یکی از دوستانم سال­ها پیش برای فراگیری علوم دینی به حوزه علمیه رفته بود. این دوست بنده انگشت (هر چیزی) در هر سوراخی می­کند... شیطنت­های دوست ما مسئولین حوزه را عاصی و شاکی می­کند و کاسه صبرشان را لبریز. پدر این شاگرد ناخلفِ حوزه را می­خواهند و می­گویند پسر شما خیلی پسر خوبی است...ان­شاالله در جای دیگری به خدا و خلقش خدمت نماید... خلاصه خیلی مودبانه او را با اردنگی به بیرون پرتاب می­کنند. از دوستم که چند سالی می­گذشت از حوزه اخراج شده بود پرسیدم در آنجا چیزی هم یاد گرفتی؟ (چی یاد گرفتی؟) گفت: چیز خاصی یاد نگرفتم فقط یه چیز که همش تکرار می­کردند خوب یاد گرفتم. چی؟

هرگاه شک کردی، شک را رها کن و یقین قبلی را بچسب!