در جمعی که مستمع بودم یکی از طرفداران احمـدینژاد با چهرهای بشاش و فاتح
گفت:... ولی من قبول دارم که احمـدینژاد همه قواعد دیپلماسی جهان را زیر سوال
برده است... حالا نمیدونم این خوبه یا بد!
+ نوشته شده در بیست و چهارم تیر ۱۳۸۸ ساعت توسط محمد جواد علیزاده
|
شرح مختصری از بیماری جامعه ما از زبان سید ابراهیم نبوی، بسیار خواندنی
است:
جامعه
ایران سالهاست که بیمار است، لابد می خواهید بگوئید کدام جامعهبیمار
نیست؟ حق با شماست، اما من ایرانی هستم و با بیماریهای ایرانیانبیشتر
آشنا هستم، بنابراین به بیماریهای ملی و تاریخی سرزمین خودم فکرمیکنم.
این بیماریها هم در جامعه ایران وجود دارد، هم در حکومت ایران،هم در
میان سیاستمداران مخالف حکومت و هم در میان روشنفکران، و راستش رابخواهید
مدتی است که خودم هم شدیدا احساس بیماری میکنم. لابد میخواهیدبدانید
که ایرانی ها چه بیماری هایی دارند، من به چند بیماری ساده آنهااشاره
میکنم.
- بسیاری از ایرانیها میدانند که دو ضربدر دو
می شود چهار ولی ازاین موضوع خیلی ناراحتند و بسیار تلاش میکنند تا شاید به
نتیجه جدیدی ازحاصل ضرب دو در دو برسند.
- ایرانیها دچار
آلزایمر مربوط به زماننزدیک و تمرکز حواس شدید در مورد زمان دور
هستند، مثلا یادشان است که 2500سال پیش چه چیزهایی به دست آوردند، اما
یادشان نیست دو سال پیش چه چیزهاییرا از دست دادند.
- ایرانیها تمایل عجیبی
به از بین بردن رهبرانکشورشان دارند، حتی اگر آنها را خودشان روی
کار آورده باشند، البته نکتهمهم این است که به همین دلیل حتی رئیس جمهور
هم در ایران احساس میکندرهبر اپوزیسیون است، چون اگر همسر و فرزند
رئیس جمهور بفهمند که او باحکومت همکاری دارد از دست او ناراحت میشوند.
- ایرانیها هرگز از
چیزی طرفداری نمیکنند مگر اینکه چنان عاشق آن باشند کهحاضر شوند بخاطر آن بمیرند و هر گز با چیزی
مخالفت نمیکنند، مگر اینکهحاضر شوند بخاطر آن به شهادت برسند، به همین
دلیل معمولا پشت هر پروندهسیاسی در ایران یک پرونده قتل هم وجود دارد.
- ایرانیان به قهرمانعلاقه
زیادی دارند، به همین دلیل هر سیاستمداری را به سرعت تبدیل به یکقهرمان
میکنند و بعد او را تنها میگذارند.
- ایرانیان کمی حسودند،
بههمین دلیل معمولا نمیتوانند با هم کار کنند، مطمئنا هیچ نقشه تروریستی دردنیا
وجود ندارد که یک تشکیلات منظم ایرانی آنرا انجام داده باشد، اولا بهاین
دلیل که ایرانیها نظم تشکیلاتی ندارند و ثانیا به این خاطر که دو نفرایرانی
نمیتوانند با هم همکاری کنند.
- ایرانیها در صد سال
اخیر دچار نوعی شیزوفرنیای فرهنگی و سیاسی شده اند،قلب ما ایرانیان شرقی و مذهبی و سنتی و
احساساتی است، اما عقل مان غربی ولائیک و مدرن و عاقل است، به همین دلیل همیشه
همه کارها در ایران نصفه ونیمه انجام میشود، وقتی عقل مان کاری را
شروع می کند، قلبمان با آنمخالفت می کند و وقتی قلب مان می خواهد
رفتاری عاشقانه و احساساتی انجامدهد عقل مان جلوی او را می گیرد.
- ما ایرانیان کمی هم
دچار پارانویا هستیم، این مشکل در میان حکومت ها بیشترهم بوده است، معمولا یک ایرانی وقتی دشمن
داشته باشد راحت تر زندگی میکند، و تقریبا همه ماها احساس می کنیم تحت
تعقیب هستیم.
- به اندازهکافی
علیه ایرانی ها حرف زدم، احتمالا شما هم که این نوشته را می خوانیداز دست
من خیلی ناراحت شدید، اتفاقا قصد من همین بود، بنابراین می توانیدفرض
کنید که وقتی من به عنوان یک نویسنده همین حرف ها را به سیاستمداران،حکومت و
مردم می گفتم آنها تا چه حد ناراحت می شدند. اما به نظر من تازمانی
که ما در این مورد حرف نزنیم و این رفتارها را نقد نکنیم بیماری هایایرانیان
خوب نمی شود. اینیک
داروی تلخ است، انتقاد از مردم و حکومت و روشنفکران و سیاستمداران رامی
گویم. این داروی تلخ را باید به مردم ایران خوراند، اما مردم ایراناصولا
به دارو هم بدبین هستند، یک جوری احساس می کنند این دارو مسموم شانمی
کنند، از طرفی می ترسند با خوردن دارو خوب بشوند و بعد مجبور شوند یکجور
دیگر زندگی کنند، به عبارت دیگر از خوب شدن خوش شان نمی آید. بنابراین
شما به عنوان کسی که می خواهد این داروی تلخ را به جامعه بخورانیدبا یک
کودک شیطان و پر تحرک مواجهید که نمی خواهد خوب بشود و حاض نیستدارویش
را بخورد.
چند حالت میان بیمار و دارو
در
سرزمین ایران معمولا این حالات میان دارو و بیمار و کسی که دارو به بیمار می دهد
بوجود می آید: اول:
کسی که دارو می دهد با
مقاومت بیماری که نمی خواهد دارو بخورد مواجه میشود بنابراین بعد از مدتی دست از تلاش برمی
دارد و کناری می نشیند و منتظرمرگ بیمار می ماند و یا او را ترک می کند و
از کشور خارج می شود و دراروپا زندگی می کند. دوم: کسی که دارو می دهد
با مقاومت بیمار مواجه میشود و با او درگیر می شود، او را دستگیر می
کنند و به زندان می اندازند وبه تدریج او به این نتیجه می رسد که آگاه
کردن جامعه ایران از بیماریهایشکاری بیهوده است. سوم: کسی که دارو می دهد
معمولا خودش هم به عنوان یکایرانی تا حدی بیمار است، گاهی این بیماری از
حد گذشته است و خود او همعلاقه زیادی به بهبود بیماری ندارد، بنابراین
ادای دادن دارو را درمیآورد، به بیمار باج می دهد، صبح دارو را نمی
دهد، ظهر فقط نصف قاشق میدهد، شب خودش خوابش می برد و بتدریج اثر دارو
از بین می رود. اتفاقا اینجور افراد که ادعای درمان دارند در ایران
زیادند. وجودشان بی فایده است،اما هستند. چهارم:
کسی که دارو می دهد تلاش
می کند تا دارو را با استفاده از چیزهای خوشمزهبه بیمار بدهد، یا تلاش می کند او را بخنداند
و برایش داستان تعریف کند تاحواس او را از تلخی دارو پرت کند، یا تلاش می
کند از فضای جذابی استفادهکند، مثلا از موزیک و شعر و از این جور
چیزها، در این حالت بیمار معمولادارو را می خورد ولی حالت خاصی دارد، معمولا
وقتی شما یک حقیقت تلخ را درقالب یک داستان خنده دار برایش می گوئید او
پس از شنیدن آن ابتدا می خندد،اما پس از چند لحظه که تلخی دارو را احساس
کرد به فکر فرو می رود و گریهاش می گیرد، این چیزی است که ما به آن طنز
تلخ می گوئیم و کار من همین است.
+ نوشته شده در بیست و دوم تیر ۱۳۸۸ ساعت توسط محمد جواد علیزاده
|
فیلم ghost dog ساخته جیم جارموش یک صحنه
جالب دارد. یک مرد با اسلحه به یک پلیس زن شلیک میکند و او را میکشد. مرد دیگر
به او میگوید: تو یک زن را کشتی! قاتل میگوید: من یک زن را نکشتم، یک پلیس را
کشتم...
شهروندی مصری تبار در یکی از دادگاههای آلمان به قتل میرسد. این قتل را به
عنوان قتل نژادپرستانه زن محجبه مصری در بوق میکنند و عدهای راه میافتند و مرگ
بر استکبار و مرگ بر غرب و کجاست حقوق بشر... سر میدهند. کسی به این مسئله توجه
نمیکند که تعدادی قتل در هر کشوری اتفاق میافتد، زمانی که افراد یک کشور شامل اقوام
مسلمان و مسیحی و یهودی و... باشند پس مقتولین از بین همین افراد است. مگر قتل یک
مسلمان با غیر مسلمان فرق میکند. یک انسان به قتل رسیده که میتوانست یهودی،
بودایی و شاید لائیک باشد. عدهای نیز که احساساتشان از طریق صدا وسیما تحریک شده
است به خیابان میآیند و نفرت خود را از غرب شعار میدهند. یکی نیست به این افراد
بگوید زمانی که همشهریان و هموطنان شما در خیابان کشته میشدند کجا بودید؟ خون زن
محجبه مصری ساکن آلمان رنگینتر از همشهریانتان است؟!
تا کی قرار است احساسات مردم از طریق صدا و سیما برای تنفر ورزیدن از افراد
سایر مذاهب و ملل تحریک شود؟
حقوق بشر آنجایی است که همه با هر رنگ و لباس و عقیدهای در کنار یکدیگر زندگی
میکنند، نه جایی که فقط محجبهها میتوانند زندگی کنند.
+ نوشته شده در نوزدهم تیر ۱۳۸۸ ساعت توسط محمد جواد علیزاده
|
دوست عزیزی کتابی از سید ابراهیم نبوی برایم آورد به اسم «سفر به خانه آزاد
شده» و بسیار تعریف کرد تا بخوانم. نمیدانستم نبوی چنین کتابی هم دارد! خواندمش
کتاب بسیار جالب و خواندنی بود. کتاب شرح سفر نویسنده به خانه خداست. نبوی یک بار
دیگر نیز که کتاب «دیوار» (درباره زندگی و کارهای گروه پینک فلوید) او را دیدم،
مرا متعجب کرد و وجه دیگر شخصیت و کارهای او برایم هویدا شد. نبوی ابتدای سفرنامه
خود نوشته است: این کتاب تقدیم میشود به همسفرانم و تمام کسانی که به زیارت خانه
خدا میروند تا صاحب خانه را ببینند و تمام کسانی که از رابطهشان با خدا برای
زندگی دنیاییشان سو استفاده نمیکنند. بعید میدانم کتاب دیگر تجدید چاپ شود. اگر
جایی آن را دیدید تورقی کنید شاید مشتاق شدید که آن را بخوانید. در زیر قسمتی
کوتاهی از سفرنامه سید ابراهیم نبوی را میآورم:
...اکنون در مسجدالنبی نشستهام و مشغول عکاسی از آدمها هستم. در اینجا آدم
به احساسهایی در مورد مردم میرسد و تا حدی به تفاوتهای آدمهای مسلمان در سراسر
جهان و مسلمانیشان پی میبرد. یکی از احساسهایی که امروز صبح یک لحظه به من هجوم
آورد، احساسی بود که در هنگام خواندن زیارتنامه در آدمها دیدم و آن اینکه مردم
مختلفی از جلو حرم میگذشتند یا زیارتنامه میخواندند یا مشغول به نماز بودند، چه
عرب سعودی، چه پاکستانیها و هندیها و بنگلادشیها، چه افغانها و یمنیها و عربهای
روستایی که به نظر بادیهنشین میآمدند، چه آنها که به نظر تاجیک یا ازبک میآمدند
همه چهرهای پر احترام و در حال خشوع - بهترین واژهای که میتوانم بگویم- داشتند.
چهرهای که به راحتی میشد اثر حضور در مدینه و مسجدالنبی را دید، این در همه بود
جز ایرانیها، ایرانیهایی که انگار به تماشا آمده بودند، یا به خرید یا به مدرسه
یا به جایی دیگر. فکر کردم چرا اینگونه؟ چرا آن احساس دینی و نه خود را به گریه
زدن و یقه جر دادن و خود را به حرم آویختن، بلکه آن احساس ایمانی در ما نیست؟ و
بعد احساس کردم مصرف بسیار بالای مذهب در ایران ما را در مقابل خداوند واکسینه
کرده است. شاید به همین دلیل تحت تاثیر قرار نمیگیریم. و حضور او را نمییابیم،
در ما نشست نمیکند. اینقدر که دینفروشی و ریاکاری دیدهایم، اینقدر که به اسم
دین دروغ شنیدهایم دیگر حضور در اینجا هم به راحتی در ما اثر نمیکند. احساس کردم
مثل دکتری که از فرط تماشای مرگ و جسد، احساسهای انسانیاش را از دست داده و مثل
آدمی که از فرط دندان درد صورتش بی حس شده، یا مثل آدمی که از فرط تکرار و گناه
وجدانش را از دست داده است شدهایم. این را به یکباره ندیدم، اما یکباره فهمیدم و
پس از فهمیدن آن سخت دقت کردم و تکرار آن حالا دیگر به سختی آزارم میدهد. البته
در میان ایرانیها هم این احساس را متفاوت یافتهام. بعضی از ماها سریعا گریه میکنیم
تا خیالمان راحت شود، کلک خدا را میکنیم تا خیالمان راحت شود که تعهدمان را انجام
دادهایم و بعد، هیچ.
نکته دیگری که یافتم مقایسه مسلمانهای جهان با همدیگر است، واقعیت این است که
ما ایرانیها به لحاظ فرم حضور در حرم... و نحوه برخورد در حرم از تمام مردم جهان
غربیتر مینماییم و غربزدهتریم. لباسهای ما در حرم کاملا غربی است، در حالی که
مسلمانهای سایر جهان یک نشانه از مسلمانی را در لباسهایشان دارند... به هر حال
در این حرم تا محرم نشدهایم و لباس احرام نپوشیدهایم، به گمانم نامحرمترین این
مسلمانها هستیم...
+ نوشته شده در هجدهم تیر ۱۳۸۸ ساعت توسط محمد جواد علیزاده
|
تو شعارهای این دوره از انتخابات به همه توجه شد؛ به دهنمکی با شعارهای ایول
ایول اخراجیاش، به بازی کلاغ پر، به جو و شعارهای استادیومی... اما هیچ کس به
منصور توجه نکرد. او بود که خوانده بود: دروغ نگو دروغگو... به نظر من در حق منصور
اجحاف شد!
+ نوشته شده در پانزدهم تیر ۱۳۸۸ ساعت توسط محمد جواد علیزاده
|
کوین اسپیسی در فیلم «هفت» ساخته دیوید فینچر نقش قاتل قتلهای سریالی را بازی
میکند. برای اینکه بیننده در ابتدای فیلم متوجه نشود چه کسی نقش قاتل را بازی میکند،
اسم کوین اسپیسی در تیتراژ ابتدایی فیلم نیامده است. فیلم «درباره الی...» نیز قصد
دارد از همین تمهید استفاده نماید. اسم صابر ابر که نقش نامزد الی (ترانه
علیدوستی) را بازی میکند در تیتراژ ابتدای فیلم نیامده بود تا مخاطب نداند که
باید منتظر حضور صابر ابر هم باشد. در عکسهایی نیز که برای تبلیغ فیلم در پوسترها
و سر در سینماها استفاده شده بود نیز سعی کرده بودند، صابر ابر حضور نداشته باشد.
عدم هماهنگی سازندگان فیلم با عوامل تبلیغات خود را در سردر سینماها نشان میداد.
سردر سینما پوستر بزرگی از فیلم نصب شده بود که صابر ابر در جمع بازیگران حضور
ندارد اما کنار پوستر به عنوان آخرین اسم و بزرگ نوشته بودند «و صابر ابر»...
در متن حاشیه: بیچاره
الی که دیده نشد...
+ نوشته شده در هشتم تیر ۱۳۸۸ ساعت توسط محمد جواد علیزاده
|
به قول رضا قاسمی: «قیامت است این ملت!» واقعا قیامت است. در زندگی روزمره با
افرادی مواجه میشویم که به تنهایی قیامت هستند. اگر کسی پیدا شود و روی این افراد
به عنوان case study مطالعه و
تحقیق کند مطمئن باشید به نتایج بسیار جالب و درخور تاملی دست پیدا میکند. فرهاد
جعفری نویسنده رمان «کافه پیانو» هم قیامت است. جملات زیر مال اوست:
«امروز به برآورد
خودم بزرگترین کار زندگیام را کردم. چهبسا بزرگتراز نامزدیام در رایگیری مجلس پنجم. که در
حد خودش، تاثیر بهسزایی رویصحنهی سیاسی کشورمان گذاشت و بعدها دربارهاش
قضاوت خواهد شد. و حتا؛بزرگتر از نوشتن «کافهپیانو» به عنوان
«پرفروشترین رمان فارسی پس ازانقلاب در سال نخست انتشارش». که پیامدهای
این یکی هم، خیلی بعدتر ازاینها آشکار خواهد شد. هادی همیشه (یعنی هروقت که من از روی ناامیدی
و احساس تنهایی کردن وبهنتیجه نرسیدن رویاهایم، تصمیم به تعطیلکردن
گفتمگفت میگرفتم) زنگکه میزد تا منصرفم کند؛ میگفت:مردم خیلی که هنر کنند
بتوانند یککار بزرگ در زندگیشان بکنند. آنوقت تو دو تا کار بزرگ
در زندگی چهلسالهات کردهای و هنوز ناراضی هستی؟.... هردوی این
کارها، رویدادهاییبودهاند تاثیرگذار که چیزهای را عوض کردهاند و تغییر
دادهاند. دیگر چهمرگت است؟!....»
یک سری از این آدمهای قیامت فکر میکنند بسیار بزرگ هستند، آنقدر که در ظرف زمان
و مکان نمیگنجند. به همین علت نیز همین افراد زیاد به در و دیوار میزنند و
احتیاج به توجه و «تو چشم بودن» دارند. جامعه بیمار، افراد بیمار تحویل میدهد.
آقای جعفری نامزدی خود در رایگیری مجلس پنجم را آنقدر بزرگ میداند که معتقد است
نامزدیاش تاثیر بسزایی روی صحنه سیاسی کشور گذاشته. تازه منتظر است در آینده
کارشناسان به اهمیت آن پی ببرند. خدا وکیل اگر کمی در مورد این جمله که نامزدی در
انتخابات مشهد تاثیر بسزایی روی صحنه سیاسی کشور گذاشته فکر کنید مطمئن باشید باید
چند ساعتی بخندید. به همین دلیل میگویم جامعه بیمار آدم بیمار بیرون میدهد. آقای
جعفری اینگونه توهم و بزرگبینی در مورد کتابشان نیز دارند. در مورد کتاب نیز
معتقد است پیامدهای آن بعدها آشکار میشود. کتاب تخمی خود را (از واژههای خود کتاب برای
توصیف کتاب استفاده میکنم) با شاهکارهای ادبی جهان مقایسه میکند!
این آدمهای قیامت در جاهایی مشترکاتی با هم پیدا میکنند. مثلا ما میتوانیم
از هم مسلک جعفری در عالم فیلم (نه سینما) یاد کنیم. بله، خود خودش است! مسعود دهنمکی.
افتخار هر دو اینها این است که کارهای پرفروش بیرون دادهاند! جمله جعفری خیلی
جالب است. میگوید «پرفروشترین
رمان فارسی پس ازانقلاب در سال نخست انتشارش». یعنی یکی دیگر میتواند
پیدا شود بگوید رمان من پرفروشترین رمان فارسی پس از انقلاب در شش ماه نخست
انتشارش است و... این موضوع پرفروشی اینقدر برای جعفری مهم است که حاضر بود با
امیرخانی دوئل کند! هنر از نظر جعفری و دهنمکی یعنی فروش بالا. دهنمکی هم منتظر
است در آینده ارزشهای هنری کارهایش به جهانیان ثابت شود. او هم فکر میکند شاهکار
خلق کرده است. دهنمکی خیلی دوست داشت همه جوایز جشنواره فیلم فجر را به او بدهند.
وقتی جایزه خاصی به او نرسید رفت روی سن و شروع به داد و هوار کرد که من نه مرغ میخوام
نه سیمرغ...! اگر نه مرغ میخواهی نه سیمرغ برای چه به جشنواره آمدهای؟! سوالم
این است که این افرادی که بسیار دوست دارند همیشه کانون توجه باشند تا قبل از شهرت
چه میکردند؟ دهنمکی که برای جلب توجه، آشوب بر پا میکرد، آدم میزد و بد و
بیراه میگفت. اما جعفری چه میکرده؟ شاید...
آقای جعفری مثلا
نویسنده رمان هستند. اگر سری به سایت او بزنید تنها نوشته و بحثی که نخواهید دید
بحث از رمان و ادبیات است. همه امکانات سایت خود را به طرفداری از کاندیدایی از
نوع خود اختصاص داده است. آخر یکی نیست بگوید تو که اینقدر به سیاست و قدرت علاقهمندی
چرا از نمایندگی مجلس دست کشیدی؟! ( جالب است افرادی مثل فردید نیز به نمایندگی
مجلس بسیار علاقهمند بودند!) شاید جوابش این باشد که چون چیزی در شلوار نداشت و
از تهدید کنندگان ترسید. حالا امروز باید قبل و بعد از انتخابات اینقدر سنگ به
سینه بزند و منتظر باشد تا روزی زنگ خانهشان را بزنند و بگویند از طرف رییس جمهور
آمدهایم. شما قرار است به عنوان وزیر ارشاد از مجلس رای اعتماد بگیرید. بیچاره
این جامعه که در آن اهداف و ابزار رسیدن به اهداف با یکدیگر همخوانی ندارند. این
است که میگویم جامعه بیمار فرد بیمار میزاید.
نقل قولی که بالا
از فرهاد جعفری آوردم یک نکته انحرافی داشت. نکته آن همان «هادی» بود. دنکیشوت،
سانچو میخواهد. داییجان ناپلئون، مشقاسم میخواهد. فرهاد جعفری نیز هادی میخواهد.
این هادی نام نیز عجب ......ی است. میداند نقطه ضعف اینجور آدمها چیست. آقا شما
تو جنگ کازرون چهها که نکردید... شما تا چهل سالگی دو کار بزرگ کردید... البته
مطمئن نیستم ولی شاید افرادی مثل ناپلئون نیز تا چهلسالگی این کارهای بزرگ را
نکرده باشند...
مخلص کلوم: جامعه
بیمار محیط مناسبی است برای رشد انسانهای بیمار.
در آخر نیز این
نکته را متذکر شوم، این طرحی که بعضیها راه انداختند که کتابهای جعفری را پس
بدهیم، بسیار مضحک بود. یعنی چی؟ شما که پول کتاب را دادهاید دیگر چرا آن را پس
میفرستید؟ پول را به شما خواهند داد؟ خیر. اگر با عقاید و رفتار جعفری مشکل دارید
راه دیگری را انتخاب کنید.
آقای جعفری فکر میکنی
کتاب بعدیات هم پرفروش میشود؟ (تازه اگر بنویسی) چند درصد از طرفداران احمـدینژاد
تو را میشناسند؟ چند درصد آنها کتابت را خواندهاند؟ عامه مردم فیلم اخراجیها را
چند بار خواهند دید اما کتاب نخواهند خواند! اگر کتاب بعدیات بیشتر از سه هزار
نسخه فروخت بیا پیش خودم، من تا چاپ سیام را از تو پیش خرید میکنم...
+ نوشته شده در هفتم تیر ۱۳۸۸ ساعت توسط محمد جواد علیزاده
|
نکته جالب
اینکه امروزه هیچکدام از ورزشهایی که پیامـبر اعظم (اکرم!) روی آنها تاکید کرده
است (ورزشهای شنا، تیراندازی و اسبسواری) ورزشهای قشر مستضعف نیست (اسلام
مستضعفین). اما ورزشی مثل فوتبال که نه در قرآن اسمی از آن آمده و نه در احادیث،
همه را به دنبال توپ خود میکشاند. پس....
+ نوشته شده در پنجم تیر ۱۳۸۸ ساعت توسط محمد جواد علیزاده
|