تبليغاتX
اسفار

زنده­گی کردن

 

 گلو درد، کوفتگی بدن، سرماخوردگی. دفترچه بیمه را برداشتم و رفتم پیش دکتر مثلن خانوادگی­مان. تا حالا این تابلو توی اتاق انتظار دکتر را ندیده بودم. یک تابلو نه چندان بزرگ عمودی که توی آن با خط نستعلیق و افقی نوشته بودند:

«تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد»

بالاخره نوبت من شد و رفتم تو. یک خانم و شوهرش تو بودند. خانم داشت در مورد اینکه دماغش می­خاره به دکتر توضیح می­داد... بلند شدند و رفتند و من بعد از احوالپرسی با دکتر، نشستم. دکتر همین طور که به من زل زده بود، سیگارش را آتش زد. کُلن با این دکتر خیلی حال می­کنم، هیچ وقت پشت میزش نمی­نشیند. شخصیت بسیار جالبی هم دارد. همین طور به من زل زده بود. با کمی مکث شروع کردم به توضیح دادن. گفتم گلوم درد می­کنه و سرم سنگین شده و احتمالن سرماخوردم. همین طور به من نگاه می­کرد و چیزی نمی­گفت. منم که دیگر حرفی برای گفتن نداشتم، ساکت شدم. بعد از چند لحظه گفت: الان کجایی؟ چه می­کنی؟ توی دلم گفتم ای ول، خیلی باحالی!

توضیح دادم الان چه می­کنم و کجا هستم و ....

پرسید از کدام راه می­روی همدان؟ جواب دادم. گفت: از اصفهان خیلی نزدیک­تر است، من خودم از آن راه می­روم، از اصفهان می­روی....

توی دلم خنده­ام گرفته بود که من اینجا چه می­کنم؟ نزدیک یک ربع حرف زد. معاینه من دو دقیقه هم نشد. سعی می­کردم بحث را ادامه ندم تا جناب دکتر بی خیال شوند، نگران بیماران زیادی بودم که پشت در بودند. در همین اثنا هم منشی دکتر رفت و آمد می­کرد که ما متوجه شویم باید زحمت را کم کنیم. البته این رفتار منشی بیشتر به خاطر دکتر است چون خود دکتر از همه مریضانش پر چونه­تر است.

نسخه را گرفتم و از مطب دکتر بیرون زدم. رفتم داروخانه، قرص­ها و آمپولم را گرفتم.

در کنار مطب دکتر دیگری وارد قسمت تزریقات آنجا شدم. دم در آنجا یک دختر 20 شاید هم 21، شاید هم یکی دو سال این ور و آن ور تر ساله با یک خانم سی و یکی دو ساله که بعدن از طرز حرف زدنش متوجه شدم همشهری ما نیست، نشسته بودند. دختره یک ریز حرف می­زد. آن ور اتاق هم یک خانم چادری در حالی که یک سرم در دستش بود روی تخت دراز کشیده بود و مشغول خواندن یک دعای جیبی بود. شوهرش هم کنار تخت روی صندلی نشسته بود.

از شوهره پرسیدم این بنده خدا کجاست؟ گفت توی اتاق است. توی اتاق سرک کشیدم، دیدم مشغول پانسمان دست یک خانم است. مشغول قدم زدن توی اتاق شدم. صندلی­ای نبود که من بنشینم. یکی بود که همان دختر پر حرف کیفش را روی آن گذاشته بود. البته اگر هم صندلی خالی بود، قصد نداشتم بنشینم. راحت­تر بودم که راه بروم.

شوهره دایم به من نگاه می­کرد تا مبادا زنش را دید بزنم. من هم بعد از اینکه با نگاه­های خودم به مرد و این طرف و آن طرف اعتماد مرد را جلب کردم، هر از گاهی سعی می­کردم به خانمی که روی تخت دراز کشیده بود نگاهی بیندازم. صورت جذابی داشت، از صورت جذابش دعا خوادنش بود که مرا ترغیب می­کرد بیشتر او را زیر نظر داشته باشم. البته همه اینها مستلزم فرار از زیر نگاه سنگین شوهر بود.

آقایی که لباسش شبیه لباس دکترها بود، آمد. اول کار خانم سی و یکی دو ساله را راه انداخت. و بعد نوبت من شد. رفتم و بند تنبان را باز کردم و به شکم روی تخت دراز کشیدم. گرچه تخت پشت یک حایل پرده مانند بود ولی از جایی که سرم را می­گذاشتم، خانمی که روی تخت دراز کشیده بود، دیده می­شد. آمپول را زد و رفت. بلند شدم و شلوارم را بالا کشیدم. می­خواستم کفش­هایم را بپوشم که صدایی از آن طرف پرده گفت: کجا؟ هنوز یکی دیگر مانده است! باز هم شلوار را پایین کشیدم. دراز کشیدم. دکتر آمد. دیدم زنِ سرم به دست، داره به من نگاه می­کند. برای اینکه مبالا دلش برای من بسوزد، لبخند زدم.

کیسه دارو در دست از تزریقات خارج شدم. موبایلم زنگ زد. داشتم فکر می­کردم جواب بدهم یا نه که متوجه شدم زندگی کردن چقدر سخته!!!

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1386ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  | 

afp

این عکس را با هزار زحمت از سایت afp   گرفتم. نمی­دانم عاشق راه رفتن این زن شدم؟! یا عاشق طرز لباس پوشیدن او؟! یا عاشق فضای (نمی­دانم چیی؟) پشت سر او؟! احتمالن عاشق خودش شدم.

خلاصه اینکه عاشق شدم.

+ نوشته شده در  نهم تیر 1386ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  |