یک روز خوب
امروز اتفاق جالبی برایم افتاد. سر میدان چند تاکسی ایستاده بودند. به قصد دانشگاه سوار شدم. این مسیر زیاد طولانی نیست. سرم توی مجله بود. جلو سوار شدم. تاکسی راه افتاد. در طول مسیر مسافران عقب همه پیاده شدند. راننده نزدیکی چهارراه (دانشگاه) زد بغل گفت: آخره شه! گفتم یعنی چی؟ گفت می خوام از این طرف برم... خلاصه کار ما به جر و بحث کشید... می گفت وقتی سوار می شدی باید می پرسیدی... من: تاکسی های توی این مسیر همه مقصدشون یکیه، کسی اونجا نمی پرسه... گفت: میپرسن مگر اینکه طرف دانشجو باشه! (این را به حساب این گذاشتم که مردم شهر همدان به شدت از دانشجو جماعت متنفرند!).... خلاصه وقتی داشت می رفت حرف دلش را زد: وقتی سوار میشی مودبانه سلام کن، هر جا بخوای می برنت!... حرفی نزدم و او رفت. وقتی داشتم سوار می شدم سرم تو مجله بود. اصلا هم حال و حوصله نداشتم. آره سلام نکردم... یادم نیست شاید داشتم به این موضوع فکر می کردم که الان یکی میاد صندلی جلو و با من سوار میشه! (این موضوع هنوز برای من حل نشده، در حالی که کلی تاکسی صف کشیده افراد دو نفری جلو تاکسی سوار میشن! تفاوت زمانی رسیدن به مقصد هم یک یا دو دقیقه است. تا حالا چند بار صحبت کردم با مسافر با راننده....!! باید همیشه یادمان باشد که کاری از دست دن کیشوت ها بر نمی آید!... نرود میخ آهنین بر سنگ) خلاصه گذشت و ما بقیه مسافت را که زیاد هم نبود قدم زدیم. رسیدم سر چهارراه دیدم تو ایستگاه تاکسی ها دعوا شده. رفتم ببینم چه خبره (آخه یکی نیست بگه به تو چه!) رفتم. دیدم همان راننده چند دقیقه پیش داره آنجا میپلکه!... یک سلام نکردن اینقدر برایش گران تمام شده بود که مسیر خودش را دور کرده بود تا من به مقصد نرسم! ....
به ما ایرانی ها هم خیلی زود بر میخوره و هم اینکه آدم های خودخواهی هستیم! این هایی که گفتم ریشه های تاریخی و غیر تاریخی دارد (از ما گفتن بود).
انسان جالب ترین حیوانی است که روی کره زمین به وجود آمده است...