چاوس در باران آمد

 

در خبرها آمده بود «ایران قرار است با ونزوئلا برای تدوین کتابهای درسی همکاری کند.»

چی میشه اگه بشه! بچه ها کتابهای درسی شان را باز می کنند: چاوس در باران آمد... چاوس نان ندارد... چاوس با اسب آمد... چاوس زیر باران آمد... چاوس آب داد... خلاصه اینکه چاوس آمد...

 

حرف

 

فیلم آژانس شیشه ای:... اگه اون اسلحه دستت نباشه کی به حرفت گوش میده؟!...

 

نامه اخراج

نامه اخراج

 

 

آقا، خانم محترم

بدین وسیله به اطلاع می رساند که دیگر

جایی برای شما باقی نمانده

باید اینجا را ترک کنید.

علی رغم تمامی سالجهای خدمت صادقانه

و شجاعتی که در موقعیت های بسیاری

نشان دادید و

علی رغم این واقعیت که بسیاری از رویاهای زیبایتان

هنوز جامه عمل به خود نپوشیده

معهذا از بسیاری دیگر بهتر بودید.

دشواری ها را بی هیچ شکایتی

تحمل کردید.

اتومبیل تان را با احتیاط راندید،

به میهن خود و مافوق هایتان به خوبی خدمت کردید

هرگز لحظه ای از محبت

به همسری که دوستتان نداشت

و توجه به فرزندان تان کوتاهی نکردید.

در مجامع عمومی باد از خود صادر نکردید،

هرگز نفرت و خباثت از خود نشان ندادید

فردی بودید کاملا متعادل، فهیم

و به ندرت

احمق.

همه تولدها، تعطیلی  ها و مناسبت های ویژه را

به خاطر داشتید.

مشروب خوردید اما به اندازه

حرف رکیک به ندرت از دهان تان بیرون آمد.

از قوانینی پیروی کردید که خود وضع نکردیده بودید.

تنی سالم داشتید بی اینکه تقلایی برای آن کرده باشید.

مودب بودید بی آنکه وادارتان کرده باشند.

از سنین پایین کلاسیک ها را خواندید.

هرگز آن گونه که مردم می گویند خودخواه و خودمحور نبودید.

اما اکنون-بنگ!-

مرحوم شده اید، مرحوم

و باید اینجا را ترک کنید.

زیرا

دیگر

جایی برایتان

نیست

حالا.

 

 

چارلز بوکوفسکی

ترجمه: احمد پوری

بدبختی

 

بدبختی اینه که لحظات تنهایی ما در توالت و حمام میگذرد...

 

سیستم

 

قرار است برای امتحان میان ترم دانشجویانم در دانشگاه پـیام نـور سوال تستی طرح کنم. سنجش میزان یادگیری عده‌ای در رشته‌های علوم اجتماعی از طریق تست، فاجعه (مضحک) است! فاجعه زمانی عمق بیشتری پیدا می‌کند که شما می‌دانید از این شیوه (تست) برای پذیرش دانشجو در مقطع دکترا در رشته‌های علوم اجتماعی نیز بهره می‌برند. یک روز سر کلاس به دانشجویان گفتم که سیستم تستی به شما معنا و مفهوم شعر را یاد نمی‌دهد، بلکه به شما یاد می‌دهد بیت بعدی در این شعر کدام گزینه است! اینها را بگذارید کنار این مسئله که آمدن و نیامدن دانشجو سر کلاس عملا در سیستم آموزشی دانشگاه علی السویه است و شما باید با ترفندهایی آنها را سر کلاس بکشانید (حداقل من برای محک خودم این کار را کردم)...

 

آقای تهرانی

 

شاید شما نیز مثل نگارنده معلمان زیادی در خاطرتان باشد که بسیار از آنها آموخته باشید و باز شاید معلمانی را به خاطر داشته باشید که از آنها خوشتان نیامده و خاطرات آزاردهنده‌ای در ذهنتان به جای گذاشته باشند. خود من در سالهای تحصیل از یک درس خاص بسیار بدم می‌آمد، بعدا که کمی در مورد این درس فکر کردم متوجه شدم من به خاطر رفتار و برخورد ناشایست معلم آن درس، از آن درس متنفر بودم. در مقابل بودند معلمانی که بدون اینکه متوجه شوم مرا به درسی که زیاد به آن توجه نمی‌کردم علاقه‌مند کردند. آقای تهرانی به ما عربی درس می‌داد. درست است که زبان عربی در ادامه تحصیل من زیاد به کارم نیامد و به خاطر کاهلی خودم آنرا خوب و لازم نیاموختم ولی خوب به یاد دارم که نوع برخورد آقای تهرانی با ما و نوع درس دادن او چگونه یک کلاس را پای درس عربی می‌نشاند (ما هم آقای تهرانی را از دیگر معلمان کمتر اذیت می‌کردیم!) یادم است خود آقای تهرانی تعریف می‌کرد که چگونه به خاطر برخورد غیر انسانی یکی از معلمانش از رشته‌ای که دوست داشته (ریاضی) متنفر شده و به همین جهت مسیر زندگی‌اش عوض شده است.... هر کس در هر جا و در کاری فعالیت می‌کند خودآگاه و ناخودآگاه روی دیگران تاثیر می‌گذارد....

آقای تهرانی هر جا هستی سالم باشی....

 

نا آشنا

 

این اواخر دیگر کوچه پس کوچه‌های مالزی را بهتر از خیابان‌های شهر خودش می‌شناسد.

 

اقتدار

 

یک روز در میان برای نشان دادن توانایی و اقتدار، موشـکی را نشان می‌دهند که به سمت هوا نشانه رفته است. موشـک شلیک می‌شود و نریشن می‌گوید مـوشکِ فلان به هدف مورد نظر اصابت کرد... در آرزو ماندیم هدفی را ببینیم که مـوشک به آن برخورد می‌کند...

بچه‌تر که بودیم سنگی را برمی‌داشتیم و به دوستمان می‌گفتیم این سنگ را می‌بینی؟ بعد از نشان دادن سنگ آنرا پرتاب می‌کردیم، سنگ هرجا که به زمین می‌افتاد رو به دوستمان می‌گفتیم: درست همان جایی افتاد که می‌خواستم!...

نهایت

 

کامران نجس‌زاده

 

:شکل بروز تنفر

 

باغبون

 

توی ایران نشسته و پولشان را می گیرد و آنها را به کانادا می فرستد!

 

قطعیت

 

تاکسی فقط یک جای خالی داشت که جلوی پایم ترمز کرد و من سوار شدم. از چهارراه که رد شدیم ناگهان سواری ای با سرعت بالا جلوی تاکسی پیچید. راننده که دست پاچه شده بود زد روی ترمز و همه مسافران به جلو پرتاب شدند. راننده تاکسی سرش را از شیشه بیرون کرد و چند بد و بیراه نثار راننده سواری کرد... تاکسی که به مسیرش ادامه داد مسافرانش به نوبت شروع به اظهار نظر در مورد راننده خاطی کردند. یکی گفت: هر کس با هر حالتی پشت فرمان می نشیند و فکر سلامتی خود و دیگران را نمی کند. فردی کنار دستی من (که معتاد نشان می داد) در حالی که طمانینه خاصی در رفتارش بود و به بیرون خیره شده بود (مثل اینکه می خواهد جمله ی مهمی بگوید) لب به سخن گشود و گفت: ماشین مال خودش نیست. او جوری این جمله را ادا کرد که از عمق قضیه با خبر است و مطمئن است که دلیل رفتار راننده جوان همین است. همه افراد برای اینکه سئوالات کمی در زندگی برایشان پیش بیاید به دنبال حل مسائل اطراف با جوابهای کلی و قطعی می گردند. آنها طوری به سئوالات پیرامون پاسخ می دهند که مبادا سئوال جدیدی برایشان پیش آید. جواب آدمها معمولا به سئوالات، قطعی است. مزایای جواب قطعی و صد در صد برای این افراد این است که ذهنشان زیاد درگیر نمی شود. می توانند به همه سئوالات پاسخ دهند. می توانند با همه تیپ افرادی بحث کنند. می توانند در همه مسائل جامعه اظهار نظر کنند. می توانند جای هیچ شک و شبهه ای را در ذهن مخاطب خود بوجود نیاورند و خلاصه اینکه از جواب های خود احساس رضایت و آرامش دارند.

همه این مسائل باعث می شود انسانها به دنبال جواب قطعی و مطلق برای خود بگردند.