عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
طبقه چهارم دانشکده دم در اتاق استاد نشسته بودم، منتظر بودم کلاسش تمام شود (کلاس در اتاق استاد برگزار میشد). پسری از کلاسهای راهرو روبهرویی بیرون آمد، دوری زد و جلو پلهها ایستاد. چند دقیقه بعد دختری هم از همان کلاس خارج شد و به طرف پسر رفت. موقعیت ژئوپلوتیک من جوری بود که دیده نمیشدم. خلاصه بسیار عاشقانه دست هم را گرفتند و از پلهها پایین رفتند. کنجکاو شدم که این زوج با این حالت عاشقانه به چه نحو میخواهند از جلو نگهبانی دم دانشکده رد شوند! حدس زدم (البته نیاز به حدس هم نداشت). موقعیت مکانیام را عوض کردم تا دم نگهبانی را ببینم. زوج محترم با فاصله هفت هشت متر (در حالی که پسر جلو راه میرفت) از آنجا رد شدند.....
*****
سر چهارراه یکی از همین کودکان کار، گلی که از وسط بلوار چیده بود را به طرفم دراز کرد و گفت: برو بده به زیدت! گلی که هنوز کامل باز نشده بود را گرفتم و توی جیب پیراهنم گذاشتم و رفتم که آن را به زیدم بدهم!