اصغر فرهادي

از روزي كه فيلم اول اصغر فرهادي (رقص در غبار) را در سينما ديدم  بسيار به كارگردان آن اميدوار شدم. كارگرداني كه نگاه عميقي دارد و به كارش تسلط دارد. آنوقتها زياد اصغر فرهادي را نمي شناختند. او فقط يكي دو سريال خوب اجتماعي كار كرده بود (داستان يك شهر). زمان جلو رفت و فرهادي با هر كار جديدش نگاه ها را به كار و خودش معطوف كرد... بعد از فيلم «شهر زيبا» فيلم «چهارشنبه سوري» را ساخت و بيشتر خودش را سر زبانها انداخت و با فيلم «درباره الي...» خرس نقره اي گرفت...

هيچكدام از فيلمهاي جشنواره امسال را نديدم ولي شنيدم فيلم جديد فرهادي به نام «جدايي نادر از سيمين» غوغا كرده. با مصاحبه اي كه از فرهادي ديدم و آنچه شنيدم و خوانده ام مي‌توانم حدس بزنم چگونه غوغا كرده است... عجالتا نوشته فرهادي كه در زير معرفي فيلمش در مجله «فيلم» چاپ شده را مي‌آورم تا بيشتر متوجه شويد چرا فرهادي فيلم ساز عميقي است.

 

 مستخدم ماشيني

 

اصغر فرهادي: بعضي كارهاي ساده وقتي سر وقت انجام نمي‌شود و به بهانه كارهاي ضروري تر عقب مي‌افتند، آرام آرام خودشان تبديل مي‌شوند به كارهاي پيچيده لاينحل؛ انگار هرچه عقبتر مي‌افتند پيچيده‌تر هم مي‌شوند. مثلا يكي‌اش همين كار ساده اين يادداشت! {....} اما كدام ماجرا يا نكته اينقدر اين كار را سخت و تا اين لحظه چار تاخيرش كرده؟ هر با ر به اين يادداشت فكر مي‌كنم بيشتر از اين كه ذهنم به سمت آن چه مي‌خواهم بنويسم برود مشغول چيزهايي مي‌شود كه نمي‌خواهم درباره فيلم بنويسم. از آن عادتهاي عجيب و غريب ذهن است لابد، شايد راحتتر بود اگر چيزهايي را كه نبايد بنويسم، مي‌نوشتم.

هارولد پينتر نمايش نامه‌اي دارد به اسم «مستخدم ماشيني». دو شخصيت‌اند داخل يك اتاق، اگر درست يادم باشد، به نامهاي «بن» و «گاس». كارشان اين است كه از طريق يادداشت‌ها يا نامه‌هايي كه به دستشان مي‌رسد و معلوم نيست از طرف كي و چرا، آدمهايي را كه اسمشان در نامه‌ها آمده و باز معلوم نيست از طرف كي و چرا، آدمهايي را كه اسمشان در نامه‌ها آمده و باز معلوم نيست كي هستند، به قتل برسانند. حالا امشب يا امروز در نامه‌اي كه رسيده يكي‌شان مامور كشتن ديگري شده. چرا؟ معلوم نيست. موضوع را انگار هر دو مي‌دانند و هر دو در هراس اند اما هيچ كدام اين خبر را نمي‌خواهند به روي ديگري بياورند. در طول نمايشنامه، بن و گاس در اين اتاقك تنگ از هر دري مي‌گويند، بيشتر پرت و پلا، مدام و بي وقفه. حرفهاي زيادي مي‌زنند تا مبادا حرف اصلي را زده باشند. هر دو مي‌دانند كافي است سكوتي در بين حرفهاي‌شان بيفتد تا مقدمه اي شود براي باز كردن محتواي نامه و حرف اصلي. هرچند ته همه حرفهاي بي ارزش شان باز مي‌رسد به همان نقطه اي كه نبايد برسد و دوباره فرار از موضوع با حرفهاي بي ارزش بعدي.

گاهي گفتن ها و نوشتن ها بيشتر از سر آن است كه نگويي و ننويسي. فقط حكايت اين يادداشت نيست.