بابل
چند روز پیش یکی از دوستانم پیش من آمده بود. وقتی با این دوستم حرف می زنم، من زیاد نمی توانم صحبت کنم. چون گاه و بیگاه حرف مرا قطع می کند و در رابطه با همان موضوع مورد بحث شروع به نظر دادن می کند. – البته من هم حرف های مهمی نمی زنم یعنی بلد نیستم – نکته قابل توجه در صحبت های این دوست ما این است که هراز گاهی در تصدیق بیان علت و دلیل برای یک مسئله اجتماعی این جمله را به کار می برد: که قطعن همینه و چیزی جز این نیست!....
البته خودم هم از این عادت ناپسند مبرا نیستم (پریدن در حرف دیگران را می گویم)... با خودم گفتم شاید برای اینکه ثابت کند که از منی که جامعه شناسی می خوانم بهتر می تواند مسائل را تحلیل کند، اجازه ی حرف زدن به من نمی دهد! (گر چه من در کار تحلیل مسائل نبودم)...
داشتم به این موضوع فکر می کردم که ماها چرا بیشتر از آنکه گوش کنیم، دوست داریم حرف بزنیم و بقیه گوش بدهند؟!
***
دو هفته پیش فیلم بابل ساخته ی الخاندرو گنزالس ایناریتو را دیدم. واقعن لذت بردم. ایناریتو قبل از بابل دو شاهکار دیگر هم خلق کرده است: عشق بدنام (عشق سگی) و 21 گرم. به احترام این کارگردان کلاه از سر بر می دارم. همیشه دلم می خواست این فیلم ها را من می ساختم!... روی جلد DVD بابل جمله ای قریب به این مضمون نوشته بود:
اگر می خواهیم بیشتر بفهمیم، باید بیشتر گوش دهیم


فیلم با ساختاری پازل گونه ( ساختاری شبیه به این هم در فیلم های قبلی ایناریتو دیده می شود) در سه مکان (مراکش- مکزیک- ژاپن ) روایت می شود.
در یکی از مناطق جنوبی مراکش، دو پسر یک چوپان در حال آزمایش یک تفنگ هستند که یکی از پسرها اتوبوس در حال حرکتی را هدف می گیرد و شلیک می کند. گلوله به سوزان همسر ریچارد (براد پیت) اصابت می کند. خدمتکار مکزیکی این زوج که عازم جشن عروسی پسرش در مکزیک است، دو بچه آنها را با برادرزاده اش سانتیاگو به مکزیک می برد. در راه بازگشت سانتیاگو که الکل زیادی مصرف کرده است با پلیس مجادله می کند و از چنگ آنها می گریزد و خدمتکار و بچه ها را در بیابان رها می کند... آنها نجات پیدا می کنند و خدمتکار به جرم کار غیر قانونی از کشور آمریکا اخراج می شود.
پلیس مراکش چوپان و پسرانش را شناسایی می کند و با آنها درگیر می شود. پسر بزرگ کشته می شود و پسر کوچک با شکستن تفنگ تسلیم می شود. سرانجام با آمدن هلیکوپتر، زن آمریکایی (کیت بلانشت) نجات پیدا می کند.
در ژاپن، دختر لالی که از خودکشی مادرش رنج می برد و با پدرش هم رابطه زیادی ندارد، سعی می کند مردی را برای خود پیدا کند. او سعی می کند به کارآگاه پلیسی که خواهان ملاقات با پدرش است، نزدیک شود...کارآگاه با پدر دختر ملاقات می کند و در می یابد تفنگی که در مراکش به دست پسر چوپان افتاده، هدیه ای است که مرد ژاپنی طی سفری که برای شکار به مراکش رفته بوده به راهنمای محلی اش داده. (فیلم را حتمن ببینید)
علاوه بر تاکید فیلم بر روی رابطه و تاثیر و تاثرهای مستقیم و غیر مستقیم مسائل انسانی بر روی یکدیگر، می خواهد قطع پلهای ارتباطی میان آدم ها و نتایج آن را هم مورد توجه قرار دهد. بسیاری از اتفاقات ناگوار فیلم می توانست با رابطه بیشتر شخصیت ها با یکدیگر که به شناخت بیشتر منجر می شد، اتفاق نیفتد. ما چقدر به دنبال ایجاد رابطه و شناخت انسان های دیگر هستیم؟ چقدر به حرف انسان های دور و بر خود گوش می دهیم؟ حاکمان ما چقدر به حرف مردم، به حرف یکدیگر و به حرف های جهانیان گوش می دهند؟ بعضی وقت ها با خودم می گویم که غرب حق دارد به کودک فلسطینی که عملیات انتحاری انجام می دهد به چشم یک تروریست نگاه کند! دنیا چند بار نشست تا ببیند که حرف نوجوان فلسطینی چیست؟ چقدر به آنها توجه شد؟
گوش نکردن شرق و غرب به یکدیگر تبعات زیادی می تواند داشته باشد.
پاپ و غرب چقدر اسلام را می شناسند؟ آیا آمریکا می داند که هزاران نفر حاضرند (پرورش یافته اند) با اشاره ای، حسین فهمیده وار خود را زیر تانک بیندازند؟ می داند؟ همین گوش نکردن هاست که خیمه شب بازی عراق را به پا می کند و در این بلبشو ایران عروسک گردان می شود! همین گوش نکردن ایران و آمریکا به حرف های یکدیگر است که این خیمه شب بازی ادامه پیدا می کند. ( خیمه شب بازی ای به عمر تاریخ)
هفته پیش با یکی از دوستانم از تهران به سمت زنجان حرکت کردیم تا تاشورا (تاسوعا و عاشورا) در زنجان و پیش دوست دیگری باشیم. وقتی در ترافیک وحشتناک تهران-کرج گیر کرده بودیم به دوستم گفتم به این می گویند شرایط ویژه و خاص! در این شرایط دیگر فرق نمی کند تو سوار چه ماشینی هستی. در این شرایط ژیان، پیکان، پژو، زانتیا، ماکسیما و بنز همه با هم برابرند. هیچ راه و هیچ وسیله ای برای فرار نیست. حال اگر به شرایط ویژه ای در اثر کر و لال فرض کردن یکدیگر، برسیم؛ من و تو، شرق و غرب، ایران و آمریکا و... به یک اندازه ضرر می کنند. البته بعضی ها هم این شرایط ویژه و خاص را دوست دارند. ولی همیشه نمی شود با شرایط ویژه ای مثل: زلزله، جنگ، دشمن، محرم و ... وحدت و همبستگی را حفظ کرد.
از کجا به کجا رسیدم! این حرف های من چه ربطی به هم داشت، من نمی دانم!؟!