاي دلپذير، به تجربه ها و تعهدات مشترك اعتقاد داشتم. اما آن هنگام، بهترين دوران زندگي من بود و فقط حالا كه براي هميشه از چنگ من گريخته است، فقط حالا، آن را مي فهمم.

*******

كسي كه يك بار رنج كشيده است، تجربه ي درد را هرگز فراموش نمي كند. كسي كه ويراني خانه ها را ديده است به وضوح كامل مي داند كه گلدان هاي گل، تابلو ها و ديوارهاي سپيد، اشيايي ناپايدارند.

 

**********

محتاط بودن با خود و سخاوتمند بودن با ديگران، اين يعني داشتن رابطه اي درست با پول.

*************

علاقه، تنها سلامتي و ثروت واقعي انسان است.

 

***************

 

۱.ناتاليا گينزبورگ (1380)، فضيلت هاي ناچيز، ترجمه محسن ابراهيم، تهران: انتشارات هرمس  

+ نوشته شده در یکم فروردین 1386ساعت توسط علیزاده |