شاید...
وقتی داشت از پلهها پایین میآمد تا دسته گل آن مرحوم را روی کاپوت ماشین بگذارد، برای پایین آمدن اول پای راستش را برمیداشت و روی پله پایینی میگذاشت بعد پای چپش را روی همان پله قرار میداد (یک پله یک پله پایین میآمد. شاید به این دلیل که از مرگ آن مرحوم خیلی ناراحت بوده است، شاید به علت کهولت سن بوده، شاید کمرش درد میکرده، شاید استخوان سایی داشته و زانوهایش توان نداشته، شاید...). وقتی به پایین پلهها رسید و متوجه شد کلاهش را جا گذاشته است داد زد: اون کلاه ماله منه... این بار بسیار تند و تیز و دو پله یکی برای گرفتن کلاهش بالا رفت. (شاید...) در برگشت باز هم پلهها را یکی یکی پایین آمد... (شاید....)
+ نوشته شده در ششم اسفند ۱۳۸۷ ساعت توسط محمد جواد علیزاده
|