سنگینی
جیبهایم سنگین شده... هر چند وقت یک بار کلیدی به کلیدهای دسته کلیدم اضافه میشود.
چه کسی باز میکند این همه قفل را؟
جیبهایم سنگین شده... هر چند وقت یک بار کلیدی به کلیدهای دسته کلیدم اضافه میشود.
چه کسی باز میکند این همه قفل را؟
ما از کجا میفهمیم که یک شهر شهـید پرور است یا نه؟
- از تابلوی ورودی شهر که روی آن نوشته: به شهر شـهید پرور فلان خوش آمدید!
فیلم «محاکمه در خیابان» را دیدم. میخواهم این روز عیدی به استاد کیمیایی بد و بیراه نگویم، پس در یک فرصت دیگر در خدمت ایشان هستم...
دلم برای احمد صدری سوخت.
بالای مطلبش در آخرین شماره هفته نامه ایران دخت (شمارهای که بعد از آن، ایران دخت از اریکه طبع به زیر کشیده شد!) نوشته بود:
فرهنگ سیاسی، اقتصاد کاپیتالیستی و نظام مردم سالاری - 1
شنیدن بعضی حرفها از زبان کودکان چقدر دردناکه! یکی از زندانیان که در مرخصی به سر میبرد با دختر خردسالش دم زندان ایستاده بود (جرمش قاچاق مواد مخدره). در میانه صحبت با او دخترش توی حرف ما دوید و گفت: جای بابای منو اونجا (اشاره به زندان) نگیرن!!
همهی جمع لبخند تلخی زدند... یکی از کارمندان، کودک را خاطرجمع کرد که کسی اجازه ندارد جای پدرش را بگیرد. کودک وقتی شلوغی پشت در را میبیند تصور میکند عدهای هستند که حاضرند برای گرفتن جای پدر او در زندان سر و دست بشکنند! .... همین که مسئله برایش روشن نیست، همین که بزرگ میشود و کم کم روشن میشود...؛ دردناکه...
مصاحبه یوسف اباذری با مجله خردنامه (همشهری) شماره 37- دی 1388. صص 90-84. مصاحبه: متین غفاریان
با تشکر از خانمها: موساییپور و رنجبر که متن گفتگوی مجله را تایپ کردند.
خزان بی اعتمادی در کشتگاه علم
پیرامون مسایل مرتبط با تولید علم در ایران
از رسوم روشنفكري ايراني يكي هم اين است كه انتزاع را به انضمام ترجيح مي دهد و كلي گويي و صدور حكم ازلي و ابدي را برتر از هرگونه اظهارنظر مشخص و محدود مي نشاند. روشنفكران ايران بيشتر «دغدغه» مفهوم داشته اند و كمتر به «نهاد» انديشيده اند. براي من كه هميشه در پس نقدهاي هميشگي بر روشنفكري ايران، نيمه پر ليوان را مي بينم اين نگاه در حال تغيير است. گفت و گو بر سر نهادهاي عمومي در ايران –اگر امان يابد و در كوران حوادث از دست نرود- مدتي است به دغدغه مهم تعدادي از روشنفكران و دانشگاهيان ايراني بدل شده است. بي شك يكي از اين روشنفكران و دانشگاهيان، يوسف اباذري است. مي توان گفت دانشگاه در اين سال ها يكي از مهم ترين دغدغه هاي ذهني او بوده است. او از اولين منتقدان سياست سنجش كمي علم بود و نظراتش درباره وضعيت علم در ايران به وضوح با ديگران تمايز دارد. ايده هاي او نمونه درخشاني از مباحث نظري و كاربردي است.
§ در اين مدت بحث درباره آمار تحقيقات علمي در ايران بسيار مورد توجه قرار گرفته است. ماجرا به نظرم از آنجا شروع شد كه گفته شد به لحاظ تحقيقات علمي در مقايسه با كشورهاي ديگر عقب هستيم. يك نوع تكاپو آغاز شد كه اين عقب افتادگي جبران شود و مانند هر كار ديگر در درجه اول به نظر رسيد كه بايد يك شاخص كمي درست كنيم تا اين پيشرفت با آن سنجيده شود. توجه به ISI و ديگر شاخص هاي كمي به نظرم از همين جا شروع شد. شما در مهر سال 1383 گفت و گويي با روزنامه شرق انجام داديد و اگر اشتباه نكنم از اولين كساني بوديد كه به اين نوع نگاه، انتقاد داشتيد. اكنون بعد از پنج سال ISI مشكلات خود را دارد نشان مي دهد و تا حدي هم دردسر ساز شده و به نظر مي رسد بسياري از انتقادات شما درست بوده است. واقعاً مشكل اصلي ISI و ساير شاخص هاي كمي سنجش علم و به طور كلي نگاه كمي به علم در چيست؟
براي بررسي وضع دانشگاه ها در ايران بايد كمي به عقب تر بازگشت. به دلايل مختلفي كه شرح آن ربطي به اين گفتگو ندارد كيفيت دانشگاه هايمان پايين آمد. اين افت خود را حتي در كمي ترين شاخص ها هم نشان داد. در اين زمان وزارت علوم وارد عمل شد و با ابداع شاخص ها و دستورالعمل هايي سعي كرد نشان دهد كه آنچه در دانشگاه ها مي گذرد مقبول نيست. ايده وزارت علوم اين بود كه از طريق اعمال ضوابط و ملاك هايي استادان را تحت فشار بگذارد و استادان براي ارتقاي خود هم كه شده مجبور شوند مقاله چاپ كنند. آنان اين عمل را عملي منطقي مي پنداشتند چرا كه به نظرشان سريع ترين روش براي جبران عقب ماندگي ها بالا بردن آمار تحقيقات بود. از جمله شاخص هايي كه فقدان آن حتي در صورت وجود همه مدارك ديگر از ارتقا جلوگيري مي كرد مقاله ISI بود. وزارت علوم از آن جهت شاخص ISI را برگزيد كه در برخي از مراكز جهاني از جمله در اتحاديه اروپا تعداد مقالات منتشر شده در نشريات داراي شاخص ISI جزو شاخص هاي پيشرفته علمي محسوب مي شود. اما اين سياست از همان اول محكوم به شكست بود و شكست اش هم حالا آشكار شده است. البته اكنون از كيا و بياي ISI كم شده است. حالا ديگر معلوم نيست كدام دانشگاه ها چاپ مقاله در ISI را شرط لازم ارتقا مي دانند و كدام نمي دانند. گويا شوراي عالي انقلاب فرهنگي هم قانوني تصويب كرده و چاپ يك كتاب در برابر يك مقاله ISI را در نظر گرفته است. برخي دانشگاه ها آن را از همان اول نپذيرفتند. در بين استادان هم مخالفت هايي ابراز مي شد. شما در نظر بگيريد استادي داشت كار و تحقيقاتش را انجام مي داد اما ناگهان مجبور بود كه جز كارهاي علمي اش مقاله اي هم در ISI بنويسد تا ارتقا بگيرد. اين فشارها از بالا و مقاومت ها از پايين شرايط فعلي را فراهم آورد كه كاملاً مغشوش و مبهم است.
§ يعني الان هيچ معياري براي سنجش فعاليت علمي در ايران وجود ندارد؟
الان كه وضعيت بسيار مبهم است. اما به نظر من راه حل اين مسأله آن نبود كه استادان را مجبور كنيم براي ارتقا و اثبات فعاليت علمي شان مدرك بياورند. ببينيد! در كشورهاي ديگر و به خصوص در كشورهايي كه پيشرفت علمي قابل ملاحظه اي دارند، استادان با مدارك علمي شان سنجيده نمي شوند؛ مثلاً تام با تامور فقط فوق ليسانس داشت و در مجلات دانشگاهي هم مقاله چنداني نداشت، اما گرفتن دكترا از او افتخار محسوب مي شود. ويتگنشتاين يا جورج هربرت ميد مقالات عديده اي نداشتند. ويتگنشتاين براي ادامه تحقيقات فلسفي اش مي خواست به عنوان دانشجو در كمبريج ثبت نام كندكه تقاضاي او هم رد شد چون گفته شد او از خانواده ثروتمندي است و بايد هزينه تحصيل اش را بدهد. آن هم زماني كه اثر او تراكتاتوس يكي از مهم ترين جريان هاي فلسفه را راه انداخته بود. راسل و مور جلسه دفاع من درآوردي اي را راه انداختند تا در آن به ويتگنشتاين به سبب نگارش همين كتاب دكترا بدهند تا او بتواند به عنوان استاد وارد دانشگاه شود. معروف است كه بعد از مقدمه راسل و موخره مور، ويتگنشتاين بدون آنكه از «تز» خود دفاعي بكند بلند شد، به شانه راسل و مور دستي زد و گفت: «شما دو نفر از فلسفه من چيزي نفهميده ايد» و از اتاق بيرون رفت. راسل و مور زير ورقه را امضا كردند و ويتگنشتاين دكتر شد. منظور من نكته پراني نيست. راسل و مور مي دانستند ويتگنشتاين كيست و مي دانستند كه مدرك گرفتن پشيزي براي ويتگنشتاين نمي ارزد. آنان به هم اعتماد داشتند همان طور كه علماي سلف ما به يكديگر اعتماد داشتند. جرج هربرت ميد در زندگي خود حتي يك كتاب چاپ نكرد. اثر او «ذهن، خود و جامعه» را شاگردانش بعد از مرگ او از روي يادداشت هاي خودشان در كلاس هاي او سر هم و چاپ كردند؛ كتابي كه مؤسس مكتبي در جامعه شناسي شد و هر روز به اعتبارش افزوده مي شود. به عبارتي لازم نيست شما پروفسور باشيد يا مقالات عجيب و غريب در مجلات دانشگاهي بنويسيد تا كسي باشيد. فارغ از معيارهاي كمي، معيارهاي ديگري براي سنجش هست، ما هم آنها را در سنت خود داشته ايم، با اين همه در شرايط امروز كنار گذاشتن معيارهاي كمي هم دردي را دوا نمي كند. مسأله اساسي تر اين است كه نگاه ما به دانشگاه چيست، زيرا هر نوع نگاه به دانشگاه الزامات و عواقبي دارد. در ايران نگرش خاصي به دانشگاه وجود داشت و دارد و وضع فعلي دانشگاه ايراني هم نتيجه اين نوع نگاه است: سوءظن.
اجازه بدهيد اندكي وارد جزييات تاريخي بشويم. بيل ريدينگز كتابي دارد با نام The University in Ruins. بيل ريدينگز در اين كتاب بعد از آنكه به دو نوع دانشگاه از نظر هومبولت كه دانشگاه را نهاد فرهنگ مي دانست و كانت كه دانشگاه را نهاد خرد مي ديد اشاره مي كند، مي گويد از دهه 80 هم زمان با به قدرت رسيدن تاچر و ريگان برداشت سومي از هم دانشگاه پيدا مي شود كه دانشگاه را جايگاه مهارت و كارايي (excellence) مي داند. اين مفهوم از دانشگاه، در ايران هم رواج بسيار پيدا كرد. سياست هاي تاچري و ريگاني مبتني بر اين ايده بود كه دولت پول ندارد كه خرج دانشگاه كند و دانشگاه مي بايد خودكفا شود و براي تحقق اين امر بايد به صنعت وصل شود به صنايع طرح ارائه كند و از طريق اجراي آن طرح ها، هزينه خود را تأمين كند. در ايران هم شاهد بوديم كه چنين حرف هايي مطرح شد و گفتند دانشگاه بايد به صنعت نزديك شود و دانشگاه ايدئال آن است كه بتواند گره هاي صنعت را باز كند. اين نگاه الزامات خود را دارد. به هر حال وقتي شما وصل مي شويد به صنعت يا به دولت و به آن ها طرح ارايه مي كنيد بايد هم حاصل تحقيقات تان را منتشر كنيد. شعار Publish or Perish «چاپ كن يا نابود شو» شعاري است كه از آن دوره شيوع يافت. در ايران هم طرح ISI ذيل اين ايده مطرح شد. قضيه مفصل است و فعلاً بايد به اشاراتي بسنده كرد. به همين سبب اشاره مي كنم كه در همان غرب هم كه اين نگاه غالب شد كل ماجراي تحقيق به انتشار مقاله در ISI تقليل پيدا نكرد. اصلاً اكثر نهادهاي آكادميك آمريكايي با اينكه ISI در اصل در آمريكا به وجود آمد، نمي دانند ISI چيست.
مي خواهم بگويم آنچه در ايران اتفاق افتاد در ساير كشورهاي جهان هم ما به ازا داشت اما آنچه مايه تفاوت ما از بقيه مي شود آن است كه در مابقي جهان در نهاد علم اعتماد وجود دارد. ارتقاي استاد نيز بر اساس مكانيزم هاي دروني اي است كه بر مبناي آن هر استادي بعد از طي مراحلي ارتقا مي يابد. يقيناً اين طور نيست كه از بالا، قواعد و قوانيني وضع شود و فكر و ذكر استادان آن شود كه تمام موارد آئين نامه دولتي را تدارك ببينند تا ارتقاء بيابند. قطعاً اين طور نيست چرا كه با ذائقه علم هم خوان نيست. علم كارخانه نيست كه از قبل برايش تعيين كرد كه بعد از 5 سال مي بايست به نقطه A يا بعد از 10 سال به نقطه B برسد. ممكن يك استاد 10 سال مقاله منتشر نكند اما بعد از اين مدت مقاله اي 20 صفحه اي منتشر كند كه سرنوشت يك علم را دگرگون كند. در آنجا اغلب، همكاران فرد دانشگاهي پيشنهاد ارتقا او را مي دهند نه خود وي.
§ يعني به جاي معيارهاي كمي بايد معيارهاي كيفي را جايگزين كرد؟ معيارهاي كيفي راه را براي سلايق شخصي باز نمي كند؟
فكر نكنيد كه اگر به جاي معيارهاي كمي معيارهاي كيفي حاكم شود مشكلات ما حل خواهد شد. چرا كه هيچ معيار مشخصي وجود ندارد. هيچ گونه درون فهمي (Self-understanding) درون اين نهاد وجود ندارد كه دستاوردهاي خود را ارزيابي كند.
§ چرا وجود ندارد؟ شما در جايي به ضرورت وجود برنامه تحقيقاتي (Research Program) در فعاليت علمي اشاره كرده ايد. آيا فقدان همين برنامه هاي تحقيقاتي نيست كه ابزاري را براي سنجش دروني فراهم نمي آورد؟
چه در علوم دقيقه و چه در علوم انساني، اگر شما تابع برنامه تحقيقاتي نباشيد نمي توانيد در فعاليت علمي پيشرفت كنيد. برنامه تحقيقاتي به معناي چهار چوب فكري است كه شما درون آن پديده ها را مطالعه مي كنيد. زماني گمان مي رفت علوم دقيقه به سبب دقيق بودن شان-دقيق بودن به معناي قرن نوزدهمي كلمه، استفاده از روش استقرار و امكان رياضي شدن- علوم محكم و ريشه داري هستند و در مقابل علوم انساني به خاطر فقدان چنين مزايايي علوم عقب افتاده اي هستند. با تكوين فلسفه علم از طريق آراي كساني چون پوپر، لاكاتوش، فايرابند، باشلار و ... چنين تصويري از علم از ميان رفت. علم اكنون يعني كار كردن در گوشه اي از چهارچوب برنامه تحقيقاتي كه اجتماع علمي آن را به رسميت شناخته است. مثال مشخص آن در جامعه شناسي كار كردن مكتبي از مكاتب آن است. هر جامعه شناس درون يكي از اين مكاتب فعاليت مي كند. هنوز كه هنوز است در ايران فكر مي كنند چيز خنثايي به نام علم وجود دارد كه دانشمندان مي بايد خود را از همه چيز بري كنند تا بدان برسند.
§ به نظر مي رسد كساني كه به آنان اشاره مي كنيد از قضا علم را امر خنثايي نمي دانند بلكه مي خواهند برنامه تحقيقاتي خودشان را از بالا ديكته كنند. اتهاماتي كه به علوم انساني وارد مي شود از همين جهت است كه به نظر آنان اين علوم جهت خاصي دارند و تلاش براي افزودن پسوندي به اين علوم يعني طراحي و اجراي يك برنامه تحقيقاتي جديد.
اجازه بدهيد از مفهومي گادامري استفاده كنم؛ بازي. بازي از نظر گادامر چيزي جدي است كه بدون وارد شدن در آن رسيدن به حقيقت ممكن نيست. جورج هربرت ميد هم قبلاً ربط ميان بازي و آگاهي را متذكر شده بود. ببينيد ما در ليگ برتر 18 تيم داريم. حضور در ليگ برتر يعني بازي در يكي از اين تيم ها. يك سري مكاتب در جامعه شناسي، فيزيك، بيوشيمي و هر علم ديگري وجود دارند كه تحقيق در آن علم به معني كار در يكي از اين مكاتب است. اگر نخواهيد در يكي از تيم هاي ليگ برتر بازي كنيد، فوتبال را مي خواهيد دركجا بازي كنيد؟ اگر نخواهيد در يكي از اين مكاتب كار كنيد مي خواهيد علم را در كجا «بازي» كنيد؟ چه جايگزيني داريد؟ كساني كه چنين ادعايي دارند مي توانند جايگزيني ارايه كنند اين جايگزين در صورت پذيرش در اجتماع علمي خود بدل به برنامه تحقيقاتي مي شود. برخي فكر مي كنند توطئه اي در كار است و محافل مخوفي نمي گذارند برنامه تحقيقاتي جديدي كه خاستگاه آن ايران باشد، ايجاد شود. اصلاً چنين نيست. اگر چنين برنامه تحقيقاتي اي ايجاد شود كه در جهان پيرو داشته باشد بايد همه مان خوشحال باشيم. اگر در جهان چنين ادعايي ندارند به اين سبب است كه خود را در حد بنيانگذاران مكاتب نابغه نمي پندارند. تواضع دارند و در يكي از اين برنامه هاي تحقيقاتي مشغول به تحقيق مي شوند. اگر اينجا كساني فكر مي كنند كه در حد وبر و ماركس و دوركيم نابغه اند، بيايند و برنامه تحقيقاتي جديدي ايجاد كنند. آنان مطمئن باشند كه دانشمندان جهان در مورد مسأله علمي با كسي عقد اخوت نبسته اند و سياستمداران كشورهايشان آخرين كساني هستند كه جدي شان مي گيرند. از نظر آگامبن يا نگري یا امبرتواكو احتمالاً برلوسكوني حداكثر عوام فريبي بيش نيست.
§ سابقه اين تصور از علم به كجا بر مي گردد؟
ماجرا از اين قرار است كه در ابتداي انقلاب، علوم انساني را متهم به ايدئولوژيك بودن و غربي بودن كردند. عده اي هم براي آنكه جامعه شناسي وجود دارد، پشت سر امر خنثي جمع شدند و از يك روش يكه –كه همان روش كمي باشد- دفاع كردند و كل علوم انساني را به روش هاي كمي و پوزيتيويستي تقليل دادند. ادعا شد كه چنين روشي وجود دارد و لازمه آن هم اين است كه هيچ نوع جهت گيري ارزشي و سياسي در تحقيق نداشته باشيد. اين رويكردي بود كه جامعه شناسان و آكادميسين هاي ايراني پشت آن جمع شدند تا از موجوديت شان دفاع كنند. چنين چيزي نه واقعيت دارد نه جذاب است. اين پديده ساخته و پرداخته وضعيتي بود كه گفتم. اين پديده محكوم به شكست بود. چرا كه به محض جوانه زدن اولين جريان هاي فكري در خارج از دانشگاه، فرو پاشيد. دانشجويان در اين فروپاشي سهم عظيمي داشتند. چرا كه دانشجو در برابر اين نظم ساختگي، ميشل فوكويي را دوست داشت كه اين نظم را به مبارزه مي طلبيد، دريدا و بورديو و هابرماسي را دوست داشت كه اين نظم را بر هم مي زدند. بنابراين در اين بازي دانشگاه باخت و فضاي بيرون دانشگاه برد.
بر مبناي چنين تعريفي از علم، رابطه آكادميسين ها و دولت اين گونه تعريف شد كه دولت دوباره موضوعات مختلف به دانشگاهيان موضوع مي داد، دانشگاهيان با همان نگاه بي طرف و بدون جهت گيري ارزشي تحقيق مي كردند و قرار بود كه دولت هم نتيجه تحقيقات آنان را براي حل موضوع به كار ببندد. محققان بعد از انجام تحقيق از آن دست مي شستند و بي اعتنا به سرنوشت آن را به سراغ تحقيق ديگري مي رفتند. كل اين رابطه به نظرم بي معناست.
بگذاريد مثالي بزنم؛ در سال 1985 در فينال جام باشگاه هاي اروپا، در بازي ميان يوونتوث و ليورپول، 39 نفر از هواداران يوونتوث كشته شدند. از آن زمان توجه بسياري متوجه خشونت و لمپنيسم در فوتبال شد و دولتها هم بودجه هاي كلاني براي بررسي موضوع اختصاص داد. اما مسأله اين بود كه همين مسأله را يك نفر با نگاه مكتب انتقادي بررسي كرد، ديگري با نگاه مكتب تضاد، ديگري با رويكرد كاركردي. در واقع كل تحقيق به اين ختم نمي شد كه با آمار و ارقام عده اي اثبات كنند لات و لمپن در فوتبال نفوذ كرده اند. اين مسأله از آغاز معلوم بود. مهم اين بود كه با نگاه هاي متفاوت و جهت گيري هاي متنوع اين پديده بررسي شود و از دل نقدها چيزي نو و بديع پديد آيد كه در عين حال بتوان با كمك آن به كاهش اين نوع حوادث ياري رساند. از اين زمان به بعد جامعه شناسي فوتبال و ورزش به شاخه اي تنومند از جامعه شناسي بدل شد و محققان با نگارش كتاب و مقاله از آراي نظري و كاربردي خود دفاع كردند و به ديگران حمله كردند و در جريان اين مقابله راه حل هايي نيز براي اين مسأله پيدا شد. محققان بعد از انجام تحقيق ناپديد نشدند، نتايج كاربست نظريات شان را دنبال كردند و كار را به دست چيزي به نام دولت نسپردند. هم اكنون نيز به كار خود ادامه مي دهند.
§ اما اين سؤال وجود دارد كه چگونه دولت كه بودجه تحقيقات را مي دهد، نبايد جهت گيري و دستور كار تحقيقات را مشخص كند.
مسأله به دولت برنمي گردد به خود علم برمي گردد. مسأله اينجا است كه به تعبير پوپر، علم نيازمند يك جهان سه است. جهان سه بنا به تعريف پوپر جهاني است كه در آن رويكردهاي مختلف نظري با يكديگر رقابت كنند و يكديگر را نقد كنند و از همين رهگذر علم پيشرفت كند. افراد بايد مسأله يا نتيجه تحقيقات شان را در مجلات وكتاب ها و سمينارها و كلاس ها بيان كنند و ديگران اين نظريات را نقد يا تأييد كنند. در متن اين زد و خورد است كه ارزش چيزها مشخص مي شود. زماني كسي نظريه اي را مطرح مي كند ولي هيچ كس به آن وقعي نمي گذارد، آن نظريه هم از ياد مي رود. اين اتفاق بارها و بارها در تاريخ علم افتاده است. گاهي هم هست كه كسي نظريه اي مطرح مي كند و ديگران آن را به باد نقد مي گيرند يا آن را تأييد مي كنند. از اين رهگذر است كه اتفاقي مي افتد. به مثال فوتبال برگردم. هر بازيكني بايد در زمين و جلوي انبوه تماشاگران بازي كند تا ارزش بازي اش شناخته شود.
در ايران، زماني دولت براي تحقيق بودجه كلاني هم در نظر گرفت اما اين بودجه به اين نحو خرج شد كه قراردادي ميان دولت و محقق بسته شد، محقق تحقيق را انجام داد و نتيجه تحقيق هم بعد از اخذ در اداره دولتي مربوطه بايگاني شد. كدام يك از اين تحقيقات را ديده ايدكه حاصل اش درباره مشكلي، در جامعه مطرح شده باشد و نظر مردم عادي، روزنامه نگاران، آكادميسين ها و حتي خود كساني را كه با مشكل مواجه هستند به خود جلب كرده باشد، فقط در همين حد كه درباره آن صحبت كنند؟ تحقيقاتي كه در ايران انجام مي شود به جهان سه وارد نمي شود و مورد بحث قرار نمي گيرد و به همين سبب فقط به درد آرشيو ادارات دولتي می خورد. اين تحقيقات نه توانسته است مسأله اي را حل كند نه مشكلي را پيش بيني كند. دانشمندان تحقيق شان را انجام دادند و بدون احساس كوچكترين مسووليت كاربست اين تحقيقات را به دولت محول كردند. در حالي كه اگر تحقيق به معناي درست انجام آن انجام شده بود، محققان از كارشان و از راه حل هايي كه رايه كرده بودند دفاع مي كردند و به راه حل هاي ديگران حمله مي كردند و از درون اين جدال چيزي بيرون مي آمد.
§ به نظر مي رسد كه به سبب همين ناكارآمدي باشد كه دولت و نهادها، ديگر به تحقيقات علوم انساني توجه نمي كنند و حتي در تحقيقات هم توجه خود را معطوف به علوم فني و تكنولوژي كرده اند. گويي پايه اين دسته از علوم و تحقيقاتي كه از درون آن ها بيرون مي آيد، ملموس تر و محكم تر است.
نه. در مورد علوم دقيقه هم وضع مشابه علوم انساني است. در اين علوم يك تقسيم كار جهاني وجود دارد. اين تقسيم كار نه بر مبناي توطئه هاي عجيب و غريب جهاني كه بر اساس مزيت نسبي هر كشور، انجام گرفته است. در اين ميدان جهاني دانشمندان بسياري با رويكردهاي بسياري در حال انجام تحقيق اند. برنامه هاي تحقيقاتي مختلفي هم وجود دارد.
در بطن اين تقسيمات جهاني علم، هر نهاد يا مجله اي در قبال علم سياستي دارد. اعم از آنكه نظري باشد يا كاربردي، به علم متمايل باشد يا به تكنولوژي. هر كدام از اين دو دسته سياستي دارند. اين سياست مشخص مي كند كه براي گردانندگان و كاربران آن مجله نقطه X در علم Y مهم باشد يا نه. در واقع آن مجله برنامه تحقيقاتي مشخصي دارد كه در اين برنامه تحقيقاتي نقطه X معنادار است. محقق ايراني هم اگر متقاضي نوشتن مقاله در اين مجله باشد بايد چيزي بنويسد كه در اين برنامه تحقيقاتي معنادار باشد و به كار آن بيايد. وقتي در ايران نوشتن مقاله در اين گونه مجلات اجباري شود، محقق ايراني مي بايد براي پذيرش مقاله اش، مطالعه علمي خود را با برنامه تحقيقاتي اين گونه مجلات هماهنگ كند. حالا برنامه تحقيقاتي آن ها چقدر با نيازها و تقاضاهاي ما هماهنگ است، معلوم نيست.
در علوم دقيقه تحقيقات كاربردي بايد به اكتشاف يا اختراع منتهي شود. و اين امر ميسر نخواهد شد مگر آنكه شما در جهت مشخصي سرمايه گذاري كرده باشيد و نيروي خود را در همان جهت بسيج كنيد. نوشتن مقاله هاي پراكنده علمي به هيچ اكتشاف يا اختراع مشخصي منجر نخواهد شد بلكه تنها در ذيل پروژه هاي بزرگتري قرار خواهد گرفت كه جهت آن را ديگران تعيين كرده اند، نه ما. اگر ما در تقسيم كار جهاني علم و تكنولوژي نقش مي پذيرفتيم و سياست مشخصي در پيش مي گرفتيم، مشكلي نبود به راحتي مي توانستيم در ازاي سهمي كه داريم وارد تعامل شويم. اين امر البته مستلزم تعامل دانشگاه هاي ايراني با دانشگاه هاي جهان است. امري كه اكنون با برخي تنگ نظري ها مختل شده است. در وضعيت عدم تعادل، مطالعات علمي و تكنولوژيك ما فقط به عنوان زائده طرح هاي تحقيقاتي ديگران مورد استفاده قرار خواهد گرفت. به قول اصفهاني هاي عزيزمان پولش را ما مي دهيم، حظش را ديگران مي برند. دلمان خوش است كه آب نبات چوبي ISI دست مان مي دهند.
اما بايد به نكته ديگري هم اشاره كنم. حتي اگر سياست علمي كشور آن باشد كه علوم فني و تكنولوژيك پيشرفت كنند باز هم نبايد از نقش علوم انساني غافل شد. چرا كه اگر اين علوم به حال خود واگذاشته شوند يا دولت بخواهد از آنها استفاده صرفا تكنولوژيك بكند سرنوشت مان بهتر از تجربه جهاني نخواهد شد. نتايج اين وادادن جهاني را در كپنهاگ مشاهده كرديم. در اين فرايند پرسش از چيستي علم و ابتدا و غايت آن از دست مي رود و در نهايت حاصل آن حتي در سطحي جهاني چيزي جز بحران نخواهد بود. برخي از كشورهاي جهان سوم به هر قيمتي كه شده مي خواهند برخي تكنولوژي ها را به دست آورند، غافل از انكه در آينده نه چندان دور همين تكنولوژي ها خود به بزرگترين معضل آنها بدل خواهد شد . به قول هايدگر نهايت خطر «گشتل» يا ماهيت تكنولوژي است. با اين سنت قدرتمند هايدگري در ايران نمي دانم چرا برخي در اين مورد سكوت كرده اند.
در غرب از اواخر دهه 80 در اين باره چاره انديشي هايي هم شد؛ براي مثال در دانشگاه MIT كه يكي از بزرگترين مراكز تحقيقات علمي و تكنولوژيك است در اواخر دهه 80 اين نياز احساس شد كه علم و تكنولوژي به چيزي كه در آن تأمل كند احتياج دارد. به ابتكار تامس مك كارتي مجموعه اي از كتاب هاي علوم انساني تدوين و ترجمه- عمدتاً از متفكران آلماني و فرانسوي- شد كه اكنون يكي از گنجينه هاي درخشان علوم انساني است. در كشور تركيه هم دانشگاه علوم تكنولوژيك معتبرترين دانشگاه در زمينه علوم فني و تكنولوژيك است اما در همين دانشگاه، دپارتمان علوم انساني بسيار معتبري وجود دارد كه فقط هشتاد نفر عضو هيأت علمي آن هستند.
اين بدان سبب بود كه متوجه شدند علم خاصه تكنولوژي صرف قادر به تأمل در خود نيست. اصلاً خود علم نمي تواند به خود فهمي نايل آيد. به همين دليل از آن زمان تا كنون الهيات و فلسفه تكنولوژي يا جامعه شناسي تكنولوژي يا انسان شناسي تكنولوژي به شاخه هاي علمي مهمي بدل شده اند. در حال حاضر هيجان انگيزترين و بحث برانگيزترين علم روز بيولوژي است. مهم ترين بحث هاي الهياتي و فلسفي و جامعه شناختي و حتي اخلاقي درباره اين علم درحال انجام است. زماني نه چندان دور اين مقام را فيزيك داشت.
از حيث فلسفي نيز معيار بودن فيزيك موجه بود، چرا كه گفته مي شد فيزيك يگانه علمي است كه نه فقط از رياضيات به نحو احسن استفاده مي كند بلكه در جهان هم به ما اطلاعات وسيعي مي دهد. اما اكنون فيزيك جاي خود را به بيولوژي داده است. امروز كسي مانند هابرماس درباره بيولوژي و پيامدهاي اخلاقي آن كتاب مي نويسد و به پرسش هايي از اين قبيل پاسخ مي دهد كه آيا مجازيم ژن هاي انساني را تغيير بدهيم. نكته اي كه بحراني بودن وضعيت علم در ايران را نشان مي دهد همين است كه در زمانه اي كه مدام دغدغه پيشرفت در حوزه نانوتكنولوژي و شبيه سازي داريم خيلي محكم تر و بي پرواتر از ديگران از مفيد بودن آن دفاع مي كنيم بدون آنكه در خير و شر اخلاقي احتمالي آن مداقه اي كرده باشيم. مايي كه مي پنداريم اخلاقي تر از هر كس در جهانيم. كسي مانند هابرماس با ترس و لرز بيشتري به پيامدهاي اين علوم مي نگرد. گويي خيلي از اين مسايل براي ما حل شده است، در حالي كه چنين نيست. در جهان، در كنار دانشمندان علوم فني و پزشكي، محققان ديگري در حوزه علوم انساني وجود دارند كه با رويكردهاي فلسفي، الهياتي، جامعه شناختي و... در كار اين دانشمندان مداقه و تأمل مي كنند. اينان در ذات علم و در جهت گيري آن و در پيامدهاي آن مداقه مي كنند. اينها هستند كه با تأمل و بحث درباره علم و تكنولوژي، جهت تحقيقات را مشخص مي كنند.
اما در ايران اصلاً معلوم نيست چه مي كنيم. درباره پيشرفت در حوزه نانوتكنولوژي داد سخن داده مي شود در حالي كه نمي دانيم خير و شر آن از حيث اخلاقي چيست. درباره آن تأمل نكرده ايم و نمي كنيم. حرفم اين است كه ماجرا به اينجا ختم نمي شود كه دانشگاه به صنعت مرتبط شود يا مقاله پشت سر هم منتشر شود و دانشگاه و علم پيشرفت كند. حتي اگر اين سياست هم در پيش گرفته شود علم و تكنولوژي ناگزير به مسايل اخلاقي و انساني فراتر از خود برخورد خواهد كرد و ناگزير پاي علوم انساني كه مي توانند در اين بحران ها و بن بست ها تأمل كند، به داستان باز مي شود.
اما در ايران وضعيت به گونه اي ديگر است. از سويي علم به تكنولوژي صرف تقليل داده مي شود و گونه اي تكنولوژي گرايي افسار گسيخته تبليغ مي شود و از سوي ديگر علوم انساني زير فشار قرار مي گيرند و به هدف اتهاماتي از اين قبيل كه آن ها غير اخلاقي يا حتي ضد اخلاقي هستند و سبب گمراهي هستند، بدل مي شوند.خلاصه كلام هم علوم دقيقه رها شده اند هم علوم انساني. تنها به تقديس نوعي تكنولوژي گرايي بسنده مي شود. جالب اينجاست كه وقتي از كساني كه علوم انساني را نقد و طرد مي كنند مي پرسيم چه جايگزيني داريد جواب مشخصي نمي دهند. منصف ترينشان مي گويند در حال كوشش ايم، مي خواهيم در آينده چيز ديگري بسازيم. وقتي به محتواي نقدشان نگاه مي كنيم مي بينيم آراي يكي از متفكران غربي- غربي كه همه چيزش را بد مي دانند- را دستمايه حمله تمام عيار به هر آنچه خود شر مي انگارند، قرار مي دهند. يكي از نتايج زير فشار گذاشتن علوم انساني همان طور كه گفتيم كور كردن مسير علوم دقيقه است. امري كه اين علوم را به تكنولوژي صرف بدل خواهد كرد. فارغ از اينكه اين رويكرد چه پيامدهاي خطرناكي خواهد داشت. يك نتيجه بي هدفي حتي در قبال همين تكنولوژي اي كه تبليغ مي شود آن است كه دانشجوياني كه در دانشگاه هاي ما فقط از حيث تكنولوژيك تربيت مي شوند سريع مهاجرت مي كنند. خود مي گويند ظرفيتي براي استفاده از آنان نيست اما معلوم است كه فرد تكنولوژي دوست به جايي مي رود كه تكنولوژيك تر باشد. اگر اين دانشجويان آموزش علوم انساني مي ديدند در مهاجرت كمي بيشتر تأمل مي كردند. زيرا دست كم از لحاظ زبان و فرهنگ به ايران وابسته مي بودند. اينان در صورت مهاجرت نيز باز از طريق زبان و فرهنگ، علاقه خود را به مسايل اينجا حفظ مي كردند.
§ يعني ما در ايران هيچ گونه طرح تحقيقاتي – نه در علوم انساني و نه در علوم فني و پزشكي- نداريم؟
طبق تحقيقات تجربي اي كه مركز علم سنجي انجام داده است، افرادي از دانشگاهيان ما طرح تحقيقاتي دارند اما نه گروه هايي از آنها و نه دانشگاه هاي ما. اين افراد در انزواي خود در ايران با اجتماعي علمي در سطح جهان گره خورده اند و در طرح تحقيقاتي آنان كار مي كنند. لازمه خروج اين افراد از انزوا، تغيير ساختار و تعامل دولت با دانشگاه و دانشگاه با استادان و دانشجويان است. مي بايست اعتماد را جايگزين سوءظن كرد، مي بايست راه تعامل دانشگاه هاي ايران با دانشگاه ها و مراكز تحقيقاتي جهان- فارغ از اينكه در كجا واقع هستند- باز شود. با باز شدن اين راه تعامل، سهم ايران در تقسيم كار جهاني علم مشخص خواهد شد و آنگاه مي توان در ازاي سهمي كه داريم و بودجه اي كه در ميان مي گذاريم سهم هم بخواهيم و از علم جهاني استفاده اي در خور كنيم. در عوض، اگر فقط به ميزان انتشار مقالات استادان ايراني در ISI دل خوش كنيم و مانع هرگونه ارتباط ارگانيك و سازمان يافته با جهان علم شويم و داد و ستد علمي استادانمان با جامعه جهاني را با سوءظن نگاه كنيم، هيچ بهره اي نخواهيم برد. يعني ما بايد طرح تحقيقاتي داشته باشيم، در درون اين طرح تحقيقاتي متخصص داشته باشيم و بر مبناي داشته هايمان در اين دو حوزه، با جامعه جهاني در تعامل باشيم و در ازاي سهمي كه مي گذاريم از علم جهاني سهم خواهي كنيم.
§ جز مشكل فقدان برنامه تحقيقاتي كه شما اشاره كرديد، برخي معتقدند نكته ديگري كه پيشرفت علم در ايران را با مانع مواجه كرده، فقدان جامعه علمي (Scientific community) است. شما اين موضوع را چقدر مهم مي دانيد؟
لازمه وجود جامعه علمي، طرح هاي تحقيقاتي است. با داشتن طرح هاي تحقيقاتي است كه شما به جامعه علمي گره مي خوريد. اتفاقاً يكي از شاخصه هاي پذيرش مقاله در مجلات علمي- حالا چه ISI و چه غير آن- همين عضويت در جوامع علمي و ميزان شناسايي شما در اين جامعه هاي علمي است. يعني تا حدي شما را بايد در حوزه كاري تان بشناسند. ارجاع دادن به كار شما يا نقل قول كردن از كار شما يكي از شاخصه هاست. البته در اين مورد مسايل غير اخلاقي نيز وجود دارد. سال ها پيش مرتون و همكارانش تحقيقي انجام دادند كه طي آن مشخص شد كه در داخل آمريكا حدود 40 درصد نقل قول ها نوعي نان قرض دادن است. اما به رغم همه اينها، لازمه فعاليت علمي حضور در جامعه علمي است. جامعه علمي نوعي جامعه مدني علم است و درون آن است كه رتبه بندي هاي علمي مشخص مي شود. مشخص مي شود كه چه كسي نظريه پرداز خوبي است، چه كسي عمله علم خوبي است و چه كسي نيست. عمله بودن كار كمي نيست. در حيطه علم، زمان قديم زمان آدميان بزرگ و كارهاي كوچك بود و زمان حاضر زمان آدميان كوچك و كارهاي بزرگ است. بيهوده نيست كه حدود 2 هزار سال علم چندان حركتي نكرد و اكنون هر 30 سال دو برابر مي شود.
باز به مثال فوتبال برمي گردم. در حالي كه علماي ما تيم دارند و چهار چوب سنتي كار مي كنند، دانشمندان ايران تيم ندارند. بعضي وقت ها افرادي كارهاي خارق العاده اي با توپ انجام مي دهند اما كار تيمي نمي كنند كه بفهميم چقدر بازي بلدند.
مثالي بزنم. مجله American sociological review يك مجله كاملاً پوزيتيويستي و متكي بر آمار است. اساساً سياست اش همين است. اين طرح تحقيقاتي براي من اصلاً جالب نيست. اما نكته اين است كه اين طرح درون خود پوياست. دوستي كه به همين طرح تحقيقاتي علاقمند بود مقاله اي از اين مجله را به من نشان داد كه موضوع پيش پا افتاده اي را بررسي كرده بود. من حتي موضوع مقاله را ريشخند كردم اما ديدم دوست من كه در روش هاي كمي متبحر بود به اندازه يك متر از كامپيوترش پرينت گرفته است تا به رمز و راز روش رياضي آن مقاله پي ببرد. چرا كه در اين مقاله روش رياضي پيچيده اي براي تحليل داده ها استفاده شده بود كه فهمش اش بسيار مشكل بود. مي خواهم بگويم هر كدام از اين طرح هاي تحقيقاتي درون خود پويايي هاي خاص خود را دارند حال چه ما اين طرح ها را دوست داشته باشيم چه نداشته باشيم. مجله Theory, Culture and Society طرح تحقيقاتي ديگري دنبال مي كند يكسر متفاوت. اما اگر «نامه علوم اجتماعي» را نگاه كنيد طرح تحقيقاتي مشخصي در آن نمي بينيد. هر كس دارد كار خودش را مي كند و چه بسا در شماره بعدي مجله از طرح تحقيقاتي متفاوت از قبل استفاده كند.
§ واقعاً براي آنكه جامعه هاي علمي در دانشگاه هاي ايراني شكل بگيرد چه بايد كرد؟ چون به نظر مي رسد دانشگاه در این زمينه ناتوان است.
به نظرم مسأله مهم، اعتماد است. دولت به دانشگاه ها اعتماد ندارد. مسأله فقط دولت نيست، استادان به هم اعتماد ندارند، استادان به دانشجويان اعتماد ندارند و دانشجويان به دانشجويان. وضعيت قبلي وقتي پيچيده تر مي شود كه دانشگاه در بيرون خود رقيبي بسيار قدر پيدا كرده است: روشنفكراني كه در دانشگاه نيستند. قبل از انقلاب در نبرد هژموني، روشنفكران خارج از دانشگاه مانند شريعتي و آل احمد پيروز شدند و دانشگاه شكست خورد. بعد از انقلاب در دوره اصلاحات تلاش شد اين دو به هم نزديك شوند ولي بعد اين تلاش ها ناتمام ماند. واضح است كه در نبرد دانشگاه و بيرون دانشگاه، دانشگاه همواره شكست مي خورد. برگ برنده روشنفكران خارج از دانشگاه داشتن برنامه تحقيقاتي، ترجمه و مقالات تشريحي و انتقادي است.
§ اكنون به نظر مي رسد فضاي روشنفكري برعكس جامعه دانشگاهي ما داراي تعداد مشخصي برنامه تحقيقاتي است و شايد رمز موفقيت اش هم همين باشد.
دقيقاً. از قبل هم داشت. اصلاً خاصيت داشتن برنامه تحقيقاتي مشخص همين است كه مي توان كارهايي انجام داد و تأثير گذاشت.
اينجاست كه تمايز درون و بيرون دانشگاه مهم مي شود. بارها بدون آنكه حاصلي داشته باشد، گفته ام كه نگذاريد فاصله اي كه زمان شاه ميان دانشگاه و فضاي بيرون از دانشگاه به وجود آمد به وجود بيايد. الان روشنفكران با ترجمه و شرح آن ترجمه ها توجه دانشجويان را به خود جلب كرده اند و اگر استاد دانشگاهي هم اسم و رسمي دارد به سبب فعاليت هايش در بيرون از دانشگاه است. در اينجا لازم مي دانم اشاره كوتاهي به مسأله زبان بكنم كه هم به نظرم مهم است و هم وجه ديگري از تاوان هايي است كه دانشگاه در قبال سياست هاي نادرست پرداخته است.
بر انجام تحقيقات تأكيد شد اما نمي دانم چرا به موازات آن تدريس تحقير شد و به ترجمه حملات بيشتري شد. كشورهاي دنيا كه زبان شان انگليسي نيست در قبال مسأله زبان و ترجمه دو استراتژي عمده در پيشرفت گرفته اند. كشورهايي مانند ژاپن و تركيه تصميم گرفتند كه هر كتاب مهمي را كه به زبان غير منتشر مي شود به زبان خودشان برگردانند. به همين سبب بود كه ده ها سال پيش كليه آثار وبر به ژاپني ترجمه شد؛ يا مثلاً بخش عمده ادبيات جهان به تركي ترجمه شد. كسي مانند اورهان پاموك به سبب اين سياست است كه نوبل ادبيات مي گيرد و كسي مانند جان اپدايك او را مستحق اين جايزه مي داند. حاصل اين سياست تولد نويسنده اي در جهان ترك زبان است كه به لحاظ ادبي در سطح جهاني قرار دارد. از آقاي سيد حسيني فقط شنيدم كه ترك ها از بيست سال پيش به ترجمه متون فلسفي پرداخته اند و به لحاظ توانايي زباني اكنون جلوتر از ما هستند. اقتصاددانان رشك مي برند كه اقتصاد تركيه به زودي اقتصاد شانزدهم جهان خواهد شد. بعضي وقت ها تقليل گرايي كار خوبي است، اجازه بدهيد چنين كاري بكنم و بگويم اگر تيم فوتبال تركيه در جهان سوم نمي شد و اورهان پاموك برنده جايزه ادبي نوبل نمي شد، معجزه اقتصادي تركيه آن هم با دست خالي تحقق نمي يافت.
به گفته مرحوم سيد حسيني ما با وجود تمام سابقه فرهنگي مان در زبان نظري و فلسفي از آنها عقب افتاده ايم و اين به سبب آن است كه دولت در آنجا روي ترجمه سرمايه گذاري كرده است. كشورهايي مانند هند و چين تصميم گرفتند در زبان روز دنيا ادغام شوند. دروس دانشگاهي شان را به جز رشته ادبيات در چين، به زبان انگليسي تدريس مي كنند. كشور ما به سبب سابقه فرهنگي اش نمي تواند استراتژي دوم را در پيش بگيرد. ترجمه هم كه محكوم مي شود. پس چه بايد كرد؟ بر مبناي چه متني بايد تحقيق كرد؟
ترجمه هاي بيرون دانشگاهي نوعي فداكاري است چرا كه مترجمان ايراني مورد حمايت هيچ كس و هيچ نهادي نيستند. فصل نامه ارغنون خوش درخشيد اما دولت مستعجل بود. سالها پيش من پيشنهاد كردم حمالا كه پشت سر هم رشته هاي كارشناسي ارشد تأسیس مي شود يك رشته به نام «ترجمه متون جامعه شناسي» نيز تأسيس شود تا اين فن آموزش داده شود. ما در ايران رشته هايي در جامعه شناسي داريم كه معلوم نيست ربط آنها با وضع ما چيست اما رشته «ترجمه متون جامعه شناسي» نداريم براي اينكه عده اي فكر مي كردند ترجمه، كار بي حاصل و بي ارزشي است يا باج دادن به غرب و شرق است. در حالي كه همين الان منبع استادان دانشگاه ترجمه هايي است حاصل زحمت استادان قديمي و گروهي از جوانان كه شايد علاقه اي به دانشگاه واقعاً موجود نداشته باشد.
§ و اين عدم تعادل مشكل ساز است؟
مسلماً. اولين جاي مواجه دانشجو با دولت، نهاد دانشگاه است. دانشجو وقتي اين تضاد را مي بيند، وقتي مي بيند كه برنامه تحقيقاتي مورد علاقه اش در دانشگاه وجود ندارد و خود نيز نمي تواند برنامه اي را پيش ببرد از دانشگاه سرخورده مي شود و نهاد دانشگاه را نماد كل دولت- هر دولتي كه باشد- مي بيند و از آن هم ناراضي مي شود و جديت دانشگاه از نظرش مي افتد. ثانياً طرح رساله هايي را به استادان پيشنهاد مي دهد كه مطلقاً در دانشگاه نماينده ندارد. استادان كه اغلب تدريس را وا نهاده اند و در جستو جوي تحقيق اند چندان وقعي به دانشجو نمي گذارد، دانشجو نيز با سكوت يا با غر زدن تلافي مي كند. نتيجه آنكه جديت كار دانشگاهي براي استاد هم از دست مي رود. در چنين وضعيتي كه علوم انساني براي هيچ كس منجمله متوليان آن جدي نيست معلوم است كه عده اي هم به صرافت مي افتند كه در كل آن شك كنند بدون آنكه چيزي جايگزين كنند.
به همين سبب است كه ناميدانه مي گويم بايد توازني ميان دانشگاه و فضاي روشنفكري خارج از دانشگاه ايجاد شود. زماني در اروپا روشنفكراني آزاد (Free Lance) وجود داشتند كه فكر مي كردند دانشگاه حقيرتر از آن است كه جاي آنها باشد. بزرگترين شان سارتر بود. بعد از وقايع مه 68 دانشگاه جا باز كرد كه منتقدانش هم در درونش قرار بگيرند، به ميشل فوكو ميدان داد تا به همان خردي حمله كند كه كانت دانشگاه را جاي آن مي دانست. به بورديو ميدان داد تا كل نظام آموزشي دانشگاهي را به باد شديدترين انتقادات بگيرد، به نظريه پردازان پسااستعماري ميدان داد تا كل نظام جديد غرب را واسازي كنند و منتقدان ژيژك- كه ضد آكادمي سازش ناپذيري است- او را متهم مي سازند بيشتر از ساعات تدريس آنان در دانشگاه ها سخنراني مي كند. همه اين ها طرحي تحقيقاتي دارند كه تدريس و تحقيق آدابش را رعايت مي كنند. آنان فهميده اند كه در هر نوع رقابتي ميان دانشگاه و بيرون دانشگاه، همواره دانشگاه است كه مي بازد.
گاهی اوقات افراد به جای فحش دادن از این کلمات استفاده می کنند: آقای محترم.... خانم محترم....
پس اگر کسی خطاب به شما از این لغات استفاده کرد زیاد خوشحال نشوید شاید منظور طرف فحش خوار مادر باشد!
مثلا به فحش های رکیک این کلمات در این جملات دقت کنید:
آقای محترم اینجا پارک نکنید!
خانم محترم لطفا توی صف بایستید!
آقای محترم درست صحبت کنید!
خانم محترم من با شما حرف زدم؟!
برفپاککن ماشین برای تمیزکردن شیشه ماشین ساخته نشده است، برای این نصب شده که قبض جریمه را زیر آن بگذارند!
(اگر ماشینها برفپاککن نداشت پلیس قبض جریمه را کجا میگذاشت؟!)
تنها پرندگان بی هیچ واهمهای روی سیمهای خاردار (پادگان) مینشستند و آواز میخواندند...
موتوری خودش را کنار شیشه راننده تاکسی رساند و گفت: 22 بهمن تموم شد، مرغ شد کیلویی 3 تومن...!
مسافران تاکسی خندیدند...