آب آشامیدنی که اینجا نباشیم
برای انجام کاری عجله داشتم. از زندان بیرون آمدم. هر چه منتظر ایستادم، ماشینی حرکت نمیکرد. با خودم گفتم بلوار را تا ته می روم تا به لب جاده برسم، آنجا حتما ماشین گذری پیدا میشود که مرا ببرد. اواسط بلوار بودم. زندانیان رای باز (زندان با کارها) مشغول هرس کردن درختها و بوتههای وسط بلوار بودند. چشمم به تابلو کوچکی وسط بلوار افتاد. روی آن نوشته شده بود: آب آشامیدنی نیست.
چند قدم جلوتر فردی که وسط بلوار مشغول بیل زدن زمین بود، سرش را بالا آورد. من به روبهوریش رسیده بودم. نگاهی به من انداخت و با صدایی رسا گفت: سعی بر آن است که اینجا نباشیم!
تعجب کرده بودم. نمیفهمیدم چرا این جمله را گفت. کمی لبخند زدم و گفتم: نه، آب آشامیدنی نیست! شخص گفت: چی؟ من بلندتر گفتم: آب آشامیدنی نیست(با لحن جوابی)! لبخندی زد و گفت: آها! به راهم ادامه دادم و رفتم..... اصلا نفهمیدم منظور پنهانش چه بود و اصلا نفهمیدم خودم چرا آن جمله را گفتم!