
سنگی بر گوری
نوشته جلال آل احمد
"هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش"
فقفیقاع بنی (آیه اول و آخر جزو سی و یکم)
. . . واقعيت مي گويد بچه اي را كه با قنداق سر گذر مي گذارند يا پشت در كلانتري، يا به پرورشگاه مي دهند بچه اي بوده است كه دوام رابطهء پدر فرزندي يا مادر فرزندي را ناممكن مي كرده. يا والدين فقير بوده اند يا كودك مزاحم راه آيندهء يكي از آن دو بوده يا نقص مادرزاد داشته . و به هر صورت وضعش جوري بوده كه حتي در دامن مادر خودش زيادي مي كرده . آنوقت چنين كودكي در زندگي من چه حكمي خواهد داشت؟ درست همچون مرده اي كه گور هم او را نپذيرد. يا جوانه اي كه از شكم دانهء خويش هم بيرون نيامده باشد. و اين جوري بود كه مدت ها در فكر مشروع بودن و نبودن بچه هاي سر راهي بودم. اين داغ باطله كه در رحم بر پيشاني يكي ميزنيم. كه مي زند معلوم نيست. اما زده مي شود. فاعل مجهول است . يعني اخلاق است و مذهب است و حفظ سنت است و اين حرفهاي قلمبه. و آنوقت بود كه حتي به عمل جنسي نفرت ورزيدم. به اين صورت كه آخر چرا اين عمل وظايف الاعضايي ساده فقط در حوزهء معين، يعني پس از ازدواج، رسمي است و در ديگر حوزه ها رسمي نيست؟ ازدواجي كه خود با اداي چند كلمهء عربي يا فارسي رسمي شده است يا پس از ثبت در دفتري؟ واقعيت مي گويد كه در هر صورت مردي و زني گرفتار هم بوده اند- گرچه موقتي- كه پاي عمل جنسي به ميان آمده است. چه ثبت شده و چه نشده. چه طبق سنت و چه مخالف آن . ببينم شايد ارث و خون و ديگر روابط اجتماعي نبايد به هم بخورد؟ درست . اين را مي فهمم. واقعيت مي گويد براي اينكه اجتماعي بگردد و زير دستي باشد و بالا دستي و قانوني و سرنيزه اي و براي اينكه به جنگل باز نگرديم همهء اينها لازم است. ولي عاقبت؟ عاقبت اينكه تكليف خصوصي ترين روابط يك زن و مرد را، كه هركدامشان فقط يك بار زندگي مي كنند، همين مقررات از قرنها پيش معين كرده. و نه تنها معين كرده بلكه چون و چند آن را دم به دم بر سر بازار مي كوبد. رجوع كنيد به دستمال شب زفاف و به بوق و كرناي دهات روي بام حجله. و اينها يعني اينكه من حتي در خصوصي ترين روابط با زنم بندهء همان مقرراتي هستم كه قرنها پيش از من وضع شده. و بي دخالت من. عين همان داغ باطله. و تازه اسم همهء اينها تمدن است و مذهب است و قانون است و عرف و اخلاق است. اينجاهاست كه آدم دلش مي خواهد يك مرتبه بزند زير همه چيز . . .
البته مطلب ادامه هم دارد . . . اینجا