تبليغاتX
اسفار

 

چیزی که قابل پیش‌بینی بود به سرانجام رسید: موسسه‌ی ... (که بانیان آن جامعه‌شناس هستند!) کلاس کنکور برای قبولی در دوره دکترای جامعه‌شناسی دانشگاه آزاد برگزار می‌کند. هشتصد هزار تومان می‌پردازی و در کلاس‌ها شرکت می‌کنی. هشتصد هزار تومان هم بعد از اینکه قبول شدی می‌ریزی در جیب موسسه! آنوقت دکتر می‌شوی. هم پدر و مادرت خوشحال می‌شوند و هم همسر و فرزندانت به تو افتخار می‌کنند. این است وضعیت نظام آکادمیک و ارزش‌های ما... این دکترها قرار است گره‌ای از مشکلات من و شما را باز کنند. قرار است جامعه‌شناسی را به دیگران یاد دهند. قرار است تولید علم کنند.

این است وضعیت والذاریات ما...

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  | 

 

هیچ نوزادی پیدا نمی‌شود که به احساسات (پاک!) شما پاسخ ندهد. وقتی برای یک نوزاد دست تکان می‌دهید حتی اگر دستش زیر چادر و روی شانه مادر باشد، به سختی هم که شده دست خود را بیرون می‌کشد تا برای شما دست تکان دهد و به احساسات (پاک! – بعضی واژه‌ها از بس دست مالی شده‌اند مجبوریم آنها را به سخره درآوریم) شما پاسخ دهد. همین نوزاد وقتی به کودکی و خردسالی می‌رسد یاد می‌گیرد با غریبه‌ها حرف نزند (والدینش به او یاد می‌دهند به غریبه‌ها نگاه نکند و جواب سلام آنها را ندهد...) و بدین سال دیگر کسی به احساسات شما پاسخ نمی‌دهد.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  | 

عکس را توی تاکسی گرفتم. مقنعه دختری که از مدرسه! بر می‌گردد دست مادرش است...

دست‌هایی که می‌ترسد، درست‌هایی که نگران است...

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  | 

 

در حرف­هایت رگه­هایی از حقیقت دیده می­شود ولی چون تو با این حقایق کوچک

روی حقایق بزرگ­تری را می­پوشانی، حقایق کوچکت برای من ارزشی ندارد.

 

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  | 

 

از وقتی پرنده‌هایم رفته‌اند گربه‌های محله دیگر از من نمی‌ترسند...

 

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط محمد جواد علیزاده  |