یکی گفت: خدا این تهرونیا رو حفظ کنه، رای ما رو پس میگیرن...
بعضی از خانمها که پشت فرمان پرادو مینشینند فکر میکنند توی شلوار خود یک برج میلاد دارند...
در جمعی که مستمع بودم یکی از طرفداران احمـدینژاد با چهرهای بشاش و فاتح گفت:... ولی من قبول دارم که احمـدینژاد همه قواعد دیپلماسی جهان را زیر سوال برده است... حالا نمیدونم این خوبه یا بد!
شرح مختصری از بیماری جامعه ما از زبان سید ابراهیم نبوی، بسیار خواندنی است:
جامعه ایران سالهاست که بیمار است، لابد می خواهید بگوئید کدام جامعه بیمار نیست؟ حق با شماست، اما من ایرانی هستم و با بیماریهای ایرانیان بیشتر آشنا هستم، بنابراین به بیماریهای ملی و تاریخی سرزمین خودم فکر میکنم. این بیماریها هم در جامعه ایران وجود دارد، هم در حکومت ایران، هم در میان سیاستمداران مخالف حکومت و هم در میان روشنفکران، و راستش را بخواهید مدتی است که خودم هم شدیدا احساس بیماری میکنم. لابد میخواهید بدانید که ایرانی ها چه بیماری هایی دارند، من به چند بیماری ساده آنها اشاره میکنم.
- بسیاری از ایرانیها میدانند که دو ضربدر دو
می شود چهار ولی از این موضوع خیلی ناراحتند و بسیار تلاش میکنند تا شاید به
نتیجه جدیدی از حاصل ضرب دو در دو برسند.
- ایرانیها دچار
آلزایمر مربوط به زمان نزدیک و تمرکز حواس شدید در مورد زمان دور
هستند، مثلا یادشان است که 2500 سال پیش چه چیزهایی به دست آوردند، اما
یادشان نیست دو سال پیش چه چیزهایی را از دست دادند.
- ایرانیها تمایل عجیبی
به از بین بردن رهبران کشورشان دارند، حتی اگر آنها را خودشان روی
کار آورده باشند، البته نکته مهم این است که به همین دلیل حتی رئیس جمهور
هم در ایران احساس میکند رهبر اپوزیسیون است، چون اگر همسر و فرزند
رئیس جمهور بفهمند که او با حکومت همکاری دارد از دست او ناراحت میشوند.
- ایرانیها هرگز از
چیزی طرفداری نمیکنند مگر اینکه چنان عاشق آن باشند که حاضر شوند بخاطر آن بمیرند و هر گز با چیزی
مخالفت نمیکنند، مگر اینکه حاضر شوند بخاطر آن به شهادت برسند، به همین
دلیل معمولا پشت هر پرونده سیاسی در ایران یک پرونده قتل هم وجود دارد.
- ایرانیان به قهرمان علاقه
زیادی دارند، به همین دلیل هر سیاستمداری را به سرعت تبدیل به یک قهرمان
میکنند و بعد او را تنها میگذارند.
- ایرانیان کمی حسودند،
به همین دلیل معمولا نمیتوانند با هم کار کنند، مطمئنا هیچ نقشه تروریستی در دنیا
وجود ندارد که یک تشکیلات منظم ایرانی آنرا انجام داده باشد، اولا به این
دلیل که ایرانیها نظم تشکیلاتی ندارند و ثانیا به این خاطر که دو نفر ایرانی
نمیتوانند با هم همکاری کنند.
- ایرانیها در صد سال
اخیر دچار نوعی شیزوفرنیای فرهنگی و سیاسی شده اند، قلب ما ایرانیان شرقی و مذهبی و سنتی و
احساساتی است، اما عقل مان غربی و لائیک و مدرن و عاقل است، به همین دلیل همیشه
همه کارها در ایران نصفه و نیمه انجام میشود، وقتی عقل مان کاری را
شروع می کند، قلبمان با آن مخالفت می کند و وقتی قلب مان می خواهد
رفتاری عاشقانه و احساساتی انجام دهد عقل مان جلوی او را می گیرد.
- ما ایرانیان کمی هم
دچار پارانویا هستیم، این مشکل در میان حکومت ها بیشتر هم بوده است، معمولا یک ایرانی وقتی دشمن
داشته باشد راحت تر زندگی می کند، و تقریبا همه ماها احساس می کنیم تحت
تعقیب هستیم.
- به اندازه کافی
علیه ایرانی ها حرف زدم، احتمالا شما هم که این نوشته را می خوانید از دست
من خیلی ناراحت شدید، اتفاقا قصد من همین بود، بنابراین می توانید فرض
کنید که وقتی من به عنوان یک نویسنده همین حرف ها را به سیاستمداران، حکومت و
مردم می گفتم آنها تا چه حد ناراحت می شدند. اما به نظر من تا زمانی
که ما در این مورد حرف نزنیم و این رفتارها را نقد نکنیم بیماری های ایرانیان
خوب نمی شود.
این یک
داروی تلخ است، انتقاد از مردم و حکومت و روشنفکران و سیاستمداران را می
گویم. این داروی تلخ را باید به مردم ایران خوراند، اما مردم ایران اصولا
به دارو هم بدبین هستند، یک جوری احساس می کنند این دارو مسموم شان می
کنند، از طرفی می ترسند با خوردن دارو خوب بشوند و بعد مجبور شوند یک جور
دیگر زندگی کنند، به عبارت دیگر از خوب شدن خوش شان نمی آید. بنا براین
شما به عنوان کسی که می خواهد این داروی تلخ را به جامعه بخورانید با یک
کودک شیطان و پر تحرک مواجهید که نمی خواهد خوب بشود و حاض نیست دارویش
را بخورد.
چند حالت میان بیمار و دارو
در
سرزمین ایران معمولا این حالات میان دارو و بیمار و کسی که دارو به بیمار می دهد
بوجود می آید:
اول:
کسی که دارو می دهد با
مقاومت بیماری که نمی خواهد دارو بخورد مواجه می شود بنابراین بعد از مدتی دست از تلاش برمی
دارد و کناری می نشیند و منتظر مرگ بیمار می ماند و یا او را ترک می کند و
از کشور خارج می شود و در اروپا زندگی می کند.
دوم: کسی که دارو می دهد
با مقاومت بیمار مواجه می شود و با او درگیر می شود، او را دستگیر می
کنند و به زندان می اندازند و به تدریج او به این نتیجه می رسد که آگاه
کردن جامعه ایران از بیماریهایش کاری بیهوده است.
سوم: کسی که دارو می دهد
معمولا خودش هم به عنوان یک ایرانی تا حدی بیمار است، گاهی این بیماری از
حد گذشته است و خود او هم علاقه زیادی به بهبود بیماری ندارد، بنابراین
ادای دادن دارو را درمی آورد، به بیمار باج می دهد، صبح دارو را نمی
دهد، ظهر فقط نصف قاشق می دهد، شب خودش خوابش می برد و بتدریج اثر دارو
از بین می رود. اتفاقا این جور افراد که ادعای درمان دارند در ایران
زیادند. وجودشان بی فایده است، اما هستند.
چهارم:
کسی که دارو می دهد تلاش
می کند تا دارو را با استفاده از چیزهای خوشمزه به بیمار بدهد، یا تلاش می کند او را بخنداند
و برایش داستان تعریف کند تا حواس او را از تلخی دارو پرت کند، یا تلاش می
کند از فضای جذابی استفاده کند، مثلا از موزیک و شعر و از این جور
چیزها، در این حالت بیمار معمولا دارو را می خورد ولی حالت خاصی دارد، معمولا
وقتی شما یک حقیقت تلخ را در قالب یک داستان خنده دار برایش می گوئید او
پس از شنیدن آن ابتدا می خندد، اما پس از چند لحظه که تلخی دارو را احساس
کرد به فکر فرو می رود و گریه اش می گیرد، این چیزی است که ما به آن طنز
تلخ می گوئیم و کار من همین است.