درخت توت

 

هر وقت می­روم سراغ درخت توت روی حیاط، یاد فیلم «طعم گیلاس» می­افتم. آنجا که پیرمردِ نگه­بانِ موزه تاریخ طبیعی برای منصرف کردن آقای بدیعی از خودکشی تعریف می­کند که چطور خوشمزه­گی توت او را از خودکشی نجات داده است (پیرمرد برای حلق­آویز کردن خود روی درخت توت می­رود که شیفته­ی توت­های رسیده می­شود، مشغول خوردن بوده است که سر و صدای بچه­ها و روشنایی آفتاب او را به خود می­آورد). هر وقت می­روم سراغ درخت توت، زمان از دستم در می­رود. چهارپایه را می­گذارم و از این شاخه به آن شاخه! حاج خانم (صاحب خانه ما) می­گوید می­خواهم درخت را قطع کنم، هر چه می­گویم این کار را نکن، در کَتَش نمی­رود. می­گوید هر روز باید زیر درخت را تمیز کنم، همه جا را کثیف می­کند. می­گوید سجاد (مستجری که قرار است بیاید و کلی از او تعریف می­کند) که بیاید می­دهم قطعش کند. یک گوساله دیگر هم به او گفته که درخت را قطع کن چون روی درخت زردآلو سایه می­اندازد! این حاج­خانم هم مثل خدابیامرز مادربزرگ خودم است، کوچک­ترین چیزی که نظم محدود زندگی­اش را بهم بزند، او را عصبانی می­کند.