گرگ الکلی
گرگ زده بود زیر گریه. بلند بلند گریه و زاری می کرد و اشک می ریخت. به نظر
می رسید از این که نا خواسته شکم بره را جر داده، خیلی ناراحت است.
گرگ: آقای قاضی، دست خودم نبود. کله ام گرم بود. مست بودم. اصلاَ دست خودم نبود. نفهمیدم چه کار دارم می کنم. تا به خودم آمدم و مستی ام پرید، دیدم جنازه
بره بینوا روی دستم مانده.
قاضی : تو کی می خواهی آدم بشی؟
گرگ : آقای قاضی، من که کاری به کار کسی ندارم. فقط اگر یک لطفی بکنید
و جلوی تولید مشروبات الکلی را بگیرید همه چیز حل است.
+ نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت توسط محمد جواد علیزاده
|