درخت توت
هر وقت میروم سراغ درخت توت روی حیاط، یاد فیلم «طعم گیلاس» میافتم. آنجا که پیرمردِ نگهبانِ موزه تاریخ طبیعی برای منصرف کردن آقای بدیعی از خودکشی تعریف میکند که چطور خوشمزهگی توت او را از خودکشی نجات داده است (پیرمرد برای حلقآویز کردن خود روی درخت توت میرود که شیفتهی توتهای رسیده میشود، مشغول خوردن بوده است که سر و صدای بچهها و روشنایی آفتاب او را به خود میآورد). هر وقت میروم سراغ درخت توت، زمان از دستم در میرود. چهارپایه را میگذارم و از این شاخه به آن شاخه! حاج خانم (صاحب خانه ما) میگوید میخواهم درخت را قطع کنم، هر چه میگویم این کار را نکن، در کَتَش نمیرود. میگوید هر روز باید زیر درخت را تمیز کنم، همه جا را کثیف میکند. میگوید سجاد (مستجری که قرار است بیاید و کلی از او تعریف میکند) که بیاید میدهم قطعش کند. یک گوساله دیگر هم به او گفته که درخت را قطع کن چون روی درخت زردآلو سایه میاندازد! این حاجخانم هم مثل خدابیامرز مادربزرگ خودم است، کوچکترین چیزی که نظم محدود زندگیاش را بهم بزند، او را عصبانی میکند.

اصلن حواسم نبود، نزدیک 15-10 دقیقه بود که داشتم به این عکس نگاه میکردم!
آخه این عکس چی داره؟!
- دم بوفه یه دختره رو دیدم که دستش شکسته بود، گچ گرفته بود. فقط دو سه تا از انگشتاش بیرون بود، همون دو سه تا رو لاک صورتی زده بود!
- این که چیزی نیس، تو یه مهمونی بودیم، یه دختره از آشناهای دور ما بود، دستشو گچ گرفته بود. به مامانش گفتم: دستش چی شده؟ گفت: چیزی نشده، مایکل جکسن دستش شکسته!!