خیال همه راحت

  • برای حفظ حریم شخصی و صیانت از ناموس افراد، بالاخره از گنجشک اشی‌مشی تعهد گرفتند که دیگر لب هیچ بومی ننشیند.

 

  • همان فیلی که چند سال پیش بالای درخت رفت و گفت من گیلاسم، چند روز پیش در یک کمپوت گیلاس پیدا شد.

 

  • برای آنکه خیال همه راحت شود، حرف آخر را زد. از آن به بعد خیال همه ناراحت شد.

 

تهرونیا

یکی گفت: خدا این تهرونیا رو حفظ کنه، رای ما رو پس می‌گیرن...


رابطه پرادو با برج میلاد

بعضی از خانم‌ها که پشت فرمان پرادو می‌نشینند فکر می‌کنند توی شلوار خود یک برج میلاد دارند...


قواعد دیپلماسی

در جمعی که مستمع بودم یکی از طرفداران احمـدی‌نژاد با چهره‌ای بشاش و فاتح گفت:... ولی من قبول دارم که احمـدی‌نژاد همه قواعد دیپلماسی جهان را زیر سوال برده است... حالا نمی‌دونم این خوبه یا بد!


جامعه بیمار

شرح مختصری از بیماری جامعه ما از زبان سید ابراهیم نبوی، بسیار خواندنی است:

جامعه ایران سالهاست که بیمار است، لابد می خواهید بگوئید کدام جامعه بیمار نیست؟ حق با شماست، اما من ایرانی هستم و با بیماریهای ایرانیان بیشتر آشنا هستم، بنابراین به بیماری‌های ملی و تاریخی سرزمین خودم فکر می‌کنم. این بیماری‌ها هم در جامعه ایران وجود دارد، هم در حکومت ایران، هم در میان سیاستمداران مخالف حکومت و هم در میان روشنفکران، و راستش را بخواهید مدتی است که خودم هم شدیدا احساس بیماری می‌کنم. لابد می‌خواهید بدانید که ایرانی ها چه بیماری هایی دارند، من به چند بیماری ساده آنها اشاره می‌کنم.

- بسیاری از ایرانی‌ها می‌دانند که دو ضربدر دو می شود چهار ولی از این موضوع خیلی ناراحتند و بسیار تلاش میکنند تا شاید به نتیجه جدیدی از حاصل ضرب دو در دو برسند.
-
ایرانی‌ها دچار آلزایمر مربوط به زمان نزدیک و تمرکز حواس شدید در مورد زمان دور هستند، مثلا یادشان است که 2500 سال پیش چه چیزهایی به دست آوردند، اما یادشان نیست دو سال پیش چه چیزهایی را از دست دادند.
-
ایرانی‌ها تمایل عجیبی به از بین بردن رهبران کشورشان دارند، حتی اگر آنها را خودشان روی کار آورده باشند، البته نکته مهم این است که به همین دلیل حتی رئیس جمهور هم در ایران احساس می‌کند رهبر اپوزیسیون است، چون اگر همسر و فرزند رئیس جمهور بفهمند که او با حکومت همکاری دارد از دست او ناراحت می‌شوند.
-
ایرانی‌ها هرگز از چیزی طرفداری نمی‌کنند مگر اینکه چنان عاشق آن باشند که حاضر شوند بخاطر آن بمیرند و هر گز با چیزی مخالفت نمی‌کنند، مگر اینکه حاضر شوند بخاطر آن به شهادت برسند، به همین دلیل معمولا پشت هر پرونده سیاسی در ایران یک پرونده قتل هم وجود دارد.
-
ایرانیان به قهرمان علاقه زیادی دارند، به همین دلیل هر سیاستمداری را به سرعت تبدیل به یک قهرمان می‌کنند و بعد او را تنها می‌گذارند.
-
ایرانیان کمی حسودند، به همین دلیل معمولا نمی‌توانند با هم کار کنند، مطمئنا هیچ نقشه تروریستی در دنیا وجود ندارد که یک تشکیلات منظم ایرانی آنرا انجام داده باشد، اولا به این دلیل که ایرانی‌ها نظم تشکیلاتی ندارند و ثانیا به این خاطر که دو نفر ایرانی نمی‌توانند با هم همکاری کنند.
-
ایرانی‌ها در صد سال اخیر دچار نوعی شیزوفرنیای فرهنگی و سیاسی شده اند، قلب ما ایرانیان شرقی و مذهبی و سنتی و احساساتی است، اما عقل مان غربی و لائیک و مدرن و عاقل است، به همین دلیل همیشه همه کارها در ایران نصفه و نیمه انجام می‌شود، وقتی عقل مان کاری را شروع می کند، قلب‌مان با آن مخالفت می کند و وقتی قلب مان می خواهد رفتاری عاشقانه و احساساتی انجام دهد عقل مان جلوی او را می گیرد.
-
ما ایرانیان کمی هم دچار پارانویا هستیم، این مشکل در میان حکومت ها بیشتر هم بوده است، معمولا یک ایرانی وقتی دشمن داشته باشد راحت تر زندگی می کند، و تقریبا همه ماها احساس می کنیم تحت تعقیب هستیم.
-
به اندازه کافی علیه ایرانی ها حرف زدم، احتمالا شما هم که این نوشته را می خوانید از دست من خیلی ناراحت شدید، اتفاقا قصد من همین بود، بنابراین می توانید فرض کنید که وقتی من به عنوان یک نویسنده همین حرف ها را به سیاستمداران، حکومت و مردم می گفتم آنها تا چه حد ناراحت می شدند. اما به نظر من تا زمانی که ما در این مورد حرف نزنیم و این رفتارها را نقد نکنیم بیماری های ایرانیان خوب نمی شود.
این یک داروی تلخ است، انتقاد از مردم و حکومت و روشنفکران و سیاستمداران را می گویم. این داروی تلخ را باید به مردم ایران خوراند، اما مردم ایران اصولا به دارو هم بدبین هستند، یک جوری احساس می کنند این دارو مسموم شان می کنند، از طرفی می ترسند با خوردن دارو خوب بشوند و بعد مجبور شوند یک جور دیگر زندگی کنند، به عبارت دیگر از خوب شدن خوش شان نمی آید. بنا براین شما به عنوان کسی که می خواهد این داروی تلخ را به جامعه بخورانید با یک کودک شیطان و پر تحرک مواجهید که نمی خواهد خوب بشود و حاض نیست دارویش را بخورد.

چند حالت میان بیمار و دارو

در سرزمین ایران معمولا این حالات میان دارو و بیمار و کسی که دارو به بیمار می دهد بوجود می آید:
اول: کسی که دارو می دهد با مقاومت بیماری که نمی خواهد دارو بخورد مواجه می شود بنابراین بعد از مدتی دست از تلاش برمی دارد و کناری می نشیند و منتظر مرگ بیمار می ماند و یا او را ترک می کند و از کشور خارج می شود و در اروپا زندگی می کند.
دوم: کسی که دارو می دهد با مقاومت بیمار مواجه می شود و با او درگیر می شود، او را دستگیر می کنند و به زندان می اندازند و به تدریج او به این نتیجه می رسد که آگاه کردن جامعه ایران از بیماریهایش کاری بیهوده است.
سوم: کسی که دارو می دهد معمولا خودش هم به عنوان یک ایرانی تا حدی بیمار است، گاهی این بیماری از حد گذشته است و خود او هم علاقه زیادی به بهبود بیماری ندارد، بنابراین ادای دادن دارو را درمی آورد، به بیمار باج می دهد، صبح دارو را نمی دهد، ظهر فقط نصف قاشق می دهد، شب خودش خوابش می برد و بتدریج اثر دارو از بین می رود. اتفاقا این جور افراد که ادعای درمان دارند در ایران زیادند. وجودشان بی فایده است، اما هستند.
چهارم: کسی که دارو می دهد تلاش می کند تا دارو را با استفاده از چیزهای خوشمزه به بیمار بدهد، یا تلاش می کند او را بخنداند و برایش داستان تعریف کند تا حواس او را از تلخی دارو پرت کند، یا تلاش می کند از فضای جذابی استفاده کند، مثلا از موزیک و شعر و از این جور چیزها، در این حالت بیمار معمولا دارو را می خورد ولی حالت خاصی دارد، معمولا وقتی شما یک حقیقت تلخ را در قالب یک داستان خنده دار برایش می گوئید او پس از شنیدن آن ابتدا می خندد، اما پس از چند لحظه که تلخی دارو را احساس کرد به فکر فرو می رود و گریه اش می گیرد، این چیزی است که ما به آن طنز تلخ می گوئیم و کار من همین است.

بمب تایتانیک

این بمب اتم نبود که دنیا را تکان داد، این فیلم تایتانیک بود که دنیا را تکان داد.

تحریک احساسات

فیلم ghost dog ساخته جیم جارموش یک صحنه جالب دارد. یک مرد با اسلحه به یک پلیس زن شلیک می‌کند و او را می‌کشد. مرد دیگر به او می‌گوید: تو یک زن را کشتی! قاتل می‌گوید: من یک زن را نکشتم، یک پلیس را کشتم...

شهروندی مصری تبار در یکی از دادگاه‌های آلمان به قتل می‌رسد. این قتل را به عنوان قتل نژادپرستانه زن محجبه مصری در بوق می‌کنند و عده‌ای راه می‌افتند و مرگ بر استکبار و مرگ بر غرب و کجاست حقوق بشر... سر می‌دهند. کسی به این مسئله توجه نمی‌کند که تعدادی قتل در هر کشوری اتفاق می‌افتد، زمانی که افراد یک کشور شامل اقوام مسلمان و مسیحی و یهودی و... باشند پس مقتولین از بین همین افراد است. مگر قتل یک مسلمان با غیر مسلمان فرق می‌کند. یک انسان به قتل رسیده که می‌توانست یهودی، بودایی و شاید لائیک باشد. عده‌ای نیز که احساساتشان از طریق صدا وسیما تحریک شده است به خیابان می‌آیند و نفرت خود را از غرب شعار می‌دهند. یکی نیست به این افراد بگوید زمانی که همشهریان و هم‌وطنان شما در خیابان کشته می‌شدند کجا بودید؟ خون زن محجبه مصری ساکن آلمان رنگین‌تر از همشهریانتان است؟!

تا کی قرار است احساسات مردم از طریق صدا و سیما برای تنفر ورزیدن از افراد سایر مذاهب و ملل تحریک شود؟

حقوق بشر آنجایی است که همه با هر رنگ و لباس و عقیده‌ای در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند، نه جایی که فقط محجبه‌ها می‌توانند زندگی کنند.

سفر به خانه آزاد شده

دوست عزیزی کتابی از سید ابراهیم نبوی برایم آورد به اسم «سفر به خانه آزاد شده» و بسیار تعریف کرد تا بخوانم. نمی‌دانستم نبوی چنین کتابی هم دارد! خواندمش کتاب بسیار جالب و خواندنی بود. کتاب شرح سفر نویسنده به خانه خداست. نبوی یک بار دیگر نیز که کتاب «دیوار» (درباره زندگی و کارهای گروه پینک فلوید) او را دیدم، مرا متعجب کرد و وجه دیگر شخصیت و کارهای او برایم هویدا شد. نبوی ابتدای سفرنامه خود نوشته است: این کتاب تقدیم می‌شود به همسفرانم و تمام کسانی که به زیارت خانه خدا می‌روند تا صاحب خانه را ببینند و تمام کسانی که از رابطه‌شان با خدا برای زندگی دنیایی‌شان سو استفاده نمی‌کنند. بعید می‌دانم کتاب دیگر تجدید چاپ شود. اگر جایی آن را دیدید تورقی کنید شاید مشتاق شدید که آن را بخوانید. در زیر قسمتی کوتاهی از سفرنامه سید ابراهیم نبوی را می‌آورم:

...اکنون در مسجدالنبی نشسته‌ام و مشغول عکاسی از آدم‌ها هستم. در اینجا آدم به احساس‌هایی در مورد مردم می‌رسد و تا حدی به تفاوت‌های آدم‌های مسلمان در سراسر جهان و مسلمانی‌شان پی می‌برد. یکی از احساس‌هایی که امروز صبح یک لحظه به من هجوم آورد، احساسی بود که در هنگام خواندن زیارتنامه در آدم‌ها دیدم و آن اینکه مردم مختلفی از جلو حرم می‌گذشتند یا زیارتنامه می‌خواندند یا مشغول به نماز بودند، چه عرب سعودی، چه پاکستانی‌ها و هندی‌ها و بنگلادشی‌ها، چه افغان‌ها و یمنی‌ها و عرب‌های روستایی که به نظر بادیه‌نشین می‌آمدند، چه آنها که به نظر تاجیک یا ازبک می‌آمدند همه چهره‌ای پر احترام و در حال خشوع - بهترین واژه‌ای که می‌توانم بگویم- داشتند. چهره‌ای که به راحتی می‌شد اثر حضور در مدینه و مسجدالنبی را دید، این در همه بود جز ایرانی‌ها، ایرانی‌هایی که انگار به تماشا آمده بودند، یا به خرید یا به مدرسه یا به جایی دیگر. فکر کردم چرا اینگونه؟ چرا آن احساس دینی و نه خود را به گریه زدن و یقه جر دادن و خود را به حرم آویختن، بلکه آن احساس ایمانی در ما نیست؟ و بعد احساس کردم مصرف بسیار بالای مذهب در ایران ما را در مقابل خداوند واکسینه کرده است. شاید به همین دلیل تحت تاثیر قرار نمی‌گیریم. و حضور او را نمی‌یابیم، در ما نشست نمی‌کند. اینقدر که دین‌فروشی و ریاکاری دیده‌ایم، اینقدر که به اسم دین دروغ شنیده‌ایم دیگر حضور در اینجا هم به راحتی در ما اثر نمی‌کند. احساس کردم مثل دکتری که از فرط تماشای مرگ و جسد، احساس‌های انسانی‌اش را از دست داده و مثل آدمی که از فرط دندان درد صورتش بی حس شده، یا مثل آدمی که از فرط تکرار و گناه وجدانش را از دست داده است شده‌ایم. این را به یکباره ندیدم، اما یکباره فهمیدم و پس از فهمیدن آن سخت دقت کردم و تکرار آن حالا دیگر به سختی آزارم می‌دهد. البته در میان ایرانی‌ها هم این احساس را متفاوت یافته‌ام. بعضی از ماها سریعا گریه می‌کنیم تا خیالمان راحت شود، کلک خدا را می‌کنیم تا خیالمان راحت شود که تعهدمان را انجام داده‌ایم و بعد، هیچ.

نکته دیگری که یافتم مقایسه مسلمان‌های جهان با همدیگر است، واقعیت این است که ما ایرانی‌ها به لحاظ فرم حضور در حرم... و نحوه برخورد در حرم از تمام مردم جهان غربی‌تر می‌نماییم و غربزده‌تریم. لباس‌های ما در حرم کاملا غربی است، در حالی که مسلمان‌های سایر جهان یک نشانه از مسلمانی را در لباس‌هایشان دارند... به هر حال در این حرم تا محرم نشده‌ایم و لباس احرام نپوشیده‌ایم، به گمانم نامحرمترین این مسلمان‌ها هستیم...  

آشنایی زدایی II

«من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی...»

کسانی که پشت‌سر ما نشسته‌اند، نمی‌توانند ببینند.


شعار

تو شعارهای این دوره از انتخابات به همه توجه شد؛ به ده‌نمکی با شعارهای ای‌ول ای‌ول اخراجی‌اش، به بازی‌ کلاغ پر، به جو و شعارهای استادیومی... اما هیچ کس به منصور توجه نکرد. او بود که خوانده بود: دروغ نگو دروغگو... به نظر من در حق منصور اجحاف شد!

آشنایی زدایی I

«من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی...»  

یک گپ درست و حسابی با هم می‌زنیم.


دنیای کوچیک

اندی خوابش رو هم نمی‌دید یه روز با بن جوی بخونه!

کارکرد

به راستی آدمی از کی دانست که تنها کارکرد زندگی‌اش تولید مثل است؟


دهه مربی

« دهه‌ت گذشته مربی » *

* دیالوگ فیلم «آژانس شیشه‌ای»

سریال اعترافات

سریال «اعترافات سیاسیون» به زودی از جعبه جادوی (صدا وسیمای) جمهـوری اسلامـی ایران.

در حاشیه متن و متن حاشیه

کوین اسپیسی در فیلم «هفت» ساخته دیوید فینچر نقش قاتل قتل‌های سریالی را بازی می‌کند. برای اینکه بیننده در ابتدای فیلم متوجه نشود چه کسی نقش قاتل را بازی می‌کند، اسم کوین اسپیسی در تیتراژ ابتدایی فیلم نیامده است. فیلم «درباره الی...» نیز قصد دارد از همین تمهید استفاده نماید. اسم صابر ابر که نقش نامزد الی (ترانه علیدوستی) را بازی می‌کند در تیتراژ ابتدای فیلم نیامده بود تا مخاطب نداند که باید منتظر حضور صابر ابر هم باشد. در عکس‌هایی نیز که برای تبلیغ فیلم در پوسترها و سر در سینماها استفاده شده بود نیز سعی کرده بودند، صابر ابر حضور نداشته باشد. عدم هماهنگی سازندگان فیلم با عوامل تبلیغات خود را در سردر سینماها نشان می‌داد. سردر سینما پوستر بزرگی از فیلم نصب شده بود که صابر ابر در جمع بازیگران حضور ندارد اما کنار پوستر به عنوان آخرین اسم و بزرگ نوشته بودند «و صابر ابر»...

در متن حاشیه: بیچاره الی که دیده نشد...


قیامت است این فرهاد جعفری

 به قول رضا قاسمی: «قیامت است این ملت!» واقعا قیامت است. در زندگی روزمره با افرادی مواجه می‌شویم که به تنهایی قیامت هستند. اگر کسی پیدا شود و روی این افراد به عنوان case study مطالعه و تحقیق کند مطمئن باشید به نتایج بسیار جالب و درخور تاملی دست پیدا می‌کند. فرهاد جعفری نویسنده رمان «کافه پیانو» هم قیامت است. جملات زیر مال اوست:

«امروز به برآورد خودم بزرگ‌ترین کار زندگی‌ام را کردم. چه‌بسا بزرگ‌تر از نامزدی‌ام در رای‌گیری مجلس پنجم. که در حد خودش، تاثیر به‌سزایی روی صحنه‌ی سیاسی کشورمان گذاشت و بعدها درباره‌اش قضاوت خواهد شد. و حتا؛ بزرگ‌تر از نوشتن «کافه‌پیانو» به عنوان «پرفروش‌ترین رمان فارسی پس از انقلاب در سال نخست انتشارش». که پیامدهای این یکی هم، خیلی بعدتر از این‌ها آشکار خواهد شد. هادی همیشه (یعنی هروقت که من از روی ناامیدی و احساس تنهایی کردن و به‌نتیجه نرسیدن رویاهایم، تصمیم به تعطیل‌کردن گفتمگفت می‌گرفتم) زنگ که می‌زد تا منصرفم کند؛ می‌گفت: مردم خیلی که هنر کنند بتوانند یک کار بزرگ در زندگی‌شان بکنند. آن‌وقت تو دو تا کار بزرگ در زندگی چهل ساله‌ات کرده‌ای و هنوز ناراضی هستی؟.... هردوی این کارها، رویدادهایی بوده‌اند تاثیرگذار که چیزهای را عوض کرده‌اند و تغییر داده‌اند. دیگر چه مرگت است؟!....»

یک سری از این آدم‌های قیامت فکر می‌کنند بسیار بزرگ هستند، آنقدر که در ظرف زمان و مکان نمی‌گنجند. به همین علت نیز همین افراد زیاد به در و دیوار می‌زنند و احتیاج به توجه و «تو چشم بودن» دارند. جامعه بیمار، افراد بیمار تحویل می‌دهد. آقای جعفری نامزدی خود در رای‌گیری مجلس پنجم را آنقدر بزرگ می‌داند که معتقد است نامزدی‌اش تاثیر بسزایی روی صحنه سیاسی کشور گذاشته. تازه منتظر است در آینده کارشناسان به اهمیت آن پی ببرند. خدا وکیل اگر کمی در مورد این جمله که نامزدی در انتخابات مشهد تاثیر بسزایی روی صحنه سیاسی کشور گذاشته فکر کنید مطمئن باشید باید چند ساعتی بخندید. به همین دلیل می‌گویم جامعه بیمار آدم بیمار بیرون می‌دهد. آقای جعفری اینگونه توهم و بزرگ‌بینی در مورد کتابشان نیز دارند. در مورد کتاب نیز معتقد است پیامدهای آن بعدها آشکار می‌شود. کتاب تخمی خود را (از واژه‌های خود کتاب برای توصیف کتاب استفاده می‌کنم) با شاهکارهای ادبی جهان مقایسه می‌کند!

این آدم‌های قیامت در جاهایی مشترکاتی با هم پیدا می‌کنند. مثلا ما می‌توانیم از هم مسلک جعفری در عالم فیلم (نه سینما) یاد کنیم. بله، خود خودش است! مسعود ده‌نمکی. افتخار هر دو اینها این است که کارهای پرفروش بیرون داده‌اند! جمله جعفری خیلی جالب است. می‌گوید «پرفروش‌ترین رمان فارسی پس از انقلاب در سال نخست انتشارش». یعنی یکی دیگر می‌تواند پیدا شود بگوید رمان من پرفروش‌ترین رمان فارسی پس از انقلاب در شش ماه نخست انتشارش است و... این موضوع پرفروشی اینقدر برای جعفری مهم است که حاضر بود با امیرخانی دوئل کند! هنر از نظر جعفری و ده‌نمکی یعنی فروش بالا. ده‌نمکی هم منتظر است در آینده ارزش‌های هنری کارهایش به جهانیان ثابت شود. او هم فکر می‌کند شاهکار خلق کرده است. ده‌نمکی خیلی دوست داشت همه جوایز جشنواره فیلم فجر را به او بدهند. وقتی جایزه خاصی به او نرسید رفت روی سن و شروع به داد و هوار کرد که من نه مرغ می‌خوام نه سیمرغ...! اگر نه مرغ می‌خواهی نه سیمرغ برای چه به جشنواره آمده‌ای؟! سوالم این است که این افرادی که بسیار دوست دارند همیشه کانون توجه باشند تا قبل از شهرت چه می‌کردند؟ ده‌نمکی که برای جلب توجه، آشوب بر پا می‌کرد، آدم می‌زد و بد و بیراه می‌گفت. اما جعفری چه می‌کرده؟ شاید...

آقای جعفری مثلا نویسنده رمان هستند. اگر سری به سایت او بزنید تنها نوشته و بحثی که نخواهید دید بحث از رمان و ادبیات است. همه امکانات سایت خود را به طرفداری از کاندیدایی از نوع خود اختصاص داده است. آخر یکی نیست بگوید تو که اینقدر به سیاست و قدرت علاقه‌مندی چرا از نمایندگی مجلس دست کشیدی؟! ( جالب است افرادی مثل فردید نیز به نمایندگی مجلس بسیار علاقه‌مند بودند!) شاید جوابش این باشد که چون چیزی در شلوار نداشت و از تهدید کنندگان ترسید. حالا امروز باید قبل و بعد از انتخابات اینقدر سنگ به سینه بزند و منتظر باشد تا روزی زنگ خانه‌شان را بزنند و بگویند از طرف رییس جمهور آمده‌ایم. شما قرار است به عنوان وزیر ارشاد از مجلس رای اعتماد بگیرید. بیچاره این جامعه که در آن اهداف و ابزار رسیدن به اهداف با یکدیگر همخوانی ندارند. این است که می‌گویم جامعه بیمار فرد بیمار می‌زاید.

نقل قولی که بالا از فرهاد جعفری آوردم یک نکته انحرافی داشت. نکته آن همان «هادی» بود. دن‌کیشوت، سانچو می‌خواهد. دایی‌جان ناپلئون، مش‌قاسم می‌خواهد. فرهاد جعفری نیز هادی می‌خواهد. این هادی نام نیز عجب ......ی است. می‌داند نقطه ضعف اینجور آدم‌ها چیست. آقا شما تو جنگ کازرون چه‌ها که نکردید... شما تا چهل سالگی دو کار بزرگ کردید... البته مطمئن نیستم ولی شاید افرادی مثل ناپلئون نیز تا چهل‌سالگی این کارهای بزرگ را نکرده باشند...

مخلص کلوم: جامعه بیمار محیط مناسبی‌ است برای رشد انسان‌های بیمار.

در آخر نیز این نکته را متذکر شوم، این طرحی که بعضی‌ها راه انداختند که کتاب‌های جعفری را پس بدهیم، بسیار مضحک بود. یعنی چی؟ شما که پول کتاب را داده‌اید دیگر چرا آن را پس می‌فرستید؟ پول را به شما خواهند داد؟ خیر. اگر با عقاید و رفتار جعفری مشکل دارید راه دیگری را انتخاب کنید.

آقای جعفری فکر می‌کنی کتاب بعدی‌ات هم پرفروش می‌شود؟ (تازه اگر بنویسی) چند درصد از طرفداران احمـدی‌نژاد تو را می‌شناسند؟ چند درصد آنها کتابت را خوانده‌اند؟ عامه مردم فیلم اخراجی‌ها را چند بار خواهند دید اما کتاب نخواهند خواند! اگر کتاب بعدی‌ات بیشتر از سه هزار نسخه فروخت بیا پیش خودم، من تا چاپ سی‌ام را از تو پیش خرید می‌کنم...

مصرف

وقتی تولید کننده نیستی، محکومی به مصرف: حالا میخواد مارک D & G  باشه یا افسانه جومونگ یا ترجمه‌های بی‌اندازه و مزخرف کتب فلسفی...

ااووو

برای یاد و خاطره مایکل جکسون فقید:

...ااووو (جیغ جکسونی)...ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو... ااووو...

نکته انحرافی زمانه

نکته جالب اینکه امروزه هیچکدام از ورزش‌هایی که پیامـبر اعظم (اکرم!) روی آنها تاکید کرده است (ورزش‌های شنا، تیراندازی و اسب‌سواری) ورزش‌های قشر مستضعف نیست (اسلام مستضعفین). اما ورزشی مثل فوتبال که نه در قرآن اسمی از آن آمده و نه در احادیث، همه را به دنبال توپ خود می‌کشاند. پس....