«حل مسئله»
در یکی از شهرهای ایران، در سر چند چهارراه آن شهر به فاصله زمانی اندکی، ماشینها چند بچه را زیر میگیرند. مسوولان شهر بسیار مصر بودند که علت این امر را بدانند و چارهای بیاندیشند. از جامعهشناس مشهور آن شهر میخواهند که ظرف مدت شش ماه عوامل بروز این حوادث را پیدا کند. مبلغ زیادی پول و امکانات مورد نیازش را در اختیارش قرار میدهند. جامعهشناس مشهور که تحصیلات خود را در فرنگ گذرانده بود و از تجربه نسبی هم برخوردار بود به کمک همکاران و مشاوران داخلی و خارجی مشغول کار بر روی این مسئله شد. شش ماه به سرعت برق و باد میگذرد. خود دانشمند ما صحبت میکند که: واقعا کلافه و عصبانی و ناراحت بودم. فرصت شش ماهه رو به اتمام بود و مسوولان منتظر گزارش من بودند. من هنوز عوامل بروز این حوادث را پیدا نکرده بودم، فکر میکردم شاید این حوادث تصادفی بوده است و داشتم به گذاشتن چراغ سبز برای عابران پیاده که آن را فشار میدهند تا چراغ چهارراه قرمز شود و رد شوند (که در خارج از آنها استفاده میکنند) فکر میکردم. خلاصه با بیحوصلگی یک روز مشغول پیادهروی در سر همان چهارراهی بودم که چند بچه کشته شده بودند. چشمم به کلوب بازیهای رایانهای افتاد، ذهنم روشن شد. به سر چهارراه دیگری که تصادف اتفاق افتاده بود رفتم. آنجا هم کلوب رایانهای بود. بله، خودش بود. بچهها زمانی که از مدرسه تعطیل میشدهاند، شور و شوق رسیدن به کلوب باعث میشده است که احتیاط لازم در رد شدن از چهارراه را نکنند و آن حوادث پیش آید. این جامعهشناس تعریف میکرده است که بعد از جابهجا کردن کلوبها، نصب علایم هشدار دهنده و ... دیگر آن اتفاقات تکرار نشد.
*****
دکتری که خانواده ما به آن علاقه زیادی دارد و سعی میکنیم برای طبابت به او مراجعه کنیم، پزشک با تجربهای است. این پزشک ما علاوه بر با تجربه بودن صفت پر چونگی را هم یدک میکشد. یکبار که پیشش رفته بودم، از او –درست یادم نیست- در مورد پرده بکارت و یا چگونگی تشخیص زمان پارگی پرده بعد از مدت زمان طولانی که از پارگی گذشته سوال کردم. ولی خوب یادم است که به جای جواب دادن به سوال من شروع کرد به خاطره تعریف کردن! او که آن زمان در پزشکی قانونی کار میکرد، میگفت: زمانی در یکی از روستاهای اطراف شهر قتلی اتفاق افتاده بود. زنی کشته شده بود (خفه شده بود). برای دیدن جسد به محل وقوع قتل رفتم. بعد از معاینه جسد متوجه شدم که بین رانهای زن کبود شده است. حدس زدم که قبل از کشته شدن زن، به او تجاوز شده است و چون زن مقاومت میکرده است بین رانهایش کبود شده. محلولی را وارد رحم آن کردم و دوباره محلول را بیرون کشیدم. محلول را در دستگاه سانتریفیوژ ریختم؛ مواد موجود در محلول تحت تاثیر نیروی گریز از مرکز به جداره دستگاه چسبیدند. موادی که روی جداره دستگاه چسبیده بودند را برداشتم و زیر میکروسکوپ قرار دادم. کروموزم کسی که به زن تجاوز کرده بود را پیدا کردم. این کروموزمها مال برادر شوهر زن بود. قاتل پیدا شد. دکتر در ادامه به نکته جالبی اشاره کرد. گفت: برای پزشکی که در پزشکی قانونی کار میکند خیلی مهم است که در صحنه وقوع جرم حاضر شود. آنجا به نکاتی پی میبرد که ممکن است در پزشکی قانونی و سرد خانه متوجه آن نشود.
*****
یوسف اباذری مقالهای دارد به اسم «حل مسئله» که در شماره 21 نامه علوماجتماعی (مهر 82) چاپ شده است. این مقاله در پی سنجش حل مسئله جزگرایانه یا اصلاحی با حل مسئله کلگرایانه یا یوتوبیایی است... مقاله بسیار خواندنی است. در قسمتی از مقاله دکتر اباذری میآورد: «...زمانی که مسئله جامعه مدنی در ایران مطرح شد ذهن فلسفهزده ایرانی در جستجوی «تبار»های آن به سراغ منتسکیو و لاک و کانت و هگل و مارکس و هانا آرنت و هابرماس رفت – بگذریم از اینکه در این کار موفق شد یا خیر. اما به ذهن زنان و مردان مصلح نرسید که کرسی وکالت یا شورای شهر را رها کنند و به میان دختران ایلام روند و از نزدیک به رمز و راز خودکشی آنان پی ببرند و مهمتر از آن نهادی بسازند که آنان را به زندگی امیدوار کند تا دست روی خود بلند نکنند. ظاهرا گفته شده است که یکی از خانمهای عضو شورای شهر سابق دو سال از زمان عضویت خود در این شورا رادر پاریس و نیویورک گذرانده است تا به رمز و راز شهر-داری پیببرد. آیا بهتر نبود که او این زمان را در جنوب شهر تهران سپری میکرد و نهادی میساخت که دختران فراری را سر و سامان بخشد. شاید دلیل این باشد که اینان بر این پندار بودند که اگر دستگاه دولت به معنای اعم را تصاحب کنند و رمز و راز دولت-داری را فرا بگیرند در طرفةالعینی مسایل را حل خواهند کرد. غافل از آنکه ما در عصری زندگی میکنیم که لنینیسم مرده است و آنچه اهمیت دارد فتح جامعه مدنی است...»
بله، کاملا درست است. مسائل جامعهشناختی مسائلی نیستند که از راه دور حل شوند. همانطور که یک کارآگاه و پزشک باید برای شناخت مسئله و پیدا کردن مجرم در محل، حاضر شوند؛ جامعهشناس هم باید برای حل مسئله با موضوع خود سر و کار داشته باشد و در محل حاضر باشد. مسئله خودکشی دختران ایلامی با خودکشی افراد در چین فرق میکند. مسئله اعتیاد در تهران را نمیشود با مسئله اعتیاد در نیویورک یکی فرض کرد. شاید همه نظرات جامعهشناسان غربی در مورد بزهکاری، وندالیسم، خودکشی و... به کار ما نیاید. شاید ما نتوانیم بر اساس نظرات دورکایم در مورد خودکشی، خودکشی دختران ایلام را تحلیل کنیم و... پس باید در محل حاضر شویم و چشم و گوش خود را حسابی باز کنیم.
*****
یک مسئله ریاضی را چه دانشمند ایرانی حل کند چه آلمانی، جواب یکی خواهد شد. اما این موضوع در مورد مسائل اجتماعی صادق نیست. شخصی مثل هابرماس همانطور که خودش گفته است؛ اصلا دغدغه شرق را ندارد و همه نظریههای او مربوط و برای جامعه غرب است. دقیقا اهمیت علوم انسانی در همین جاست که چشمان کور دلی ما نمیتواند ببیند. فقط به فکر پزشک و مهندس این کشور هستیم. جامعهشناس و کارشناس مسائل اجتماعی برای کشور نمیتوان وارد کرد. نمیتوان به دانشمند خارجی پول داد و گفت بیا و مسئله افزایش طلاق در ایران را مورد بررسی قرار بده (البته شاید این کار هم شدنی باشد ولی تاکید ما بر روی نیاز و اهمیت زیستن در یک زمینه اجتماعی برای حل مسائل آن زمینه است). اما میتوان مهندس وارد کرد و گفت بیا این پل را برای ما بساز. چون این پل همانطور ساخته میشوند که در فرانسه ساخته میشود. تا زمانی که اهمیت رشتههای علوم انسانی برای ما روشن نشود، محکوم به در جا زدن هستیم.
رقصیدن...
بعد از یکی دو سوال بی ربط و با ربط، مهمترین سوالی که ماهها و شاید هم
سالها ذهن مرا به خود مشغول کرده، این است که
چرا فقط «خوشگلا باید برقصن»؟؟؟
«یک اتفاق ساده»
برای کاری مربوط به پایاننامهام به اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی رفته بودم. بعد از ارایه توضیح به نگهبان و گرفتن دو برگه و آدرس قسمت مربوط به کارم، پلهها را بالا رفتم و بعد از اینکه سری به دستشویی زدم، راهرویی را پیچیدم و با یک پرسوجو اتاق مورد نظر را پیدا کردم و وارد شدم. اتاق بزرگی بود که از پنجرههای آن میشد چهارراه را دید و عبور و مرور ماشینها و آدمها را تماشا کرد. خانمی روبهروی در نشسته بود که به دلیل وسایل زیادی که رو و اطراف میزش بود به خوبی دیده نمیشد. کمی آن طرفتر کنار پنجره میز خانم خوشبرخوردی بود که لبخند و چهرهای که علیرغم پا به سن گذاشتنش جذاب مینمود مرا در بدو ورود به طرف خود کشاند. خانم خوشبرخورد جلو پای من نیم خیز شد. پشت به پنجره و کنار میزش نشستم و چیزی که میخواستم را توضیح دادم. خانم دیگری هم به فاصله چند متر در سمت راست من پشت میزش مشغول کشتن وقت بود، این را وقتی نشستم و سرم را چرخاندم متوجه شدم. خانم خوشبرخورد که به جای مقنعه روسری خود را با کلیپس مانندی به طرز جالبی آراسته بود مرا به سمت قفسه کتابها راهنمایی کرد. به میز خالیای که در آنجا بود اشاره کرد و گفت: میتوانم بعد از برداشتن کتابها برای مطالعه از آن میز استفاده کنم. تشکر کردم و مشغول ورانداز کردن کتابها شدم. داشتم از روی کتابی یادداشت بر میداشتم که صحبتهای خانمی که مشغول کشتن وقت بود توجه مرا به خود جلب کرد. مثل اینکه توی روزنامه جام جم یا ایران (اسم هر دو را شنیدم) در قسمت حوادث مطلبی نظرش را جلب کرده بود و داشت برای همکارانش با آب و تاب تشریح میکرد. صحبتهای او، دو همکارش را هم پشت میز او و بالای روزنامه کشاند. توجه به یادداشت برداری و حرفهای آنها به طور همزمان برایم سخت بود. البته چون فکر میکردم حرفهایشان زیاد اهمیتی ندارد سعی میکردم کمتر گوش کنم. مثل اینکه خبر مربوط به پرت شدن کودکی از طبقات بالای یک ساختمان در کشوری اروپایی بود. خانمی که خبر را میخواند آنقدر تحت تاثیر قرار گرفته بود که میگفت من حتمن تا شب سرم درد خواهد کرد. همکارانش که احتمالن دوستانش هم بودند داشتند به او میگفتند تو اصلن خبرهایی که مربوط به کودکان است را نخوان... خانمی که خبر را میخواند گفت: این اتفاق موضوع خوبی برای یک فیلم سینمایی است... شور و حال مربوط به خبر که فروکش کرد، خانمها به پشت میزشان برگشتند. چند لحظهای نگذشت که صدای جیق کودکی همه نگاهها را به طرف پنجره میخکوب کرد. هیچ چیز در اتاق حرکت نمیکرد. چیزی از جلوی پنچره اتاق عبور کرد.