«یک اتفاق ساده»
برای کاری مربوط به پایاننامهام به اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی رفته بودم. بعد از ارایه توضیح به نگهبان و گرفتن دو برگه و آدرس قسمت مربوط به کارم، پلهها را بالا رفتم و بعد از اینکه سری به دستشویی زدم، راهرویی را پیچیدم و با یک پرسوجو اتاق مورد نظر را پیدا کردم و وارد شدم. اتاق بزرگی بود که از پنجرههای آن میشد چهارراه را دید و عبور و مرور ماشینها و آدمها را تماشا کرد. خانمی روبهروی در نشسته بود که به دلیل وسایل زیادی که رو و اطراف میزش بود به خوبی دیده نمیشد. کمی آن طرفتر کنار پنجره میز خانم خوشبرخوردی بود که لبخند و چهرهای که علیرغم پا به سن گذاشتنش جذاب مینمود مرا در بدو ورود به طرف خود کشاند. خانم خوشبرخورد جلو پای من نیم خیز شد. پشت به پنجره و کنار میزش نشستم و چیزی که میخواستم را توضیح دادم. خانم دیگری هم به فاصله چند متر در سمت راست من پشت میزش مشغول کشتن وقت بود، این را وقتی نشستم و سرم را چرخاندم متوجه شدم. خانم خوشبرخورد که به جای مقنعه روسری خود را با کلیپس مانندی به طرز جالبی آراسته بود مرا به سمت قفسه کتابها راهنمایی کرد. به میز خالیای که در آنجا بود اشاره کرد و گفت: میتوانم بعد از برداشتن کتابها برای مطالعه از آن میز استفاده کنم. تشکر کردم و مشغول ورانداز کردن کتابها شدم. داشتم از روی کتابی یادداشت بر میداشتم که صحبتهای خانمی که مشغول کشتن وقت بود توجه مرا به خود جلب کرد. مثل اینکه توی روزنامه جام جم یا ایران (اسم هر دو را شنیدم) در قسمت حوادث مطلبی نظرش را جلب کرده بود و داشت برای همکارانش با آب و تاب تشریح میکرد. صحبتهای او، دو همکارش را هم پشت میز او و بالای روزنامه کشاند. توجه به یادداشت برداری و حرفهای آنها به طور همزمان برایم سخت بود. البته چون فکر میکردم حرفهایشان زیاد اهمیتی ندارد سعی میکردم کمتر گوش کنم. مثل اینکه خبر مربوط به پرت شدن کودکی از طبقات بالای یک ساختمان در کشوری اروپایی بود. خانمی که خبر را میخواند آنقدر تحت تاثیر قرار گرفته بود که میگفت من حتمن تا شب سرم درد خواهد کرد. همکارانش که احتمالن دوستانش هم بودند داشتند به او میگفتند تو اصلن خبرهایی که مربوط به کودکان است را نخوان... خانمی که خبر را میخواند گفت: این اتفاق موضوع خوبی برای یک فیلم سینمایی است... شور و حال مربوط به خبر که فروکش کرد، خانمها به پشت میزشان برگشتند. چند لحظهای نگذشت که صدای جیق کودکی همه نگاهها را به طرف پنجره میخکوب کرد. هیچ چیز در اتاق حرکت نمیکرد. چیزی از جلوی پنچره اتاق عبور کرد.