تبليغاتX
اسفار

روشنفکرها : ...

روشنفکر باید عین سگ گلّه باشد. می­گویند سگ­های گله عمرشان کوتاه­تر از سگ­های دیگر است، چون همه شب را برای محافظت از گله بیدار می­مانند و در طول روز هم نمی­توانند به راحتی استراحت کنند.

از این نظر ما مشکلی نداریم، چون سگ­های ما در روزگار تبه شده­ی مزاج دهر و زمانه­ی ظلمت و تاریکی خوابند و در زمان روشنایی به دنبال ماده سگ می­گردند.

شاید در حرف بالا رگه­هایی از حقیقت وجود داشته باشد! ولی نظر افراطی­ای است و فقط می­تواند به مذاق افرادی از قبیل مرحوم جلال آل احمد خوش بیاید. در واقع باید از بعضی روشنفکرها تشکر کرد که گاهی در زمانه­ای که از فرط درد، دردی احساس نمی­شود؛ حرف می­زنند.  

به نظر می­رسد در این گفته­های مراد فرهاد­پور حقایق بیشتری باشد:

«...زندگی در جوامعی که به شکلی با استبداد (البته منظور من فقط استبداد سیاسی نیست(  که حالت تمرکز بسته‌ استبدادی پیدا کرده، با استهلاک خیلی شدیدی برای کسی که اهل فکر است همراه است. یعنی نوعی اصطکاک روزانه و مستمر با تمامی جنبه‌های گوناگون زندگی و این واقعا، فکر نمی‌کنم انرژی چندانی برای خلاقیت و کار باقی بگذارد.

همین که آدم فقط بتواند خودش را حفظ کند و کل قضیه را ول نکند و نرود دنبال همین دکترای فیزیک و حتی بدتر از آن تاجر فلان چیز یا دلال‌شدن، خود همین یک‌مقدار کافی‌ست. فکر نکنم بیشتر از این انرژی در افراد باشد. این اصطکاک و این استهلاک شدید فکری اجازه نمی‌دهد که واقعا محصول قابل توجهی ایجاد بشود...»

همه گفت­وگو با مراد فرهادپور را در اینجا بخوانید

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1386ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  | 
ای درخت معرفت...

چقدر من این شعر «اخوان ثالث» را دوست دارم، ها!

 

ای درخت معرفت جز شک و حيرت چيست بارت

يا که من باري نديدم غير از اين بر شاخسارت

بر زمينت کشت و بردت سر به سوي آسمان­ها

 باغبان شوخ چشم پير و پنهان آبيارت

يا بر آي از ريشه و چون من به خاک مرگ در شو

تا نبينم سبز زين سان هم زمستان هم بهارت

يا از آن سر شاخه­هاي دور و پنهان از نظرها

ميوه­اي ديگر فرو افکن براي خواستارت

حاصلي جز حيرت و شک ميوه­اي جز شک و حيرت

چيست جز اين؟ نيست جز اين؛ اي درخت پير بارت

عمرها خوردي و بردي غير از اين باري ندادي

حيف، حيف از اين همه رنج بشر در رهگذارت

چند و چون فيلسوفان چون بر ديوار ندبه است

پيرک چندي زنخزن ريش جنبان در کنارت

اي کلاغ صبح­هاي روشن و خاموش برفي

خوشتر از هر فيلسوفي دوست دارم قار قارت

چيستي و از کجايي اي گياه ريشه در گم

و اي بنفشه­اي اطلسي ديگر شناسم من تبارت

شهر افلاطون ابله ديده تا پس کوچه­هايش

گشته و از آن بازگشتم مي کند شربش خمارت

ما غلامانيم و شاعر در فنون جنگ ماهر

سنگ چون اردنگ مي سازيم اي ابله نثارت

وعده­هاي اين همه نقل است و عقل دير باور

شاخه­اي از توست چون بپذيرد اين شعر و شعارت

پاي پاي و کور مالان من چو عمري خرج کردم

زير سرد بي مروت سايه­ات يعني حصارت

چون گشودم چشم عبرت ناگهان ديدم که بي­گه

پرده­اي برفينه پوشيده سرم يعني غبارت

من غبار گرد باد آسا بسي در دور و نزديک

ديده ام اما نديدستم که آيد زان سوارت

سوي شهر خويش آيم باز و ديوار از هوايش كنم

زان که ديوار آهنين ملکي است هيچستان ديارت

گلبن داوودي پاييز روشن خواهد اميد

کاي درخت معرفت جز شک و حيرت چيست بارت؟

+ نوشته شده در  بیستم آبان 1386ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  | 

ریش­ها برای چه زده نمی­شود

گفتم: دارم میرم تهران شاید رفتم اونجا و دیدمش! نمی­خوای چیزی بهش بگم؟

گفت: فقط بهش بگو که هنوز ریشش رو نزده!

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1386ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  | 

«آنچه نادیدنی است، آن بینیم»

یک غروب پاییزی، برگ­های زرد و خشک روی زمین، درخت­های چنار بسیار بلند در کنار و روبه­رو. همه اینها در عکسی (پوستری) است در روی دیوار خانه ما. روزی هم­خانه­ای من گفت: می­دونی قضیه این عکس چیه؟ گفتم: نه! گفت: با یک بنده خدایی (منظورش یک خانم بود) رفته بودم بیرون، این عکس را برایم خرید. گفتم چرا این را برایم خریدی؟ گفت: چون ته این عکس دو تا بچه، دختر و پسر دارن تاب بازی می­کنند! گفتم: دو تا بچه دارن تاب بازی می­کنند؟؟!! (چون معمولا به جزییات عکس­ها توجه می­کنم، تعجب کردم که چرا بچه­ها را ندیدم! سطل آشغال ته عکس را دیده بودم) فکر کردم حتما من ندیدم، پا شدم رفتم جلو عکس. گفتم فلانی من چیزی نمی­بینم! گفت: چرا هست. پا شد آمد جلو عکس. هر چه گشت چیزی ندید. گفت: اِ بود! سرخ شد. یه هو گفت: ایناها. یک میله سفید رنگ را نشان داد و گفت: این میله تابه و رفت نشست! من دیگر چیزی نگفتم و خیلی لذت بردم. یاد یک قضیه افتادم. یکی رفته بوده دیدن نقاشی­های یک نقاش. جلو یکی از نقاشی­ها می­ایسته. نقاشی یک کلبه بوده که از دودکش کلبه دود بیرون می­آمده... از نقاش می­پرسه: تو این خونه چند نفر زندگی می­کنند؟ نقاش می­گه: پنج نفر. می­پرسه: چه غذایی دارن درست می­کنند؟... خلاصه نقاش به همه سوالات این جوری فرد پاسخ می­دهد. فردی که این سوالات را می­پرسیده فرد بسیار نکته سنجی بوده است. کاملا درست است، یک هنرمند باید به همه (بیشتر) زوایای اثر هنری خود واقف باشد حتا اگر نخواهد آن را توضیح دهد. نکته جالب دیگر این است که آثار هنری با چه تاویل­ها و برداشت­های متفاوتی روبه­رو می­شوند. واقعا لذت بردم که آن خانم دو تا بچه را که در عکس نیستند مشغول تاب بازی دیده بوده (دلش می­خواسته که ببیند) و دوست ما هم دیده بوده. شاید این­ها چیزی که عکاس دیده است و در عکس نیست را دیده­اند. شاید... تازه میشه به اشیا دور و برمان نگاه عاشقانه داشته باشیم.

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1386ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  | 

رفتن...

احتمالا نتوانید روی آن کاغذ را بخوانید، اشکال ندارد، من برایتان می­خوانم.

آن کاغذ، آگهی جلسه یاد بود قیصر امین­پور است. روی آن نوشته شده: «شاعر دردها آرام گرفت، با یاد قیصر گرد هم می­آییم...»                                          

             رفتن

             رفتن

             رفتن

             رفتن

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1386ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  |