
این آگهی را بعضی وقتها روزنامه «اعتماد» چاپ میکند. واقعا خوشحال شدم، بالاخره یک جایی پیدا شد که مشکلات ما را سرپایی مرتفع کند. ما که هر جا برای رفع مشکلاتمان رفتیم؛ گفتند: بخواب!
تاکسی و باقی قضایا
تاکسی خالی بود، در جلو را باز کردم و نشستم. چند لحظه بعد یکی در عقب را باز کرد و سوار شد. پرسید: ببخشید اتوبوس کی میاد؟! (تاکسی بغل ایستگاه اتوبوس نگه داشته بود) از روی صدایش متوجه شدم، بچه است. احتمالا دبستانی. راننده جواب داد: نمیدونم. بعد از کمی مکث باز پرسید: تا چهار راه چند میشه؟ راننده با لبخند: شما پول نده. من هم لبخندی زدم و به راننده نگاهی انداختم، ولی برنگشتم تا بچه را ببینم. با خودم گفتم وقتی خواستم پیاده شوم، نگاهی به عقب میاندازم. پسر بچه که متوجه شوخی راننده نشده بود، دوباره پرسید: تا چهارراه چند میشه؟ راننده هم که فهمید پسر بچه متوجه نشده است، گفت: 100 تومان. یک مرد سوار شد و تاکسی حرکت کرد. مرد گفت: بعضی آدمهای پولدار را آدم توی ایستگاه اتوبوس میبیند که تو این سرما برای اتوبوس ایستادن ولی حاضر نیستند با سواری برن. راننده: کار درست را همانها میکنند! مرد گفت: مرد اونیه که به مال دنیا توجه نکند. راننده: برای دعوای بچههاشون سر ارث و میراث باید یک چیزی بگذارند دیگه. ماشین نگه داشت. جلوی بیمارستان یک زن میان سال سوار شد. سر درد دلش باز شد: آخه ما 700 هزار تومان از کجا بیاریم؟... دختر خواهرم پریروز تصادف کرد، دکترا میگن باید عمل بشه، میگن پول را باید الان بدین وگرنه عمل نمیکنیم. من بیوهام، خواهرم هم بیوه است. ما از کجا این همه پول بیاریم؟...
آقا من پیاده میشوم. تاکسی نگه داشت و پیاده شدم. چند قدمی که حرکت کردم متوجه شدم قرار بود پسر بچه را ببینم. سریع برگشتم. پسر بچه داشت آن طرف خیابان را نگاه میکرد و تاکسی در حال دور شدن. فقط دیدم که کاپشن آبی پوشیده بود، نه؛ سبز بود.
خانهداری
تازهگیها بیشتر به این نتیجه رسیدم که وقتی حالم خوب نیست، ظرف شستن و غذا درست کردن به خوب شدن حالم کمک میکند. خوش به حال زنان خانه دار.