گرگ الکلی

 

گرگ زده بود زیر گریه. بلند بلند گریه و زاری می کرد و اشک می ریخت. به نظر

می رسید از این که نا خواسته شکم بره را جر داده، خیلی ناراحت است.

گرگ:  آقای قاضی، دست خودم نبود. کله ام گرم بود. مست بودم. اصلاَ دست خودم نبود. نفهمیدم چه کار دارم می کنم. تا به خودم آمدم و مستی ام پرید، دیدم جنازه

بره بینوا روی دستم مانده.

قاضی : تو کی می خواهی آدم بشی؟

گرگ : آقای قاضی، من که کاری به کار کسی ندارم. فقط اگر یک لطفی بکنید

و جلوی تولید مشروبات الکلی را بگیرید همه چیز حل است.