آش رشته
دم افطار بود. دیدم یکجا آش رشته میفروشند. چشمم دید و دلم خواست. رفتم خریدم و توی صف تاکسی ایستادم. تاکسی آمد پریدم بالا. راننده که آش رو دست من دیده بود با خودش گفت از اون روزه دارای درست و حسابیه! وقتی پول را دادم کلی اصرار که قابل نداره و باشه و... وقتی دید در مقابل اصرارها کوتاه نمی آیم پول رل قبول کرد. با خودش گفت دم افطاره الان یک روزه دار را مجانی می رسونم و به راحتی کلی ثواب به جیب می زنم! اما نمی دانست که کور خوانده است و من روزه نیستم. صحبت با راننده جوری پیش رفت که به روزه و روزه داری کشیده شد.... من هم با او همراهی می کردم. می گفت: بله با این همه قرص و دارویی که مصرف می کنیم مگه میشه روزه گرفت؟ رفتم پیش دکتر... (اسمش یادم نموند، یادم مونده بودم نمی گفتم!) بهم گفته مگه بهت نگفتم نباید روزه بگیری. کلیه هایت را خشک نگه داشتی، آب بهشون نرسوندی، رسوب کردن، ناراحتی کلیه گرفتی... حالا این وسط من خنده ام گرفته بود و نمی دانستم چه باید بکنم. شانس آوردم که هوا تاریک بود و چهره ها درست دیده نمی شد. من هم برای اینکه متوجه خنده های من نشود سعی می کردم بیشتر بیرون را نگاه کنم...! همه این سخنرانی آقای راننده به خاطر توجیه روزه نگرفتن بود... همش به خاطر اون آش بود.




