زین قند پارسی...

    

  دچار شور و شوق کودکانه و وصف ناشدنی می ­شوم، وقتی که با یک کتاب، نوشته، تصویر (فیلم و عکس)، صدا، نگاه و حتا یک شئ آشنا (آشنا به معنی اخص کلمه) مواجه می شوم. مشغول کمی ول­ گردی در دنیا های وبلاگ­ ها بودم که با داستان «فارسی شکر است» محمد علی جمالزاده مواجه شدم.

پرتاب شدم به چندین سال قبل. زمانی در سر کلاس ادبیات فارسی در سال دوم دبیرستان. آقای شاکری و ساعات آخر کلاس. آقای شاکری همیشه ساعات آخر کلاس را به خواندن یک داستان یا یک نوشته­ ی ادبی اختصاص می­داد. عادت نداشت روی صندلی خودش و پشت میز بنشیند. می­ آمد و یکی از صندلی­ های نامرتب و  خالی کلاس را بر می­ داشت و نشیمن­ گاه خود را روی دسته چوبی صندلی قرار می­داد و کف کفش های خود را روی کف مسطح و زنگ زده­ ی آهنی صندلی می­گذاشت و پاهای خود را با گاردی که ویژه ­ی خودش بود باز می­کرد و مشغول خواندن داستان می ­شد. همین طرز نشستن آقا و بر آمدگی اطراف خشتک او غالب اوقات اسباب اشارات موذیانه و خنده­های ریز ریز ما می­شد. راستی این را هم بگویم که این آقای شاکری ما یک سبیل خیلی باحال هم داشت. سبیلش شبیه سبیل هیلتر نبود، شبیه مال نیچه هم نبود، به سبیل داریوش فروهر هم هیچ شباهتی نداشت. سبیلش مشابه سبیلهای بر باد رفته محسن مخملباف و بهرام بیضایی هم نبود. به سبیل مضفرالدین شاه هم هیچ شباهتی نداشت. اصلن هم شبیه سبیل احمد شاملو نبود! سبیلش مصداق عینی کلمه ای ول (ای والله) بود! مطمئنن متوجه نشدید که سبیلش چه جوری بود؟! اشکال ندارد.

در زندگی چیزهایی هست برای نفهمیدن و متوجه نشدن!  

هنوز یادم است که در ایامی که فقط برای شیطنت و مسخره­ بازی و خندیدن وارد مدرسه و کلاس می­شدیم، چگونه بعضی از داستان های آقای شاکری ما را مجذوب خود می­کرد و باعث می شد که کمی روی صندلی قرار بگیریم. شاید به خاطر همین لحظه­ ها بود که چند سال بعد به دیدنش رفتم و کتاب «با کاروان حُله»ی عبدالحسین زرین کوب را به نشانه ­ی کوچکی از پاس­ داشت آن دوران، برایش هدیه بردم.

 

با کاروان حُله برفتم ز سیستان        با حُله­ تنیده ز دل، بافته ز جان

با حله ا­ی بریشم،ترکیب او سخن     با حله ا­ی نگارگر، نقش او زبان

 

بلی، داستان «فارسی شکر است» را پرینت گرفتم و یک بار دیگر آن را خواندم. جاهایی از داستان در خاطرم نمانده بود. ولی لذت شنیدن برای بار اول و تجربه ی با هم گوش دادن و خنده ­های دسته جمعی را هرگز فراموش نمی­کنم.  

 

لینک داستان را می گذارم که اگر آن را نخوانده اید و دوست دارید بخوانید و یا اینکه خوانده اید و می خواهید یک بار دیگر بخوانید، بسم الله.

 

«فارسی شکر است»