جاذبه، ترس و بیشخصیتی در حکومتهای توتالیتر
خشایار دیهیمی در هفتهنامه «شهروند امروز» در ستون «از خودمان و از دیگران»، نوشتههای ایوان کلیما را ترجمه میکند. ترجمه هفته گذشته او خیلی برایم جالب بود. اگر شما نخواندهاید از این نوشته محروم نمانید. خلاصهای از این مقاله را در اینجا میآورم:
« زمانی که آن وقایع انقلابی منجر به تجدید نظام دموکراتیک در چکسلواکی در 1989 در حال رخ دادن بود، از شباهت باور نکردنی کودتای منجر به استقرار رژیم کمونیستی در 1948 با این وقایع سخت به حیرت آمدم... در 1948 تظاهرات عظیمی با شعار پایان دادن به دموکراسی بر پا میشدند و 40 سال بعد شعارها در جهت پایان دادن به توتالیتاریسم بود... سقوط رژیمهای توتالیتری چپ و راست در طول چند دهه گذشته ممکن است ما را به این نتیجه خطا و خوشبینانه رهنمون کند که این رژیمها به نوعی با ذات رفتار و تفکر بشری بیگانه بودند و فقط بنا بر غفلتی تاریخی پدید آمده بودند. در واقع، بسیاری از افراد ناخودآگاه در آرزوی نظم و نظام و حکومت قوی دستی هستند که حکومتهای توتالیتر نویدشان را میدادند... نیمه نخست قرن ما نشان داد که نظامهای توتالیتر میتوانند یک جامعه یا ملت را به کلی مجذوب و محسور خود کنند. محبوبیت این رژیمها حاصل تلفیق یک دوره نگاه اتوپیایی و وعدههای عوامفریبانه بود و البته در ضمن توسل به اندیشههای شهروندان متوسط درباره سازماندهی عادلانه جامعه... بسیاری از جنبههای نظام توتالیتری در آن مراحل ابتدایی شکلگیریاش بس جذاب هستند: قاطعیت آن، شفافیت برنامهاش و آن نیرو برای حل معضلاتی که در یک دموکراسی، بنا به طبیعتش به آن راحتی قابل حل نیستند... رژیم توتالیتری آنهایی را که با این رژیم مخالفت میکنند میترساند، حبس میکند یا میکشد و به این ترتیب یک وحدت و انسجام ملی را به نمایش میگذارد. در نگاه نخست چنین رژیمی قوتی جادویی دارد و این قوت را با تظاهرات و جشنها و رژههای پرشکوه و چشمگیر هر چه بیشتر تقویت میکند...
رژیم توتالیتری دایما به دنبال وحدت و انسجام است. چون هر چه باشد این در ذات و گوهر رژیم توتالیتری است... اصل اساسی توتالیتاریسم این است که همه به آن اقتدا خواهند کرد، تحت لوای یک اندیشه، تحت لوای یک پیشوا که مرکز قدرت است و به وحدت و انسجام خواهد رسید. برای همین است که هر نطام توتالیتری هم حذف شخصیت را جزو اهدافش میکند و هم ارزش بخشیدن به بیشخصیتی را، یعنی ارزش بخشیدن به آدمهایی که فارغ از این که چقدر کوشا، ساعی یا تنبل هستند، عامدانه و عالمانه نطفه هر نوع فردیت و ابتکاری را در خودشان میکشند. نظامی که در نگاه نخست به نظر نظامی پویا میآمد، تبدیل به یک نظام کند، سنگین و دست و پاچلفتی میشود... پس از نخستین بارقههای آشکار موفقیت، هر جامعه توتالیتری وارد دورهای بحرانی میشود که بر همه جنبههای زندگی افراد تاثیر میگذارد. این بحران خودش را نخست در حوزه معنوی آشکار میکند، قدرت توتالیتری اجازه نمیدهد که افکار و عقاید مختلف بروز پیدا کنند و بنابراین اجازه نمیدهد بحث یا گفتگوی معنادار شکل بگیرد. در نظامهای توتالیتر، فعالیت فکری ناممکن است، حتی افراد، فارغ از آنچه در درون دارند، ناگزیرند خودشان را با الگوی رسمی وفق دهند، قید و بندهایی هست که نمیگذارد شخصیت در افراد پرورده شود و فضایی که در آن جان و ذهن انسان حرکت میکند دائما تنگتر و تنگتر میشود... این نظامها در برابر ناراضیان فقط به زور متوسل میشوند. برای همین است که دولتهای توتالیتری نمیتوانند بیوجود پلیس سیاسی، دادگاههای فرمایشی، حکمهای غیرقانونی، اردوگاههای کار اجباری و اعدامهایی که غالبا نوعی آدم کشی در هیاتهای مبدل هستند، سر کند. در واقع، نظام توتالیتری در اوج تکاملش از این جهت چشمگیر است که شمار نوکران حلقه به گوشش در سرتاسر جامعه بسیار زیاد است.
این نوکران اما از این جهت با آن حامیان اولیه تفاوت دارند که حمایتشان از رژیم دلایل دیگری دارد. آنچه آنان را به حرکت در میآورد دیگر شور و شوق نیست، بلکه ترس است. با این همه، شخصی که انگیزه اعمالش یک ترس دایمی است، صفتی را از دست میدهد که کل فرهنگ از دل آن صفت بر میآید: او خلاقیتش را از دست میدهد. رفتار او را میتوان به رفتار ساکنان شهری محاصره شده تشبیه کرد. یگانه آرزوی او زنده ماندن است... بحران گریبان اقتصاد، روابط انسانی و اخلاقیات را میگیرد... رژیم میکوشد هر آن چیزی را که تا همین اواخر یک نیاز معمولی انسانی بود یک امتیاز مهم جلوه دهد که به یمن توتالیتاریسم بدل به چیزی نایاب شده است. آنگاه به شهروندان رشوه میدهد: حق داشتن سقفی بالای سر خود بدل به یک امتیاز میشود و همچنین حق داشتن غذای سالم، بهداشت و درمان، اطلاعات سانسور نشده، اجازه سفر، تعلیم و تربیت، گرما و سرانجام خود زندگی.
چون رژیم همه چیز را بدل به یک امتیاز مهم میکند، همه چیز بدل به ابزاری برای به فساد کشاندن آدمها میشود. رژیم آگاهی مدنی مردمان و اعتماد به نفسشان را از میان میبرد... نظام توتالیتری با نوید بهبود بخشیدن به جامعه و زندگی شهروندان به قدرت میرسد و با ویران کردن شیوه سازمان یافتن جامعه قدرتش را از دست میدهد و بنابراین زندگی اکثر مردم را بدتر میکند... حتی یک نظام توتالیتری را نمیتوان یافت که روح و نشاط واقعی داشته باشد و شهروندان را محکوم به سختیهای جسمی و روحی بیشتری از جوامع دموکراتیک نکرده باشد... زمانی که تجربههای تلخ امروز فراموش شوند، یا زمانی که جامعه گرفتار بحرانی عمیق شود، این حکومتها ممکن است یک بار دیگر به نحو خطرناکی برای مردم بدیلی جذاب شوند.»