تبليغاتX
اسفار بی قرار

آقا بريم دعا كنيم...

 

اين قضيه را دوستم تعريف كرد:

«- من دارم مي‌رم.

- دور هميم، بمون ديگه! كجا داري مي‌ري؟!

- دارم مي‌رم دعا كنم.

- طوفان خنده‌ي حضار

-...

- آخه شب جمعه كي ميره دعا كنه؟

- شما كه همتون زن دارين، ما ديگه چاره‌اي جز دعا نداريم!

-شرم حضار.»

+ نوشته شده در هجدهم شهریور 1386ساعت توسط علیزاده |

انسان‌هاي گوشت و خون‌دار

 

«... من نه دل نگران سنّتم، نه دل نگران تجدّد، نه دل نگران تمدّن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل. من دل نگران انسان هاي گوشت و خون داري‌هستم که مي آيند، رنج مي برند و مي روند. سعي کنيم که اولاَ : انسان ها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند، به حقايق هرچه بيشتري دست يابند؛ ثانياَ هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاَ هرچه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند مي تواند بود بهره مند گردند، از دين گرفته تا علم، فلسفه، هنر، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري ديگر. »                                                                       

                                                                                     مصطفي ملكيان

+ نوشته شده در هفدهم شهریور 1386ساعت توسط علیزاده |

طرح: محمد جواد عليزاده

خودسانسوري و ديگرسانسوري

+ نوشته شده در دوازدهم شهریور 1386ساعت توسط علیزاده |

سکوت

 

«گرفتار سنگینی سکوتی هستم» که شاید در بی حاصلی فریاد اتفاق می افتد.

+ نوشته شده در نهم شهریور 1386ساعت توسط علیزاده |

اگر وقت داريد حتمن شعر «كليد» از ناصر فيض را بخوانيد، ضرر نمي‌كنيد:

 

درها بدون شک همگی باز می شوند

در قفلشان فرو برود هر کجا  کلید

در را برای باز شدن آفریده اند

اما به شرط آن که بود با شما  کلید

وقتی که قفل باز شود با فشار دست

یعنی که قفل وا شده اما ٬نه  با کلید

از اتفاق های درون اتاق ها

دارد هزار خاطره و ماجرا  کلید

در ها همیشه مسئله دارند ٬جالب است!

از راه قفل٬ رابطه دارند  با کلید

هرگز گشودن در بسته گناه نیست

وقتی که آفریده برایش خدا  کلید

تا بوده ٬ بوده یک تنه مشکل تراش٬ قفل

تا بوده ٬ بوده یک سره مشکل گشا ٬ کلید

قفلی که فکر باز شدن نیست در سرش

حالا تو هی بساز براش از طلا کلید!

گاهی اگر نخورد به در٬ یا که سخت خورد

باید که اندکی بشود جا به جا ٬کلید

زیرا به هیچ درد پس از آن  نمی خورد

قفلی که رفته داخل آن را به را ٬کلید

گاهی که در به سعی خودش باز می شود

یعنی که احتیاج ندارد به ما  کلید

این یک سفارش است که حتما عمل کنید

حالا که مثل بنده اسیر  مشاکلید

آدم برای کار مهم گاه ٬لازم است

از روی هر کلید بسازد دو تا کلید

من خانه ام نمونه ی یک جای ساکت است

حتی درون قفلش٬ ندارد صدا کلید

هرگز یکی به قفل در ما نمی خورد

بارد اگر به روی زمین از هوا کلید

این راز خلقت است که جفت است هر چه هست

یعنی بدون قفل ندارد بقا کلید

آری اگر نبود به قفل احتیاج خلق

کی می شدند این همه در گیر با کلید

از قفل کهنه می شود  آموخت عشق را

آسان ز قفل کهنه نگردد جدا٬ کلید

هرگز جدا نمی کند آن قفل را زخویش

وقتی چشیده مزه ی یک قفل را  کلید

مشکل گشودن است و گره باز کردن است

کارش همیشه هست در این راستا کلید

هر قفل با کلید خودش باز می شود

دارد بدون شک همه ی قفل ها  کلید

گاهی نگاه کن به سراپای قفل خویش

هرگز مکن به داخل آن بی هوا کلید

وقتی به هر طریق دری وا نمی شود

یا این که قفل مسئله دار است یا  کلید

گاهی که قفل مسئله دارد درست نیست

بردن درون مسئله تا انتها  کلید

یا نه٬ کلید مسئله دارد ٬ بدون شک

از جا تکان نمی دهد آن قفل را  کلید

وقتی کلید می شکند در درون قفل

از در بلند می شود آواز  وا کلید!

با این شکستن است که یکباره می کند

در راه قفل جان خودش را فدا  کلید

غیر از درون قفل خودش من شنیده ام

باور کنید هیچ ندارد صفا  کلید

دل می زند  به ورطه ی دریای قفل ها

وقتی که یک کلید شود  نا خدا کلید

یارب روا مدار که بیگانگان کنند

هرگز به قفل مام وطن آشنا  کلید

روزی گره  ز کار دلش باز می شود

قفلی که می کند  همه شب ذکر  یا کلید!

بی شک کلید هست شریک گناه قفل

وقتی مسلم است برایش خطا  کلید

از قفل٬با کلید٬ درست استفاده کن

کاری نکن به جان تو گردد بلا  کلید

یک عمر می توان سخن از قفل یار گفت

پس در میان این همه مضمون چرا کلید؟

گفتم خدا نکرده نیفتد تزلزلی

در ذهن آن کسی که نیفتاده جا٬ کلید

مفهوم پشت پرده ی آن را شکافتم

چون از کلید ذهن تو  فرق است  تا کلید

تا  و ا کنم طلسم مضامین بکر را

کردم ردیف شعر خود از ابتدا  کلید

بادا همیشه باب فتوحش گشاده تر

صد مرحبا کلید و هزاران زها  کلید

صد قفل اگر به  در گه  او  رو بیاورند

تا صبح می دهد همه شان را شفا  کلید

یک لحظه هم ندیدمت از قفل خود جدا

ای مظهر رفاقت و مهر و وفا٬ کلید!

افسوس بسته ماند و نشد باز  گر چه من

کردم میان قفل مضامین  بسا کلید

یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان

یارب عنایتی کن و بفرست  شاکلید!

+ نوشته شده در هفتم شهریور 1386ساعت توسط علیزاده |

عكس: محمد جواد عليزاده

وقتي من رسيدم نه از تاك نشان بود و نه از تاك‌نشان. يكي از موتو سواران توي شيشه ماشين خورده بود... به پارچه سبز رنگي كه دور فرمان موتور بسته شده است خوب دقت كنيد. اين پارچه‌ها را كه براي تبرك، محافظت، تقدس، چشم زخم و... به دست، بازو، فرمان، خانه و ... آويزان مي‌كنند ديده‌ايد؟؟

+ نوشته شده در یکم شهریور 1386ساعت توسط علیزاده |

چهارراه

وقتي من رسيدم، يكي سوار شد. سرم را آوردم پايين و گفتم: دهخداي شمالي؟ گفت: بيا بالا. سوار شدم. كنار راننده يك پسر كوچك 6-5 ساله نشسته بود كه بعد متوجه شدم پسر راننده است. كودك هر از گاهي مي‌چرخيد به طرف ما نگاهي مي‌انداخت. وقتي بغل دستيِ من پياده شد بقيه پول را از پدرش گرفت و به مسافر داد. مسافر هم لبخند زد و رفت. به پدرش گفت: زياد دادي! پدر:نه... رسيديم سر چهارراه و پشت چراغ قرمز. كودك كه دمپايي‌هايش را جابه‌جا پوشيده بود به پدرش اصرار كرد كه چشم‌هايش را ببندد: وقتي چراغ سبز شد من به‌ت مي‌گم. پدر كمي مقاومت كرد و بعد طوري نشان داد كه مثلا چشم‌هايم بسته است. پدر طاقت نياورد تا چراغ سبز شود و حركت كرد. كودك گفت: هنوز سبز نشده است! كودك چشمش را از چراغ بر نمي‌داشت. وسط چهارراه بوديم كه چراغ سبز شد، كودك داد زد: سبز شد. بعد گفت: بايد يه كم بري تا سبز بشه!

+ نوشته شده در یکم شهریور 1386ساعت توسط علیزاده |