این مطلب دیروز نوشته شده است
امروز برای انجام کاری به صدا و سیمای همدان رفته بودم. برای برگشت منتظر یک وسیله نقلیه بودم که یک 206 جلوی پایم ترمز زد. پریدم بالا. راننده مردی بود کمی آن طرف تر از دوران میانسالی با ظاهری میرّش به ریش و وجنات و سکنات دین داری. او هم مثل من توی ماشین نوحه گوش می داد اما فکر نکنم که دلیل هر دوی ما برای گوش کردن به نوحه یکی باشد (وسیله یک چیز بود). نمی دانم چرا؟ ولی به نظر من پژو 206 به بعضی از آدم ها نمی آید. 206 به راننده ما همان قدر می آمد که موهای مدل آناناسی به یک پیرمرد 80-70 ساله!
خلاصه اینکه متوجه شدیم آقا به قول خودشان فرهنگی بوده اند و سال های متمادی در کسوت دبیر پرورشی در آموزش و پرورش خدمت می کرده اند و .... چون با پول معلمی نمی توانسته اند اموراتشان را بچرخانند از کار تولیدی سر در آورده اند و حالا صاحب یک کارخانه آجر هستند!
القصه صحبت ها ادامه پیدا کرد و آقا مسیرشان را عوض کردند و مرا تا جلو در دانشگاه رساندند.... وقتی کارت شرکتشان را از ایشان خواستم، گفتند کارت ندارم. بعد هم شماره موبایل خود را به من دادند و گفتند اگر کاری با من داشتید، تماس بگیرید! نمی دانم چرا مرا مجانی به مقصد رسانید؟ شاید . . . !
عصر در اتاق یکی از اساتید مشغول گپ زدن با استاذ بودیم که دختر و پسری پیش استاد آمدند که بعدن مشخص شد زوج تازه مزدوج شده ای هستند. ضمنن برای استاد به گمانم جعبه شکلاتی هم آورده بودند (توی نایلون بود، درست ندیدم!)
آن طور که من متوجه شدم دختره از شاگردان استاد بود و پسره هم احتمالن از بچه های دانشگاه. از توضیحات نوعروس ملتفت شدم که پسره چون جزو از این استعدادهای کشف نشده و رتبه های بهتر و برتر بوده، از دایره (مثلث) نظام وظیفه نامه ای آمده که شما معاف از سربازی هستید. آن طور که تازه عروس اطلاعات می داد (نو عروس علاوه بر تناسبت اندام و مناسبت چشم و ابرو از کلام شیرینی هم برخوردار بودند!)، به خاطر همین برگه معافیت بعد از اتمام دوره کارشناسیشان زندگی مشترکشان را شروع می کنند که داماد عزیز نامه اعزام به خدمت میمون و مبارک و مقدس سربازی را دریافت می کند..... حالا هم چند وقتی بود که از سربازی آقا داماد گذشته بود و دختر خانوم داشتند از مشکلات و سختی هایی که به آنها گذشته بود می گفت که استاد اگر شما نبودید چنین می شد و چنان می شد.... استاد جمله جالبی فرمودند: لازم بود به شما یک شُک وارد بشه، چه بهتر که همین اول زندگی!
بقیه ماجرای آنجا و روزهای دیگر باشد برای وقتی دیگر....





