چهارراه

وقتي من رسيدم، يكي سوار شد. سرم را آوردم پايين و گفتم: دهخداي شمالي؟ گفت: بيا بالا. سوار شدم. كنار راننده يك پسر كوچك 6-5 ساله نشسته بود كه بعد متوجه شدم پسر راننده است. كودك هر از گاهي مي‌چرخيد به طرف ما نگاهي مي‌انداخت. وقتي بغل دستيِ من پياده شد بقيه پول را از پدرش گرفت و به مسافر داد. مسافر هم لبخند زد و رفت. به پدرش گفت: زياد دادي! پدر:نه... رسيديم سر چهارراه و پشت چراغ قرمز. كودك كه دمپايي‌هايش را جابه‌جا پوشيده بود به پدرش اصرار كرد كه چشم‌هايش را ببندد: وقتي چراغ سبز شد من به‌ت مي‌گم. پدر كمي مقاومت كرد و بعد طوري نشان داد كه مثلا چشم‌هايم بسته است. پدر طاقت نياورد تا چراغ سبز شود و حركت كرد. كودك گفت: هنوز سبز نشده است! كودك چشمش را از چراغ بر نمي‌داشت. وسط چهارراه بوديم كه چراغ سبز شد، كودك داد زد: سبز شد. بعد گفت: بايد يه كم بري تا سبز بشه!