وقتی داشت از پله­ها پایین می­آمد تا دسته گل آن مرحوم را روی کاپوت ماشین بگذارد، برای پایین آمدن اول پای راستش را برمی­داشت و روی پله پایینی می­گذاشت بعد پای چپش را روی همان پله قرار می­داد (یک پله یک پله پایین می­آمد. شاید به این دلیل که از مرگ آن مرحوم خیلی ناراحت بوده است، شاید به علت کهولت سن بوده، شاید کمرش درد می­کرده، شاید استخوان سایی داشته و زانوهایش توان نداشته، شاید...). وقتی به پایین پله­ها رسید و متوجه شد کلاهش را جا گذاشته است داد زد: اون کلاه ماله منه... این بار بسیار تند و تیز و دو پله یکی برای گرفتن کلاهش بالا رفت. (شاید...) در برگشت باز هم پله­ها را یکی یکی پایین آمد... (شاید....)