تبليغاتX
اسفار بی قرار

در مذمت tv

پير داستان‌نويسي ما فرمودند: « ...خيلي معذرت مي‌خواهم از اين حرف مستهجني كه مي‌خواهم بزنم... تلويزيون مثل قيف گُه‌ي است كه دم دَهن مردم گذاشته‌اند...»

+ نوشته شده در سی ام مرداد 1386ساعت توسط علیزاده |

نوستالژيك

 

اگر خواستید آهنگ علی کوچولو را گوش کنید روی آن کلیک کنید.

+ نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1386ساعت توسط علیزاده |

عكس: محمد جواد عليزاده

+ نوشته شده در هفدهم مرداد 1386ساعت توسط علیزاده |

عکس: محمد جواد علیزاده

ایستگاه خطر نزدیک است!

+ نوشته شده در هفدهم مرداد 1386ساعت توسط علیزاده |

مشترک گرامی؛ دست­رسی به عشق امکان­پذیر نمی­باشد

 

«بدویت چی شد؟ به سر عشق چی اومد؟» این یکی از دیالوگ­های فیلم هامون، ساخته­ی داریوش مهرجویی است. دوستم این جمله را روی وایت بُرد دفتر نشریه­ای که در آن کار می­کنم، نوشته بود. در همین راستای عشق، پشت کامپیوتر نشسته بودم و مشغول قدم زدن در دنیای اطلاعات و اخبار بودم تا ببینم دنیا دست کیست! همین طور که می­چرخیدم در زیر لب زمزمه کردم «عاشقی جرم قشنگی­ست به انکار مکوش». این مصرع، مال شاعری است به نام بهروز یاسمی. –چندین سال پیش زمانی که وارد دانشگاه شدم این شعر را در یک مجله دیدم، یادم است که کاغذ چاپی این شعر را نگه داشته بودم. یکی از دوستان آن را از من گرفت که بخواند اما گم شد. دوستم هنوز یادش است و بعضی وقت­ها یادآوری می­کند که شعر را گم کرده است.

یادم است یک مصاحبه تلویزیونی هم با بهروز یاسمی دیدم، وقتی مجری برنامه از او پرسید این شعر را برای کی سروده­اید؟ گفت: «والا، ما یه گوساله داشتیم که چشایه خیلی قشنگی داشت، این شعرو واسه چشای اون سرودم!»- خلاصه اینکه وقتی مصرع را زیر لب زمزمه کردم، همکارم که کنارم پشت کامپیوتر دیگری نشسته بود متوجه این شعر شد، از من خواست آن را تکرار کنم، من هم دوباره خواندم. پرسید شعر مال کیست؟ و کاغذی برداشت که آن را یادداشت کند، آنچه می­دانستم گفتم...

به یک­باره به ذهنم زد که شعر را در اینترنت جستجو کنم. بله، شعر را پیدا کردم. چند نفر از همکاران دیگر هم جذب صحبت­های ما شده بودند. شعر را بلند بلند خواندم.

5-4 نفر از همکاران گوش می­دادند. از چهره­هایشان می­توانستم بفهمم که خوششان آمده است. وقتی ماجرای آن مصاحبه را تعریف کردم، آقای حاج­محمدی حرف جالبی زد. گفت: این سوال اینقدر پرت و مزخرف بوده که جوابی جز این نداشته..

قبل از اینکه شعر را در زیر بیاورم یک نکته دیگر در راستای «به سر عشق چی اومد؟!...»: وارد سایت گوگل شوید و کلمه «عشق» را سرچ کنید. صفحه­ای در مقابل دیدگانتان نقش خواهد بست. آن صفحه این است:

مشترک گرامی؛ دست­رسی به این سایت امکان­پذیر نمی­باشد!

و اما شعر

 

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي­انديشم

 

به تو آري، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي، به همین باغ بلور

 

به همان سايه، همان وهم، همان تصويري

که سراغش ز غزل­هاي خودم مي­گيري

 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

 

به تبسم، به تکلم، به دلارايي تو

به خموشي، به تماشا، به شکيبايي تو

 

به نفس­هاي تو در سايه سنگين سکوت

به سخن­هاي تو با لهجه شيرين سکوت

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم، عاشق دیدار من است

 

یک نفر ساده، چنان ساده که از سادگی­اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی­اش

 

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم، تشنه دیدار من است

 

یک نفر سبز، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

رعشه­ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

آی بی رنگ­تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی­ست به انکار مکوش

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

بهروز یاسمی

+ نوشته شده در چهاردهم مرداد 1386ساعت توسط علیزاده |