در مذمت tv
پير داستاننويسي ما فرمودند: « ...خيلي معذرت ميخواهم از اين حرف مستهجني كه ميخواهم بزنم... تلويزيون مثل قيف گُهي است كه دم دَهن مردم گذاشتهاند...»


ایستگاه خطر نزدیک است!
مشترک گرامی؛ دسترسی به عشق امکانپذیر نمیباشد
«بدویت چی شد؟ به سر عشق چی اومد؟» این یکی از دیالوگهای فیلم هامون، ساختهی داریوش مهرجویی است. دوستم این جمله را روی وایت بُرد دفتر نشریهای که در آن کار میکنم، نوشته بود. در همین راستای عشق، پشت کامپیوتر نشسته بودم و مشغول قدم زدن در دنیای اطلاعات و اخبار بودم تا ببینم دنیا دست کیست! همین طور که میچرخیدم در زیر لب زمزمه کردم «عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش». این مصرع، مال شاعری است به نام بهروز یاسمی. –چندین سال پیش زمانی که وارد دانشگاه شدم این شعر را در یک مجله دیدم، یادم است که کاغذ چاپی این شعر را نگه داشته بودم. یکی از دوستان آن را از من گرفت که بخواند اما گم شد. دوستم هنوز یادش است و بعضی وقتها یادآوری میکند که شعر را گم کرده است.
یادم است یک مصاحبه تلویزیونی هم با بهروز یاسمی دیدم، وقتی مجری برنامه از او پرسید این شعر را برای کی سرودهاید؟ گفت: «والا، ما یه گوساله داشتیم که چشایه خیلی قشنگی داشت، این شعرو واسه چشای اون سرودم!»- خلاصه اینکه وقتی مصرع را زیر لب زمزمه کردم، همکارم که کنارم پشت کامپیوتر دیگری نشسته بود متوجه این شعر شد، از من خواست آن را تکرار کنم، من هم دوباره خواندم. پرسید شعر مال کیست؟ و کاغذی برداشت که آن را یادداشت کند، آنچه میدانستم گفتم...
به یکباره به ذهنم زد که شعر را در اینترنت جستجو کنم. بله، شعر را پیدا کردم. چند نفر از همکاران دیگر هم جذب صحبتهای ما شده بودند. شعر را بلند بلند خواندم.
5-4 نفر از همکاران گوش میدادند. از چهرههایشان میتوانستم بفهمم که خوششان آمده است. وقتی ماجرای آن مصاحبه را تعریف کردم، آقای حاجمحمدی حرف جالبی زد. گفت: این سوال اینقدر پرت و مزخرف بوده که جوابی جز این نداشته..
قبل از اینکه شعر را در زیر بیاورم یک نکته دیگر در راستای «به سر عشق چی اومد؟!...»: وارد سایت گوگل شوید و کلمه «عشق» را سرچ کنید. صفحهای در مقابل دیدگانتان نقش خواهد بست. آن صفحه این است:
مشترک گرامی؛ دسترسی به این سایت امکانپذیر نمیباشد!
و اما شعر
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو ميانديشم
به تو آري، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي، به همین باغ بلور
به همان سايه، همان وهم، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم ميگيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم، به تکلم، به دلارايي تو
به خموشي، به تماشا، به شکيبايي تو
به نفسهاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده، چنان ساده که از سادگیاش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگیاش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشهای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگتر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
بهروز یاسمی