
چقدر من این شعر «اخوان ثالث» را دوست دارم، ها!
ای درخت معرفت جز شک و حيرت چيست بارت
يا که من باري نديدم غير از اين بر شاخسارت
بر زمينت کشت و بردت سر به سوي آسمانها
باغبان شوخ چشم پير و پنهان آبيارت
يا بر آي از ريشه و چون من به خاک مرگ در شو
تا نبينم سبز زين سان هم زمستان هم بهارت
يا از آن سر شاخههاي دور و پنهان از نظرها
ميوهاي ديگر فرو افکن براي خواستارت
حاصلي جز حيرت و شک ميوهاي جز شک و حيرت
چيست جز اين؟ نيست جز اين؛ اي درخت پير بارت
عمرها خوردي و بردي غير از اين باري ندادي
حيف، حيف از اين همه رنج بشر در رهگذارت
چند و چون فيلسوفان چون بر ديوار ندبه است
پيرک چندي زنخزن ريش جنبان در کنارت
اي کلاغ صبحهاي روشن و خاموش برفي
خوشتر از هر فيلسوفي دوست دارم قار قارت
چيستي و از کجايي اي گياه ريشه در گم
و اي بنفشهاي اطلسي ديگر شناسم من تبارت
شهر افلاطون ابله ديده تا پس کوچههايش
گشته و از آن بازگشتم مي کند شربش خمارت
ما غلامانيم و شاعر در فنون جنگ ماهر
سنگ چون اردنگ مي سازيم اي ابله نثارت
وعدههاي اين همه نقل است و عقل دير باور
شاخهاي از توست چون بپذيرد اين شعر و شعارت
پاي پاي و کور مالان من چو عمري خرج کردم
زير سرد بي مروت سايهات يعني حصارت
چون گشودم چشم عبرت ناگهان ديدم که بيگه
پردهاي برفينه پوشيده سرم يعني غبارت
من غبار گرد باد آسا بسي در دور و نزديک
ديده ام اما نديدستم که آيد زان سوارت
سوي شهر خويش آيم باز و ديوار از هوايش كنم
زان که ديوار آهنين ملکي است هيچستان ديارت
گلبن داوودي پاييز روشن خواهد اميد
کاي درخت معرفت جز شک و حيرت چيست بارت؟
