روشنفکرها : ...
روشنفکر باید عین سگ گلّه باشد. میگویند سگهای گله عمرشان کوتاهتر از سگهای دیگر است، چون همه شب را برای محافظت از گله بیدار میمانند و در طول روز هم نمیتوانند به راحتی استراحت کنند.
از این نظر ما مشکلی نداریم، چون سگهای ما در روزگار تبه شدهی مزاج دهر و زمانهی ظلمت و تاریکی خوابند و در زمان روشنایی به دنبال ماده سگ میگردند.
شاید در حرف بالا رگههایی از حقیقت وجود داشته باشد! ولی نظر افراطیای است و فقط میتواند به مذاق افرادی از قبیل مرحوم جلال آل احمد خوش بیاید. در واقع باید از بعضی روشنفکرها تشکر کرد که گاهی در زمانهای که از فرط درد، دردی احساس نمیشود؛ حرف میزنند.
به نظر میرسد در این گفتههای مراد فرهادپور حقایق بیشتری باشد:
«...زندگی در جوامعی که به شکلی با استبداد (البته منظور من فقط استبداد سیاسی نیست( که حالت تمرکز بسته استبدادی پیدا کرده، با استهلاک خیلی شدیدی برای کسی که اهل فکر است همراه است. یعنی نوعی اصطکاک روزانه و مستمر با تمامی جنبههای گوناگون زندگی و این واقعا، فکر نمیکنم انرژی چندانی برای خلاقیت و کار باقی بگذارد.
همین که آدم فقط بتواند خودش را حفظ کند و کل قضیه را ول نکند و نرود دنبال همین دکترای فیزیک و حتی بدتر از آن تاجر فلان چیز یا دلالشدن، خود همین یکمقدار کافیست. فکر نکنم بیشتر از این انرژی در افراد باشد. این اصطکاک و این استهلاک شدید فکری اجازه نمیدهد که واقعا محصول قابل توجهی ایجاد بشود...»
همه گفتوگو با مراد فرهادپور را در اینجا بخوانید

چقدر من این شعر «اخوان ثالث» را دوست دارم، ها!
ای درخت معرفت جز شک و حيرت چيست بارت
يا که من باري نديدم غير از اين بر شاخسارت
بر زمينت کشت و بردت سر به سوي آسمانها
باغبان شوخ چشم پير و پنهان آبيارت
يا بر آي از ريشه و چون من به خاک مرگ در شو
تا نبينم سبز زين سان هم زمستان هم بهارت
يا از آن سر شاخههاي دور و پنهان از نظرها
ميوهاي ديگر فرو افکن براي خواستارت
حاصلي جز حيرت و شک ميوهاي جز شک و حيرت
چيست جز اين؟ نيست جز اين؛ اي درخت پير بارت
عمرها خوردي و بردي غير از اين باري ندادي
حيف، حيف از اين همه رنج بشر در رهگذارت
چند و چون فيلسوفان چون بر ديوار ندبه است
پيرک چندي زنخزن ريش جنبان در کنارت
اي کلاغ صبحهاي روشن و خاموش برفي
خوشتر از هر فيلسوفي دوست دارم قار قارت
چيستي و از کجايي اي گياه ريشه در گم
و اي بنفشهاي اطلسي ديگر شناسم من تبارت
شهر افلاطون ابله ديده تا پس کوچههايش
گشته و از آن بازگشتم مي کند شربش خمارت
ما غلامانيم و شاعر در فنون جنگ ماهر
سنگ چون اردنگ مي سازيم اي ابله نثارت
وعدههاي اين همه نقل است و عقل دير باور
شاخهاي از توست چون بپذيرد اين شعر و شعارت
پاي پاي و کور مالان من چو عمري خرج کردم
زير سرد بي مروت سايهات يعني حصارت
چون گشودم چشم عبرت ناگهان ديدم که بيگه
پردهاي برفينه پوشيده سرم يعني غبارت
من غبار گرد باد آسا بسي در دور و نزديک
ديده ام اما نديدستم که آيد زان سوارت
سوي شهر خويش آيم باز و ديوار از هوايش كنم
زان که ديوار آهنين ملکي است هيچستان ديارت
گلبن داوودي پاييز روشن خواهد اميد
کاي درخت معرفت جز شک و حيرت چيست بارت؟

ریشها برای چه زده نمیشود
گفتم: دارم میرم تهران شاید رفتم اونجا و دیدمش! نمیخوای چیزی بهش بگم؟
گفت: فقط بهش بگو که هنوز ریشش رو نزده!
«آنچه نادیدنی است، آن بینیم»
یک غروب پاییزی، برگهای زرد و خشک روی زمین، درختهای چنار بسیار بلند در کنار و روبهرو. همه اینها در عکسی (پوستری) است در روی دیوار خانه ما. روزی همخانهای من گفت: میدونی قضیه این عکس چیه؟ گفتم: نه! گفت: با یک بنده خدایی (منظورش یک خانم بود) رفته بودم بیرون، این عکس را برایم خرید. گفتم چرا این را برایم خریدی؟ گفت: چون ته این عکس دو تا بچه، دختر و پسر دارن تاب بازی میکنند! گفتم: دو تا بچه دارن تاب بازی میکنند؟؟!! (چون معمولا به جزییات عکسها توجه میکنم، تعجب کردم که چرا بچهها را ندیدم! سطل آشغال ته عکس را دیده بودم) فکر کردم حتما من ندیدم، پا شدم رفتم جلو عکس. گفتم فلانی من چیزی نمیبینم! گفت: چرا هست. پا شد آمد جلو عکس. هر چه گشت چیزی ندید. گفت: اِ بود! سرخ شد. یه هو گفت: ایناها. یک میله سفید رنگ را نشان داد و گفت: این میله تابه و رفت نشست! من دیگر چیزی نگفتم و خیلی لذت بردم. یاد یک قضیه افتادم. یکی رفته بوده دیدن نقاشیهای یک نقاش. جلو یکی از نقاشیها میایسته. نقاشی یک کلبه بوده که از دودکش کلبه دود بیرون میآمده... از نقاش میپرسه: تو این خونه چند نفر زندگی میکنند؟ نقاش میگه: پنج نفر. میپرسه: چه غذایی دارن درست میکنند؟... خلاصه نقاش به همه سوالات این جوری فرد پاسخ میدهد. فردی که این سوالات را میپرسیده فرد بسیار نکته سنجی بوده است. کاملا درست است، یک هنرمند باید به همه (بیشتر) زوایای اثر هنری خود واقف باشد حتا اگر نخواهد آن را توضیح دهد. نکته جالب دیگر این است که آثار هنری با چه تاویلها و برداشتهای متفاوتی روبهرو میشوند. واقعا لذت بردم که آن خانم دو تا بچه را که در عکس نیستند مشغول تاب بازی دیده بوده (دلش میخواسته که ببیند) و دوست ما هم دیده بوده. شاید اینها چیزی که عکاس دیده است و در عکس نیست را دیدهاند. شاید... تازه میشه به اشیا دور و برمان نگاه عاشقانه داشته باشیم.
رفتن...
احتمالا نتوانید روی آن کاغذ را بخوانید، اشکال ندارد، من برایتان میخوانم.
آن کاغذ، آگهی جلسه یاد بود قیصر امینپور است. روی آن نوشته شده: «شاعر دردها آرام گرفت، با یاد قیصر گرد هم میآییم...»



