چرایی
یک سوال مهم: چرا همه ایرانیها شاعرند؟
یک سوال مهم: چرا همه ایرانیها شاعرند؟
مصطفا ملکیان: ...نفس مدرن بودن، به نظر من، هيچ تضاد و ناسازگاري با اخلاقي بودن و اخلاقي زيستن ندارد. و اما پاسخ اين پرسش تان را که براي پديد آمدن يک جامعه اخلاقي از کجا بايد آغاز کرد نمي دانم. اينقدر مي دانم که در جامعه يي که هنوز، به تعبير آبراهام مزلو (Abraham Maslow)، روانشناس امريکايي، نيازهاي اوليه شهروندانش يعني نيازهاي جسماني يا فيزيولوژيک آنان، مانند خوراک، پوشاک، مسکن، آب و هواي سالم، خواب، استراحت و غريزه جنسي، برآورده نشده اند سخن از اخلاقي زيستن، آب در هاون کوبيدن است. بنابراين، شايد بتوان گفت که همه کساني که صادقانه، و نه از سر ريا و تزوير و مکر و خدعه، دغدغه اخلاقي زيستن انسانها را دارند بايد از اينجا آغاز کنند که جامعهيي برخوردار از حد نصاب بهرهوريهاي اوليه پديد آورند. پس از اين است که پرداختن به چند و چون نظامهاي تعليم و تربيت ضرورت مييابد. من به جبر اجتماعي قائل نيستم و بنابراين، معتقدم که حتي در بدترين اوضاع و احوال اجتماعي نيز هستند انسانهاي نادري که با تحمل بيشترين محنتها و مرارتها، دست از التزام به اخلاق بر نميدارند، ولي اين را نيز ميدانم که در جامعهيي که همه نميتوانند با هشت ساعت کار شرافتمندانه زندگي آبرومندانه و درخوري داشته باشند و در نتيجه، بايد يا کميت کارشان را افزايش دهند و دوازده و چهارده و شانزده ساعت، در شبانه روز کار کنند يا کيفيت کارشان را کاهش دهند و شرافتمندانه بودن کارشان را فدا کنند و به کم فروشي و گران فروشي و احتکار و دزدي و اختلاس و رشوه و کم کاري و تقلب و فريبکاري و زد و بند و... روي آورند، در چنين جامعه يي، اخلاقي زيستن به حدي دشوار ميشود که غالب مردم آن را وامي نهند و بنابراين، نظام هاي سياسي که دغدغه اخلاقي زيستن مردم را دارند، اگر در اين دعوي صادقاند، به جاي هر کار ديگري بايد اوضاع و احوالي فراهم آورند که هر شهروندي بتواند با هشت ساعت کار شرافتمندانه زندگي آبرومندانه و درخور داشته باشد والا دعوي شان يا کاذب است يا به شوخي شبيه است. کار شرافتمندانه نيز کاري است که اولاً؛ در آن احکام و موازين اخلاقي زير پا نهاده نشوند، ثانياً؛ در آن مطلوب هاي رواني مانند آرامش و شادي و رضايت از خود، فدا نشوند و ثالثاً؛ خود کار، به نظر شخص شاغل، ارزشمند بيايد.
روزنامه اعتماد، شانزدهم بهمن 1387
جامعه: "این صبر که من میکنم افشردن جان است."
مکان: یکی از توالتهای عمومی شهر
زمان: نامعلوم
مرد با عجله وارد توالت میشود. در را میبندد و با سرعت زیپ شلوارش را پایین میکشد و مشغول شاشیدن میشود...
در همین لحظه صدایی به گوش میرسد: برادر گرامی، لطفا بنشینید و ادرار کنید.....
مرد که بسیار دستپاچه شده است، در و دیوار را نگاه میکند (به نظر میرسد به دنبال دوربین مخفی میگردد) او دوربین مدار بسته نزدیک سقف را میبیند، چهرهاش برافروخته میشود (معلوم نیست ناراحت است یا عصبانی یا اینکه خجالت کشیده است!) در حالی که هنوز کارش تمام نشده .... زیپ شلوارش را بالا میکشد...
صدا هنوز قطع نشده است:... ایستاده ادرار کردن از نظر شرعی کار درستی نیست....
مرد در را باز میکند و وارد راهرو توالت میشود. با نگرانی نگاهی به اطرافش میاندازد و خارج میشود.
شکوفههای پسته اگر قبل از رفتن سرما باز شوند، سوز سرما آنها را میزند و از شاخه میتکاند و دیگر در تابستان از ثمرات پسته خبری نیست. باز شدن زود هنگام شکوفههای پسته باغبان خسته را دلآزرده میکند.
سیامین بهار آزادی در زمستان مبارک باد.
یوسف اباذری:
.... بعد از صفویه امر مسیانیک به جزو مهم امر سیاسی ایران بدل شد، اما ایرانیان چندان درباره امر مسیانیک تحقیق نکردهاند. مطالبی که درباره والتر بنیامین و گرشوم شولم گفته شد، نشان میدهد که آنان چگونه ردپای مسیا در الهیات و فلسفه و ادبیات را پیدا کردهاند، نسبت آن را با وضعیت مدرن سنجیدهاند و برای نقد وضعیت مبهم دنیای فعلی از آن سود جستهاند. اما ما ایرانیان که منتظریم، حتی در مورد انتظار نیز چندان تحقیق نکردهایم، شتابآلوده و بیقرار و مضطربیم و آیین انتظار را نمیدانیم. به نظر من یگانه کسی که به شیوهای عمیق درباره انتظار اندیشیده است، ابراهیم حاتمیکیاست. سه فیلم درخشان او، «از کرخه تا راین»، «آژانس شیشهای» و «بوی پیراهن یوسف»، هر یک مفهومی الهیاتی را به شیوه درخشان با زندگی روزمره پیوند میزنند. «از کرخه تا راین» تحقیقی است درباره امتحان الهی. خداوند زمانی که آدمی در کنار کرخه منتظر شهادت است، او را نمیآزماید، بلکه در کنار راین او را میآزماید. زمانی که چشم نابینای او بینا شده است، زن گرفته است، بچهدار شده است، بعد از سالها نزد خواهر خود بازگشته است و در پایان جنگی سخت سربلند بیرون آمده است، آن هنگام است که خداوند ایمان را میآزماید. قهرمان فیلم «از کرخه تا راین» به رغم مقاومت اولیه این آزمون را میپذیرد و ایمان خود را نگه میدارد و به مرگی سخت میمیرد. دیگران چگونه به این آزمون پاسخ دادند؟ حاتمیکیا راه را نشان داده است. در «آژانس شیشهای» مساله اخوت در متن جامعهای که در اخلاق پولی غرق شده است، مورد تحقیق قرار میگیرد. قهرمانان این فیلم درست مثل مردمی هستند که رانسیر آنها را توصیف کرده است. آنها بخشی هستند که بخشی ندارند. عصیان آنها به ضد اخلاق پولی و تایید اخوت تا به پایان ادامه دارد. در پایان فیلم، زمانی که حاجی در کنار عباس نشسته است، دوست قدیمی آنها لیوانی آب میآورد و به حاجی میگوید: خبرنگاران در لندن منتظرند، مبادا چیزی بگویی که به ضرر ملت تمام شود و آرام پاسخ میدهد چیزی که من بگویم، به ضرر ملت تمام نمیشود. او آیین اخوت با مردم را میداند. حاتمیکیا در «بوی پیراهن یوسف»، در مورد امری مسیانیک یعنی انتظار تحقیق کرده است. همه معتقدند یوسف مرده است، به جز پدر او که راننده تاکسی است. حاتمیکیا برای اولین بار چهره پتیبورژوایی را ترسیم میکند که دچار resentment نیست، دنیا را با کینه و خشم نمینگرد، مهربان است. زمانی که دختر ثروتمند جوانی که برادرش اسیر است، برای استقبال از او به ایران باز میگردد، با سوالات کینه توزانه که فیالمثل «زمانی که برادرت در چنگال دشمن اسیر بود، در غرب چه میکردی؟» او را نمیآزارد. او را دور میدان آزادی میچرخاند تا او میدانی را ببیند که مردم برای رسیدن به آزادی بارها و بارها در آن تجمع کردهاند یا به خاک افتادهاند. در باز پسگیری خانه اشرافی او که مصادره شده است به او کمک میکند. به نامزد پسرش که از آمدن یوسف نومید شده، کمک میکند با مرد دلخواهش ازدواج کند، خودش او را به فرودگاه میبرد و در پاسخ گفتههای کینهتوزانه او برایش دعای خیر میکند. با دیگرانی که او را دیوانه میپندارند، مدارا میکند و منتظر میماند. دختر جوان را در لحظات نومیدی امیدوار میکند و شیوه انتظار امر مسیانیک را به او میآموزد و مهربانانه او را به مرز میبرد تا از اضطراب انتظار او بکاهد و بالاخره یوسف میآید، با آستینی خالی که در باد تکان میخورد، به نشانه دست بریدهای در راه خدا. حاتمیکیا از پتیبورژوایی معمولی، قهرمانی میسازد در ابعاد یونیورسال. هرگز کسی دیگر در این دیار در مورد ابعاد دیگر امر مسیانیک چنین ژرف ننگریسته است، یا من نمیدانم.... *
* مجله «آیین» شماره هفدهم و هجدهم، آذر و دی 1387
برنامه نود
خبرنگار: آقای میثاقیان بازی را چگونه دیدید؟ این روزها خوب گل میخورید در دو بازی رفت و برگشت مقابل استقلال نه گل خوردید...
اکبر میثاقیان: سوال خوبی پرسیدید.................... سوال خوبی پرسیدید........................
این جمله کلیدی «سوال خوبی پرسیدید» را از زبان سیاستمداران و... هم زیاد میشنویم! از طرف میپرسند شما چند تا بچه دارید؟ میگوید: سوال خوبی پرسیدید....
حالا دیگر همه ما مناطق مختلف غزه را از نام کوچه پس کوچههای جنوب شهر بهتر میشناسیم.
اگر رفتید میدان آزادی (....) و خواستید عکس یادگاری بگیرید حتما یادتان باشد دستتان روی سینهیتان باشد.
- زندگی مثل.....
- خواهش میکنم خفه شو
.... ....... تقدیم به همسر ذیشعورم
.......................
......................................
.............
................................................
...........................
....................................
.......
...........................................
...............................
...................
شاعر: بیشعور

هستند کسانی که در کوچهای بن بست به فکر شادی روح سید جواد ذاکر باشند.
اگر سید جواد ذاکر را نمیشناسید برید بپرسید تا بشناسید...
رانندگانی که رانندگی بلد نیستند، زیاد بوق میزنند (بوق بوق میکنند).
آدمهایی هم که چیزی تو چنته ندارند زیاد زر زر (فیش فیش) (... ...) میکنند.
1
ابراهیم رها: یک طنز نویس برای شرافتمند بودن مجبور است زندگی سختی را قبول کند، این جمله چه قدر جدی است، چه قدر شوخی؟
سید ابراهیم نبوی: شوخی وحشتناکی است. معتقدم اصولا قبول زندگی سخت است. برای اینکه خودت باشی یک مقدار تضاد ذاتی دارد. مثل اینکه بگویی برای اینکه راحت باشم باید روزی بیست ساعت کار کنم. ولی بحث بر سر خود بودن است، این که تا چه حد خودت هستی، تا چه حد میخواهی حسی که نسبت به جهان میکنی و درکی که به دست میآوری بیرون بریزی. اینها همه سخت است. البته به نظرم اصل قضیه پیدا کردن زبان است. مشکل ما همین است. آدم باید بتواند زبانش را یاد بگیرد تا بتواند هر حرفی را در هر محیط زبانی بزند. گاهی اوقات علت اینکه فکر میکنیم سانسور میشویم این است که بلد نیستیم حرف بزنیم. گاهی هم سانسور میشویم، طبیعی است.
.
.
.
میدانی که این حرف احمقانهای است که من برای تولید شاهکار برنامه ریزی کنم، به نظرم آدم بهترین کارهایش را درست در همان زمانی که قرارش را ندارد تولید میکند و بعدا که سفر میروی و هتل میگیری و در سکوت مینشینی پشت میز تا اثر بزرگی خلق کنی، یک کار درپیتی مینویسی که هیچ ارزشی ندارد....
1. مصاحبه ابراهیم رها با سید ابراهیم نبوی، مجله «مردم و جامعه»، شماره 44، 1387.