یک داستان
چهار راه کنار خانه ما
بابایم می گوید : " من از زمانی که یادم می آید ، لب جوب نشسته و دارد سیگار می کشد." نمی دانم چند سالش است . نمی دانم چه کاره بوده است. نمی دانم چند تا بچه دارد. فقط می دانم که دارد. اسمش آقای صالحی است. من هم هر وقت پیر مرد را دیده ام ، سر چهار راه نشسته است و سیگار در دست و چند نفر دور و برش مشغول صحبت کردن. اما تنها عضو ثابت جوی چهار راه خود آقای صالحی است ، بقیه گاهی هستند و گاهی نیستند.
یک روز داشتم با خودم فکر می کردم کی می میرد؟ چه می شود؟ نشسته لب جوی و پارچه سیاه ترحیم درگذشت آقای صالحی پشت سرش. نکند بقیه هم فکر کنند مرده است. اگر خودش مراسم ترحیمش را ببیند که سکته می کند. نکند مراسم ترحیم بگیرند و بعد متوجه شوند که پیر مرد هنوز زنده است و لب جوی نشسته و دارد سیگار می کشد.
شاید بمیرد و از مراسم خبری نباشد.
این اواخر که هوا سرد تر شده است ، پیر مرد کمتر بیرون می آید. دوستان چهار راهش هم توی املاکی آن ور چهار راه جمع می شوند. املاکی گرم تر از چهار راه است.
آقای صالحی از زمانی که فهمیده است دوستانش در املاکی جمع می شوند، بیشتر به آنجا سر می زند.
حسین به بابایم گفته بود : " صالحی کارش این است که وقتی صحبت مشتری یا کس دیگری می شود، بگوید : کی؟ چه کاره است؟ پسر کیه؟ ... همین."
حسین می گوید : " یک بار آمده در خانه ما و گفته اونی که اون روز صحبتش بود کی بود؟"
دروغ می گویند، پشت سر پیر مرد صفحه می گذارند. می خواهند ضایعه اش کنند. می خواهند به او بخندند. آخر به عقل جور در نمی آید پیرمردی که به سختی راه می رود و چشم هایش کم سو است ، دو تا کوچه را برود. در خانه کی؟ خانه حسین. که چی؟ که بپرسد اسم آن مشتری چی بود؟ همین و برگردد؟! مسخره است. شاید مقداری متوجه اطرافش نباشد ولی فکر نکنم. نه نه.