تبليغاتX
اسفار بی قرار

هیچ متفکر هنجارمندی ندیدم...

+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1386ساعت توسط علیزاده |

این آگهی را بعضی وقت­ها روزنامه «اعتماد» چاپ می­کند. واقعا خوشحال شدم، بالاخره یک جایی پیدا شد که مشکلات ما را سرپایی مرتفع کند. ما که هر جا برای رفع مشکلاتمان رفتیم؛ گفتند: بخواب!

+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1386ساعت توسط علیزاده |

تاکسی و باقی قضایا

تاکسی خالی بود، در جلو را باز کردم و نشستم. چند لحظه بعد یکی در عقب را باز کرد و سوار شد. پرسید: ببخشید اتوبوس کی میاد؟! (تاکسی بغل ایستگاه اتوبوس نگه داشته بود) از روی صدایش متوجه شدم، بچه است. احتمالا دبستانی. راننده جواب داد: نمی­دونم. بعد از کمی مکث باز پرسید: تا چهار راه چند میشه؟ راننده با لبخند: شما پول نده. من هم لبخندی زدم و به راننده نگاهی انداختم، ولی برنگشتم تا بچه را ببینم. با خودم گفتم وقتی خواستم پیاده شوم، نگاهی به عقب می­اندازم. پسر بچه که متوجه شوخی راننده نشده بود، دوباره پرسید: تا چهارراه چند میشه؟ راننده هم که فهمید پسر بچه متوجه نشده است، گفت: 100 تومان. یک مرد سوار شد و تاکسی حرکت کرد. مرد گفت: بعضی آدم­های پولدار را آدم توی ایستگاه اتوبوس میبیند که تو این سرما برای اتوبوس ایستادن ولی حاضر نیستند با سواری برن. راننده: کار درست را همان­ها می­کنند! مرد گفت: مرد اونیه که به مال دنیا توجه نکند. راننده: برای دعوای بچه­هاشون سر ارث و میراث باید یک چیزی بگذارند دیگه. ماشین نگه داشت. جلوی بیمارستان یک زن میان سال سوار شد. سر درد دلش باز شد: آخه ما 700 هزار تومان از کجا بیاریم؟... دختر خواهرم پریروز تصادف کرد، دکترا میگن باید عمل بشه، میگن پول را باید الان بدین وگرنه عمل نمی­کنیم. من بیوه­ام، خواهرم هم بیوه است. ما از کجا این همه پول بیاریم؟...

آقا من پیاده می­شوم. تاکسی نگه داشت و پیاده شدم. چند قدمی که حرکت کردم متوجه شدم قرار بود پسر بچه را ببینم. سریع برگشتم. پسر بچه داشت آن طرف خیابان را نگاه می­کرد و تاکسی در حال دور شدن. فقط دیدم که کاپشن آبی پوشیده بود، نه؛ سبز بود.

+ نوشته شده در هجدهم آذر 1386ساعت توسط علیزاده |

خانه­داری

تازه­گی­ها بیشتر به این نتیجه رسیدم که وقتی حالم خوب نیست، ظرف شستن و غذا درست کردن به خوب شدن حالم کمک می­کند. خوش به حال زنان خانه دار.

+ نوشته شده در سیزدهم آذر 1386ساعت توسط علیزاده |

ثبت نام آغاز شد...

          

+ نوشته شده در سیزدهم آذر 1386ساعت توسط علیزاده |

هایدگر و بالکن

تازه دانشگاه شهید بهشتی قبول شده بودم که با یکی از پسرهای سال بالایی آشنا شدم. پسر متفکر و با مطالعه­ای بود. خوابگاه ما آن اوایل خیابان طالقانی بود. یک شب مرا دعوت کرد که به خوابگاه خودشان که بالای دانشگاه (ولنجک) بود، بروم. خلاصه از تجریش تا کوی دانشگاه شهید بهشتی را پیاده رفتیم ( که جز معدود دفعاتی بود که آن مسیر را پیاده رفتم) و راجع به همه چیز و همه کس صحبت کردیم. در جایی صحبت به اندیشه­های هایدگر رسید. گفتم من از هایدگر خوشم نمی­آید، فاشیست بوده، با نازی­ها همکاری می­کرده.... دوست ما چیزی نگفت. بعدن که بیشتر با هم دوست شدیم یک روز گفت آن شب که در مورد هایدگر اظهار نظر کردی اگر مهمانم نبودی از بالکن پرتت می­کردم پایین! خندیدم.

الان هم چیزی از هایدگر نمی­دانم ولی می­دانم چرا می­خواست مرا از بالکن پایین بیندازد.

 فقط یک آدم ابله این طور اظهار نظر می­کند.

+ نوشته شده در چهارم آذر 1386ساعت توسط علیزاده |